حال این سریالای ماه رمضون اینه که اگه یه قسمتشو نبینی دیگه بقیه ش به دلت نمی چسبه! نه اینکه اتفاق خاصی بیوفته تو هر قسمتا. اما باید پشت سر هم دیده بشه. اولین افطار ماه رمضون رو من خونه نبودم واسه همین اصلا نمی دونستم داستاناش چی به چیه. فردا بعدالظهرش که از دست این عمله بناها و نقاشایی که اومدن خونه زندگی مون رو همراه با اعصابمون آسفالت کرده ن (!) نشسته بودم تو آشپزخونه و داشتم تکرار یکی از سریالا رو می دیدم. از مامان خرسه پرسیدم این چیه داستانش؟؟ مامان خرسه هم خیلی صادقانه و بدون کم فروشی شروع کرد تعریف کردن: "ببین این دختر پسره می خوان همدیگه رو٬ خوب؟! بعد پسره می خواد با خانواده ش بره خواستگاری دختره که باباشون گیر میوفته توی مغازه دوستش. بعد از اونجایی که پدربزرگ دختره خیلی سخت گیر بوده دختره می ره حکم از دادگاه می گیره غیابی عقد می کنن با پسره! بعد این وسط باباهه سن مرگشه عاشق یه زن جوون شده می خواد باهاش ازدواج کنه! پسره هم که آدم خیلی خیر و ایناییه خواب می بینه یه زنه با انگشتر عقیق این و باباش و نفرین می کنه! بعد زن این باباهه تومور مغزی داره می خواد عمل کنه. منتها هی اصرار داره شوهره که دکتره مغز و اعصابه عملش کنه!! حالا ببین کی به کی می رسه!!" منم خیلی خوشحال دستم و زدم زیر چونه م نشستم ببینم سریاله رو. هی وسطش می گم: بابای پسره اینه؟ کو اون زنه که تومور داشت؟ این همونه که گیر افتاده بود تو مغازه؟ هی مامان خرسه متفکر زل زده بود به صفحه تی وی می گفت: نه این نیست! اون نیست! میاد حالا!! الآن بعد از ۴ روز هنوز هیشکی نتونسته منو روشن کنه چی به چیه!  هی می گن دم افطار همه چی رو با هم نخورینا! خوب این سریالارم پشت سر هم می دن مامان خرسه بیچاره همه رو با هم هم می زنه کیک درست می کنه می ده به خورد من!!!

پ.ن: از دست این زندگی پرفشار نابود شدم رفتم پی کارم! امروز می خواستم به مامان خرسه بگم در کابینت و باز کن من این آشغالا رو بریزم تو سطل٬ می گم در دستشویی رو باز کن!

پ.پ.ن: برای آزادی ما از چنگال این کارگرها و بناهای غاصب (قاصب؟ قاسب؟ غاسب؟ غاثب؟قاثب؟؟؟هر کوفتی دیگه!) دعا بفرمایید! حساب می کنیم بعدا!

بعدا نوشت: ای خـــــــــــــــــــــــــــــاک تو سر جامعه خرسا که وبلاگ سرکرده شون رو به خاطر استفاده از کلمه شنیع (؟!) آ.و.ی.ز.و.ن تو پست ۲۲۱ ف.ی.ل.ت.ر کردن!!!!!!!!!!!!!!!!