یه مرد جا افتاده بود...شاید حدودا چهل و شیش هفت ساله...از اینایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن. نمی دونم چرا از بچگیم تصورم از یه بابای خوب یه بابای این شکلی بود! شاید چون تنها دوست خوب بابا این شکلی بود...
در تاکسی رو باز کرد و نشست کنار من...دستاش پر از کیسه های خرید بودن...بازم مثه باباهای خوب! گوشی رو برداشت...دنبال یه شماره گشت..."الو؟ هانیه بابا؟ سلام دختر گلم. خونه مامانی هستین عزیزم؟" . . .
وقتی خواستیم پیاده شیم منتظر وایساد که منم پیاده شم٬ بعد در تاکسی رو با احترام برام بست و رفت...دلم پدر خواست...پدری از جنس مردایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن...

پ.ن: کامپیوتر رو دارم می دم برای تعمیر. تا چند روز دیگه بای!