جان من اینو گوش کن: +  امروز پیامک (فارسی را پاس بداریم!) زدم به خرس کوچیکه٬ نوشتم: "اس ام اس اومده بیشور کثافت!" آخ که اگه اون گوشی فلک زده م و دزد نبرده بود همینو می ذاشتم واسه اس ام اس ام٬ صبح تا شب بگه بیشور کثافت!

دوستان٬ عزیزان٬ همرهان٬ خانم ها٬ آقایان٬ بچه ها٬ خرسها٬ کلاغها٬ جانورها (الحمدلله که تو این بلاگستان پر از جک و جوونوره!):
به کوری چشم دشمنا من زنده هستم! فقط دارم نفسای اخر و می کشم!! دعا کنید این دم آخری راحت جون بدم! این هفته که بیاد ۵ تا امتاحان دارم که دوتاش باهم تو یه روزه!بعدشم باید دقیقا ۴ تا پروژه رو تا ۲ هفته دیگه تحویل بدم که همه شون نصفه نصفه ن! می رسم نه؟ می دونستم!

پریروز رفتیم نامزدی آقای پسرعمه. به به چه نامزدی ای جای همه خالی! فقط وقتی داشتیم حاضر می شدیم نفهمیدیم چی پوشیدیم بس که واسه این امیرعلی شعر خوندیم و کف زدیم و رقصیدیم و ادا درآوردیم و جادو جمبل کردیم تا آقا اجازه دادن لباساشونو تنشون کنیم!بعد من رفتم لباسم و پوشیدم که اینو نگهش دارم مامان خرسه حاضر شه٬ می بینم داره منو اینجوری نگاه می کنه: بچه م نمی شناخت خاله شو تو رخت و لباس مهمونی! از بس که تو این ۱۵ روز ترکیده ی منو دیده بود! بعد که دیگه با قربون صدقه و اینا اومد بغلم هی می دیدم اینجوریه:دو دقیقه بعدشم که من کاملا به این نتیجه رسیدم این بچه سر و گردن باز ندیده به عمرش! دیدم دیگه داره زیادی ذوق می کنه بردم پرتش کردم تو بغل مامان خرسه گفتم بگیر این نوه هیزتو!!  این از الآن اینجوریه بزرگ بشه چی می شه! دیگه به هزار بدبختی سوار ماشین شدیم و من امیر علی رو بغلش کردم و رو صندلی عقب نشستم که خیر سرم آبجی خرسه با ریحانه برن بشینن جلو. وقتی رسیدیم خونه آبجی خرسه اینا دیدم ریحانه خیلی خوشحال دوید نشست صندلی عقب ور دل من! اینا دو تا بچه هم که سازگـــــــــــــــــــــــــار!!دیگه همه مسیر من در حال جدا کردن اینا بودم! این یکی اون یکی رو گاز می گرفت! اون یکی پلق پلق می زد تو سر این یکی! این یکی اون یکی رو وشگون می گرفت! اون یکی موهای این یکی رو می کشید! خیلی خوش گذشت کلا!آخرسر دوباره امیر علی رو نشوندم رو پام که دورش کنم از ریحانه٬ حالا این نیم وجب بچه پاهاشو تکیه می داد صندلی جلویی٬ خودش و فشــــــــــــــــــــــار می داد تو شیکم من بدبخت! انقدرم راه ها باز بودددددددددددن!! انقدر ترافیک نبوووووووود! مام دقیقا سر وقت رسیدیم! یعنی نامزدی ۷ تا ۱۰ بود ما قشنگ سر ۹ اونجا بودیم! تا ما لباسامون و درآوردیم٬ موهامونو درست کردیم٬ خودمون و نقاشی کردیم٬ گفتن بفرمایین شام! 
دختر عمه من که می شه خواهر همین آقای پسر عمه٬ خودش نامزدیش ۴-۵ ماه پیش بود. حالا شونصد سال بود با پسره دوست بودا! خود من شونصد دفعه باهاشون رفته بودم بیرون کلی آشنا بودیم با شوهرش. اونوقت هی تو فامیل پخش کردن خواستگار غریبه بوده!! آخ چقدر بعضی جاهای آدم می سوزه وقتی یه چیزی می دونه و نباید بگه!حالا ما از همه خدافظی کردیم اومدیم بریم بیرون٬ دم در می بینم شوهر عمه م و شوهر دختر عمه م وایسادن! بعد چون من نامزدی دخترعمه م نرفتم٬ قاعدتا نباید به رو خودم میاوردم می شناسم دامادشون رو. خوب منم همین کارو کردم! فقط یوهو جیغ کشیدم سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!! اونم بدتر از من! اومد جلو قشنگ حال و احوال و خوش و بش! مامان خرسه و آقای شوهر عمه هم که احتمالا تُرُب بودن اونجا! تابلو که نشد ما می شناختیم همدیگرو از قبل٬ نه؟؟؟!

پ.ن: تولد بعضیا مبارک!

بعدا نوشت: نقاشی با میخ !!!

بعدتر نوشت: دل من نازک است...خیلی نازک نازنین. دل من تاب نگاه ساده ات را ندارد...چه رسد به اخمت! با ما به از این باش....