دویست و نود و یکمین کوزه عسل
من فکر کنم - فقط فکر می کنم - که زنده م! تقریبا شبیه یه مشک شده م که توش پر از آنتی بیوتیکه!
البته یه مشک سوراخ سوراخ!! انقده باحال راه می رم! کاملا شبیه خرچنگی که یه پاشو کنده باشن!!
همه ش هم به مدد آمپولاییه که آقای شوهر خواهر عزیز فقط و فقط با نگاه کردن به گلوی بنده تجویز کردن! جل الخالق! پزشک حازق/هازق/حازغ/حازغ/حاضق/هاضق/حاضغ/هاضغ...اه تمومی نداره!!! اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم!!![]()
یه معما! جایزه بهتون رب کپونی می دم!![]()
سوال: آبجی خرسه آمپول خرس قهوه ای را به کدام نقطه زده است که وقتی قهوه ای کیفش را روی دوشش می اندازد از درد فریادش به آسمان می رود؟!
گزینه یک: کتف؟!
گزینه دو: کمر؟!
گزینه سه: معده؟!
گزینه چهار: همه موارد!
آفرین! جوابشو خودمم نمی دونم! فقط فکر کنم قاعدتا جای آمپول باید یه جایی باشه که آدم اگه کوله پشتی انداخت عاصی شه٬ نه کیف معمولی! ولی فکر کنم آبجی خرسه قصد داشته بزنه وسط کلیه م! چون جای سوزنش دقیقا همونجاس!
با یه حساب سر انگشتی بنده تا اینجا ۵ تا آمپول شده م با ۶ تا جای آمپول! چون یه بار که داشت پنیسیلین می زد یوهو وسط کار آمپول بست!
یه یه ربعی این آبجی خرسه سوزن رو توی گوشت نازنین ما نگه داشته بود تا بالاخره تصمیم بگیره که باید درش بیاره و بزنه اونور تر!! ممنون ممنون. سلام شما رو هم رسوندم به اجدادم! ![]()
الان هم که سرفه می کنم سوهان می کشن انگار تو گلوم!
خرت و خرت صدا می ده! دماغمم از بس گرفتم نصف شده! می خوام کلینیک جراحی بینی راه بندازم صد در صد تضمینی بدون خونریزی! ![]()
خوب دیگه! هیچی ندارم که بگم! اومدم یه اظهار وجودی بکنم و برم! بای
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)