دویست و هشتاد و چهارمین کوزه عسل
اگه روزی تهدیدت کردن بدون که در مقابلت ناتوانن!
* باورم نمی شه که برگشتم!
یه جورایی فکر می کردم منم رفتم قاطی باقالیا! کامی نازنین تا تونست تو این مدت اعصاب من و آقای همسر رو پهن کرد و روش پاتیناژ رفت و جفت پا پرید و فرچه کشید و با تیغ موکت بری جر و واجرش کرد و بعدم تیکه هاش و بخیه زد به هم و داد دستمون!
اون روزی که می خواستم بدمش واسه تعمیر آقای همسر طلفکی کلی رفته بود از این چیز سیاها گرفته بود، از اینا دیگه، بگو، همینا که وصل می کنن به کامپیوتر که اطلاعاتش و خالی کنن! نه بابا فلش نه! چه می دونم از همونایی که خودتون می دونین! اونوقت تا آوردش زدش به کامی اول دوبار هنگ کرد بعدشم دیگه روشن نشد!!
مام دست از پا درازتر کیس رو زدیم زیر بغلمون بردیم پیش آقای پسرعموی آقای همسر! بعد یه هفته گریه و زاری و دلتنگی من واسه این کره خر زبون نفهم(!) یه روز جمعه که از تولد خرس کوچیکه - که توی چیتگر و به همراه آقای عسل و خاندانشون برگزار شد! - برمی گشتیم خسته و کوفته و داغون رفتیم تحویل گرفتیمش و خوشحال و خندون گازیدیم سمت خونه که حاضر شیم بریم بهشت زهرا شب سال بابام! - به به! چه تناسبی! صبح چشن تولد، عصر شب سال!
- هیچی دیگه...همچین که رسیدیم خونه و وصلش کردیم دیدیم هرچی این پاور کوفتی رو فشار می دیم می گه: بووووووووووووووووووووق! بعدم ویندوز نمیاد بالا! تازه شم مودم و کارت صدا رو به سیستم نتونسته بودن معرفی کنن چون من همون اولش که کامی رو خریدیم با آتاشغالا و یونولیتاش سی دی هاشم ریختم دور!!
کلا خستگی چسبید سر دوشمون و پایین بیا هم نبود! خلاصه دوباره فرستادیمش خونه باباش! رفت و یه هفته دیگه ما اینجا پر پر زدیم و غر غر کردیم و دهن خودمون رو با ایرانسل آسفالت کردیم و منتظر نشستیم ببینیم کامی جون کی از سمت شمال با اسبشون تشریف می یارن! بالاخره چارشنبه این نوید خوش از سمت آقای همسر رسید که آهای بانو! چه نشستی که کامی جانت در راه است!!
بگذریم که من از کلاس زبانم برگشتم و ساعت 9 شب پشت در موندم و مجبور شدم بکوبم برم خونه آبجی خرسه کلید بگیرم و آقای همسر هم اومد اونجا دنبالم و وقتی رسیدیم خونه داشتیم از خواب و خستگی می مردیم! اما پس از کشمکش های فراوون بالاخره کامی به جمع خانوادگی ما دوباره برگشت و ما ملتفت شدیم که یه فن سی پی یو و یه پاور و یه کارت صدا و یه مودم و یه رایتر توی گلوش گیر کرده بوده!
اصلا ناراحت نشین ها! چیزیش نبود که! الان تو نقاهت بعد عمله! چون دیروز وقتی می خواستم به نت وصل شم یوهو قاط زد و به کل منکر مودم شد!!![]()
* یه سال پیش همچین وقتی من داشتم با یه حسی آمیخته از اضطراب و هیجان و خنده اتفاقات شب گذشته م رو دوره می کردم! شاید هم داشتم با شور و انرژی و کر کر کنون پای تلفن واسه خرس کوچیکه تعریف می کردم که دیشب رفتیم خونه دایی خرسه و من واسه اولین بار صاحب اون فونت های صدری رنگ رو می دیدم! واسش می گفتم که اولین سوالی که ازم پرسید این بود که : چرا خرس قهوه ای!؟ و من با خنده ی ناگهانی و غافلگیر کننده ای سعی کرده بودم یه جوابی براش سرهم کنم! چون واقعا نمی دونستم چرا! باورم نمی شه یه سال از اولین خواستگاری آقای همسر و اون شور و اضطراب ها گذشته! حس می کنم ما سالهاس که با هم زندگی کردیم! حس می کنم یه عمره که با همیم! یه وقتا دلم واسه اون شور و هیجان های اونموقع تنگ می شه! واسه اضطراب لحظه هایی که دلم می خواستش اما از ازدواج می ترسیدم!! خدایا شکرت...نعمت رو به من تموم کردی...
* هر وقت دیدین آقای همسر داره توی یه کاری اظهار ناتوانی می کنه و استعداد خودشو زیر سوال می بره بدونین اون کارو از همه بهتر انجام می ده! دلیلم هم همین پستی که اینجا نوشته! چون همیشه منکر توانایی نوشتنشه!!
* پرده اتاقم رو زده بودم عقب، جانمازم رو پهن کرده بودم، چادر و مقنعه نمازمم سرم بود، بی مقدمه اومدم نشستم رو پای آقای همسر که روبروی پنجره اتاق، لب تخت نشسته بود. یه خورده منو نگاه کرد گفت: "دید داریم! "
حیاط ما از همه طرف مشرفه! می گم: "من که جاییم معلوم نیست. چادر سرمه!"
دوباره یه خورده منو نگاه کرد گفت: "تجزیه مون خوبه. ولی مرده شور ترکیبمون رو ببرن!!"![]()
* یه دماوند رفتیم این دو روز آخر هفته رو٬ یه سرمایی خورد این آقای همسر که طفلی دو روزه نه چیزی خورده نه از درد پهلو و کمر و کلیه و شیکم و دست و پا و دماغ و چشم و روده و معده و استخون ترقوه و نای و زبون کوچیکه و لاله گوش و خال صورت یه دقیقه خوابیده!!
واسه کامی که دعا نکردین! واسه آقای همسر دعا کنین!
حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)