آقا خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی داره خوش می گذره! یعنی یه جور عجیبی ها!!!  من نمی دونم یوهو اینهمه خوشی کجای زندگی ما قایم شده بودن که الآن دارن هُر و هُر می ریزن پایین رو سر ما!  ۸روزه ما داریم طعم بهشت رو می چشیم! خدایا شکرت!! ما که زبونمون قاصره! جای همه تون خالی! انقدر قشنــــــــــــــــــــــــــــگ دارم قدر آرامش و سکوت و اعصاب صاف و صوف رو می فهمم!!
اینا سه تان که مامور عذاب من و مامان خرسه ن!  امیرعباس ۷ ساله٬ ریحانه ۲ سال و نیمه٬ امیرعلی ۱ سال و نیمه! وقتی اینا با همن یعنی زلزله! یعنی نابودی! یعنی به فنا رفتن اعصاب! یعنی مرگ!! می خوایم یه ستاد راه بندازیم واسه کسایی که از زندگی سیر شدن! ما امر خودکشی رو براشون تسهیل می کنیم! شایدم اومدن وضعیت رو دیدن فهمیدن چقدر مشکلاتشون کوچیکه!! تصور کنین لطفا:
امیر علی بدو بدو میاد تو اتاق من٬ یه عروسک کش می ره و دِ در رو! یوهو ریحانه سر راهش سبز می شه و عروسکه رو از دست امیرعلی می کشه و جیــــــــــــــــــــــــــغ می زنه: منــــــــــــه!! (یعنی مال منه!) بعد جار و شیون امیر علی می ره هوا! در این لحظه س که داداش فداکارش یعنی جناب جرقه سر و کله ش پیدا می شه و طی یه حرکت ضربتی عروسک رو از دست ریحانه قاپ می زنه و  الفرار! اینجا دیگه واقعا شیشه ها می خوان از شدت جیغ های ریحانه بیان پایین! امیرعباس سر راهش دوتا کله ملق و چرخ و فلک هم می زنه که یکیش منجر می شه به زمین خوردن امیر علی! بعد همینجور که جناب داداش وایمی سن که خرابکاریشون رو درست کنن٬ ریحانه خانوم سر می رشن و یه گاز جانانه از هرجا که گیر دستش بیاد می گیرن!!!حالا شیون امیرعباس هم اضافه می شه! اینجاس که آبجی خرسه سر می رسه و شروع می کنه داد و هوار سر ریحانه و امیر عباس! ماها هم که گوش هامون همه نابووووووووود! بعد ریحانه غرق اشک خودشو پرت می کنه تو بغل من! بعدم آبجی خرسه سفارش اکید می کنه که محل ریحانه نذارم که لوس نشه!! پس من نقش مجسمه رو بازی می کنم! و این داستان تا آخر شب ادامه داره!
حالا تصور بفرمایین آبجی خرسه (مامان امیر عباس و امیر علی) پاشده رفته مکه٬ این دسته گل هاشو جا گذاشته واسه ماها! امیرعلی که از لای دست و پای مامان خرسه تکون نمی خوره! مامان خرسه بیچاره نماز بخواد بخونه درحالی رکوع می ره که بچه از گردنش آویزونه!!وقتی هم که جداغ می شه از مامان خرسه می بینی داره آروم واسه خودش راه می ره  ها٬ یوهو گیر می کنه به پای امیر عباس - که من نمی دونم چرا همیشه جلوی پای امیرعلی ه - و با مغز میاد پایین! یا اینکه یوهو به خودت می یای میبینی این کوچولوه نیست! کجاس کجاس٬ هیچی! امیرعباس نشسته روش!! سرتون و درد نیارم عزیزانم! ما یه هفته س رنگ آرامش و ندیدیم و همـــــــــــــــــــــــش صدای جیغ و گریه تو مخمون بوده!
پریشبی ها زنگ در و زدن٬ امیرعباس رفت از پشت اف اف پرسید کیه. بعد برگشته می گه: "مامان خرسه؟ یه آقاهه س می گه مشکلی ندارین؟؟؟ " حالا کی بود؟ سوپور محله مون بود می گفت آشغال ندارین!! خدایا این بچه با استعداد و از ما نگیر! الهی آمین!

پ.ن: دلبنشته های عزیز! می خوام واست کامنت بذارم اما باز نمی شه صفحه ش!