چقدر این نخ قشنگه...منو یاد پسر بچه های اروپایی می ندازه که پلیور های این رنگی رو با شلوار جین می پوشن و یه تضاد عجیب با طلایی موهاشون راه می ندازه... اگه همینجور بشینم پاش چند روزه تموم می شه؟...پارسال هم همینطوری دو روزه شال گردنه رو براش بافتم...چطوری لیلا انقدر خوب بلده دستکش ببافه؟ ...آخرشم دستکشه کوچیک شد!...دندونم درد می کنه...نکنه ریشه ش خراب شده باشه؟ بعد اونهمه هزینه و بدبختی و روکش و اینا...باید یه چک آپ برم...تنبل شده م تو مسواک زند...عجیبه که یه زن ۶۰ ساله-معلم زبان دبیرستانمون- همه دندوناش مال خودش باشن و صاف و ردیف!...می گفت روزی سه بار مسواک! کی حال داره؟...چرا همیشه عصبانی می شد از اینکه بهار ازش سوالای سخت می پرسید؟ ...همیشه معلم های زبان مدرسه و موسسه با هم کارد و پنیرن!...چقدر اونموقع فکر می کردم بهار زبانش قویه!...الانشم فکر می کنم از من بهتره!...دارم در حق بچه های کلاس اولم ظلم می کنم...بیچاره ها گناهشون چیه اولین کلاسن و موش آزمایشگاهی؟...با اون دختره که با نفرت منو نگاه می کنه چیکار کنم؟...مرضیه امروز از کربلا میاد...کاشکی می شد بریم ترمینال...وحید حتما الان خیلی خوشحاله...وقتی من از مکه اومدم سهیل چقدر کوچولو شده بود! ...هیچوقت منو نبخشید که گذاشتمش و رفتم...هیچوقت نمی تونم از دلش در بیارم...دلم به هم می خوره وقتی یاد اون شرطه هه می افتم که مفاتیح رو از تو دستم کشید بیرون...شرطه های مکه زندگی های شخصیشون چه جوریه؟ ...اصلا بلدن بخندن؟...چقدر خوشحالم که شیعه م...نه! شیعه که اسمش برای من خیلی زیاده!...چقدر خوشحالم که حب علی و زهرا رو دارم! ...اهان بهتر شد!...امسال هیچ جا روضه نرفتم..چرا با یه طناب نامرئی بندم به خاطره های مجلس های حاج آقا مجتبی تهرانی و خونه رخصفت ها؟...دیگه جایی غیر اینجاها نمی تونم برم...چه حکمتی بود که اولین باری که سهیل می اومد مجلس آقا مجتبی٬ باید دقیقا همون شب اون مجلس انقدر بیروح و بی مزه می بود؟...فکر کنم خورد تو ذوقش!...تو کتاب امام حسین و ایران نوشته بود امام حسین داشته می اومده ایران که پایه حکومتش رو اینجا بذاره...چون طرفداراش تو ایران خیلی زیاد بوده ن...چرا ماها همش تو پوسته گیر کردیم؟...همش می گیم وای حسین کشته شد! نمی گیم چرا حسین کشته شد؟...چقدر همش نمازام دارن قضا می ن!...صبح ظهر شب...شیطون بعضی ها رو با طناب می کشه دنبال خودشه بعضی ها رو با نخ....منو با اشاره؟!...بترکم! چقدر چاق شدم!...شلواره که از مکه خریدم قدم نیس دیگه!...سهیل می گه بریم عکسای فشنمون رو بندازیم می گم بذار منِ خیکی یه دو کیلو لاغر شم که هردفه عکسامونو دیدم حالم بهم نخوره!...ریحانه گاهی چقدر شبیه بچگی ها ی من می شه...واسش نگرانم!...از حسادت به بچه دومیه دق می کنه!...چطوری می شه یه زنی اینطور با عشق از شوهرش حرف بزنه؟...چرا تا وقتی آقا رضا زنده بود من نفهمیدم کیه؟...دلم می خواد یه عشق عجیب مثه این زن به شوهرم داشته باشم...کاشکی خونه مون طبقه همکف بود...دلم می خواست شده یه بار در سال یه مجلسی می نداختم تو خونه م...اگه ریشه هام بخشکن چی؟...سهیل می گه خیابون ایرانیا مغرورن....من چجوری از دست این غرور لعنتی راحت شم؟...حالم بهم می خوره از احساس رضایت و فخری که به دلم می افته وقتی از توی یه روضه میام بیرون!!...فکر می کنم دو تا قطره اشک ریختم جام وسط بهشته!...خاک بر سر من!...تو آرایشگاه دختره می گفت همیشه شب عروسی آدم یه چیزی پیش میاد که به آدم خوش نگذره...احساس می کنم به چشم یه امل بهم نگاه می کنن...دلم می خواد راتاتوله درست کنم...خوشمزه س یعنی؟....قیافه ش که خیلی خوشگل بود...خوب شد ظرفا رو شستم و امودم بیرون...بو می گرفت...حوصله دیدن ریخت استادای دانشگاه رو ندارم! این واحد پروژه طلسم شده....خنگ تر از من هاش الان دارن کارشناسی می خونن من هنوز تو کاردانی ش گیر کردم!....تو کلاس که می شینم خوب طرح می زنما! ...وقتی میام خونه نمی دونم چرا سرها رو بزرگ می کشم!...چرا استادمون اصلا از طرحامون تعریف نمی کنه؟ ...من بار اوله آناتومی کار می کنم!....بغل گوشش و دوست دارم با روی گونه ش!...ماچ کردنیه لامصب!...خانوم کرمانی دیگه تحویلم نمی گیره!...همه تیچر ها و شاگردها وقتی همکار می شن اینجوری می شه؟...تو دفتر فرزانگان احساس غربت می کنم!....اصلا من برای آمکوزش ساخته شدم؟...تو این سرما داره ماشین می شوره!...می ترسم سرما بخوره...خوش به حال مامانش اینا که الان کیش ن!..اه! همه عمرم به این معروف بودم که شیکم ندارم! این شیکم چیه من الان در آوردم؟...۲۴ سالم تموم شد!...دلم نمی خواد به سنم فکر کنم!...چقدر دلم می خواد یه روز با بهار بریم بیرون قدم بزنیم...مثه اونوقتا که می رفتیم و یه روز تموم تو پارک و پاساژ و رستوران چرخ می زدیم و برمی گشتیم خونه...چقدر الکی گیر می دادن بهمون!...خیالشون راحت شد که جدا شدیم از هم؟...یه دونه زیر یه دونه رو...نه کشباف زخیم می شه...یه رج زیر...دوباره یه رج زیر!...آهان! راه راه شد!...اصلا مانتو کتون پیدا نمی شه! ...همه شون شده ن پالتو و کاپشن...امشب باید دو تا طرح ار سهیل بزنم...چه جوری بهش بفهمونم دوسش دارم؟!...باز دیشب خواب زهرا رو دیدم!...چش شده این دختر؟!...باید پیداش کنم!...گشنمه!...چی تو دنیا خوشمزه تر از صبحونه س؟...حضرت رسول می گن شکایت کار آدمای ضعیفه...چقدر احساس ضعف می کنم...