"خدایا! اگر ندانستم که از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم تو مرا به آنچه صلاحم هست رهنمون باش و دلم را بدانچه رستگاری من در آن است متوجه فرما..."
حضرت علی (ع)

¤ من یه دختر عمو دارم که ۱۸ روز از من بزرگ تره! وقتی بچه بودیم با هم می رفتیم یه دبستان. یادم نمی ره که وقتی رفتیم سوم واسه اولین و آخرین بار با هم تو یه کلاس افتادیم!! همه ذوقمون این بود که چون فامیلی هامون یکی بود تنها شاگردهای کلاس بودیم که به اسم کوچیک صدامون می زدن!! ذوق مرگی بودیم واسه خودمون! هردومونم درس خون و سوگلی معلم ها!!
خونه هامون به هم خیلی نزدیک بود. یه کوچه شاید. یه دوست دیگه هم داشتیم که من ۱۱ سال باهاش هم کلاسی بودم!! اونم خونه ش سر کوچه ما بود. ما سه تا با هم می رفتیم خونه. زنگ خونه که می خورد می رفتیم از تو کلاسا ته مونده گچ ها رو برمی داشتیم و د در رو!! بعد تمام مسیر روی در و دیوارا نقاشی و خط خطی و شکلک می کشیدیم! یه وقتا فحش هم می نوشتیم رو دیوارا!!   یه بار داشتیم خوچحال و خندون چرت و پرت می نوشتیم رو در و دیوار و تو عالم خودمون بودیم که یوهو من کله م رو چرخوندم و دیدم که یه آخو نده از کنارمون رد شد! تو عالم بچگی فکر کردیم که واااااااااااای حالا چقدر بد می شه!! لابد فکر می کردیم می ره به مامان باباهامون می گه! یا می خوره ما رو! یا می ره صاف پیش خدا چقلی می کنه و خدا دیگه ما رو دوس نداره!! خلاصه دست و پامون و گم کردیم حسابی! حالا یارو صد ساعت بود رد شده بودا!! اونوقت ما هنوز رو اون کانال بودیم که رو در و دیوار بنویسیم الله اکبر و لا اله الا الله و حزب الله خوب است و قربون ریشت و فدای شیکمت و اینا! از چه چیزایی می ترسیدیم ماها ها!!

پ.ن: خیلی بی ربط بود! نمی دونم چرا یوهو یاد اون روزا افتادم! واقعیتش از اون روز به بعد هروقت عبا عمامه می بینم یاد اون روز می افتم و ترسی که نشست تو دلامون!! بچگی ه دیگه  

¤ این هوا منو دیوونه می کنه! دلم می خواد هر روز صبح های زود و عصر ها از خونه بزنم بیرون و انقدر راه برم انقدر راه برم انقدر راه برم تا جوونم در بره!! یه وقتا احساس می کنم به حدی انرژی توی وجودم حبس می شه که پوستم در شرف پاره شدنه! یه مشاوری بود که خیلی سال پیش من می رفتم پیشش. یه بار بهم گفت تو انرژی ت خیلی زیاده! باید تخلیش کنی! وگرنه افسردگی رو شاخته! می گفت برو ورزش٬ شنا٬ بسکتبال٬ برو بدو٬ بپر بالا پایین٬ راه برو٬ هر جوری شده خودت و خالی کن. حالا این آقای همسر طلفکی شده کیسه بوکس من!! انقدر از سر و کولش می رم بالا و پایین و باهاش کشتی می گیرم و بوکس بازی می کنم و وشگون و گاز و لگد٬ آخرشم بغ می کنم می گم من هنوز انرژی م تخلیه نشده!! یه وقتا خودم دلم واسش می سوزه!!

پ.ن: اینم خیلی بی ربط بود! اصلا بیکاری نشستی اینجا دنبال ربطش می گردی؟! بشین عکس نگاه کن!!

 اینجا آسمون پارک نشاطه! صبح جمعه اونجا بودیم. چه هوایی بود!! خوردنی!!!

ببین چه ابرای قلمبه ای ن!!

 بدون شرح!!

پ.پ.ن: جمعه ای داشتیم با آقای همسر کشتی می گرفتیم هی منو مثه پر کاه بلند می کرد می زد زمین! منم کفرم در اومده بود!! جالبیش اینه رومم کم نمی شد!! هی دلیل و برهان می آوردم که من پشتم نرسیده به خاک و هنوز یه سانت مونده و چاخان می کنی و اینا! یه لحظه آقای همسر نشست لب تخت من از پشت پریدم رو کولش خیلی جدی و با خوشحالی گفتم: دیدی پشتت و به خاک رسوندم؟! من لباسم خاکی بود تو هم خاکی شدی!!

پ.پ.پ.ن: پارسال این موقع - دم عید - تو چه حال و هوایی بودم و امسال - دم عید - تو چه حسی ام...اونموقع هر وقت می اومدم پست بذارم تو بلاگم یه ور دلم سمت این فکر بود که الان آقای همسر اینو می خونه اونوقت چه فکری می کنه؟ چه حسی بهش دست می ده؟!...روزای جالبی بود. هرچند الان خیلی جالب تره! خدایا شکرت...