دویست و هفتاد و یکمین کوزه عسل
همیشه لبخند به لب داشته باش حتی وقتی ناراحتی …شاید یکی عاشق لبخند تو باشه!
انقده من و آقای همسر خصلت های مشترک داریــــــــــــــــــــــــم! انقده به هم میایــــــــــــــــــم! انقده تفاهم موج می زنه بینمووووون! بزرگترین شباهتی هم که به هم داریم اینه که هردوتامون دلامون خیلی گنده س!! اصلا آرامش و طمانینه (تمانینه؟!) قل می خوره تو خون ما! کلا ما واسه هیچ کاری عجله نداریم. یه جورایی یه فلسفه ای تو وجود ما به این اسم که "نشاشیدی شب درازه!" ربطش و خودتون پیدا کنین! به من چه؟ مگه همه چیو من باید بگم؟!![]()
نشون به اون نشون که جریانات خواستگاری ما ۷ ماه طول کشید! یعنی دقیقا از اردیبهشت! تا قبل از مهر همه چی در خفا بود! یعنی مامان بزرگ خرسه هم حتی از جریان خبر نداشت. بعد ییهو ما از مهر همه چیز و رو کردیم. اونوقت بله برون ما کی بود؟! نه واقعا فکر می کنی کی بود؟ ۷ آذر! اونوقت از نامزدی تا عقد که رسما اسمامون رفت تو شناسنامه همدیگه شد یه ماه! این یکی رکورد بود واقعا! الان فکر می کنین من رفتم شناسنامه و قباله م رو از محضر گرفته م؟! ها!! برو جوجه هات و بشمار بابا!
حالا حالا ها وقت دارم! چه عجله ایه!!؟؟ فقط می ترسم این وسط ییهو آقای دایی پدر بیوفتن من بمیرم اونوقت دیگه تا آخر عمرم وقت دارم دنبال قباله ازدواجم بدوم!!
چیه نکنه فکر کردین ما همین هفته پیش رفتیم عکس های نامزدیمون رو انتخاب کردیم؟! ها ها! فکر کردی خیلی زرنگی؟! خوب هستی!! تازه به نظر من زود هم بود!!
اینو من از چشمای آقای عکاس خوندم که داشت از تو حدقه می زد بیرون وقتی فهمید تاریخ نامزدی ما ۹ آذر بوده!! حتما فکر کرده ما چقدر هولیم٬ نه؟!![]()
ترم پیش من یه ۴ واحدی کارآموزی داشتم که به خاطر تداخل با نامزدی و اینا نرسیدم پروژه م و تحویل بدم و از کل واحد هام فقط همین یه دونه مونده که تموم شه درسم! امروز چندمه؟! دیدی تاریخو؟ اونوقت یونی نازنین از بهمن واحدها رو ارائه داده و من با دل خوش نشسته م اینجا و دارم پست پر می کنم!! اگه بگی یه ذره دلم شور بزنه یا عجله ای برای تموم کردن درسم داشته باشم! ایشالا تا آخر ۵۰ سالی مدرکم رو می گیرم. نه؟!![]()
خوب...ایشالا با اینهمه عجله ای که به طرز عجیبی توی دل من و آقای همسر خونه کرده ما یه ۶.۷ سال دیگه می ریم سر خونه زندگیمون. اونم احیانا خانواده هامون دیگه عاصی می شن از دستمون!
بعد یه زندگی آروم و بی دغدغه رو می سازیم. مثلا هرچی تو خونه خراب شد می ذاریمش تو لیست که بالاخره یه روزی تعمیرش کنیم! حالا شاید اون یه روز برسه شایدم هیچوقت نرسه!! مهمون که دعوت کردیم اگه بهشون گفتیم ساعت ۷ خونه مون باشن من ساعت ۵ دقیقه به هفت پا می شم خونه رو تمیز می کنم و شام رو می ذارم! آقای همسر هم سر هفت می ره میوه می خره! اگه خونه مون آتیش گرفت می شینیم تا آخر برنامه مورد علاقه مون رو می بینیم بعد یه سطل برمی داریم و سوت زنون آتیش و خاموش می کنیم! بعد از ده پونزده سال هم که زد به سرمون و خر شدیم و بچه آوردیم می شینیم نگاش می کنیم که داره تاتی کنون از لبه پله ها پرت می شه پایین! بعد آروم لبخند می زنیم و همینور که تخمه می شکنیم حظ راه رفتن بچه مون رو می بریم! من می گم: می بینی بچه م چه بزرگ شده؟ باباش می گه: آره ماشالا! قد و بالاش که به خودم رفته. من می گم: وقتی قیافه ش عین خودم شده. بچه هه هم پستونک به دهن هی داره به لبه پله ها نزدیک تر می شه. من می گم: به نظرت خطرناک نیست لب پله ها وایساده؟ باباش می گه: نمی افته ایشالا. بعد می شینیم بقیه تخمه هامونو می شکنیم. بچه هه از رو پله ها با مغز پرت می شه پایین. من می گم: چیزیش شد به نظرت؟ باباش می گه: صدای گریه ش که نمی یاد. من می گم: این آروم بودنش هم به خودم رفته! در همین لحظه آقای همسر آخرین دونه تخمه رو برمی داره و می گه: بازم داریم از این تخمه ها؟ من می گم: تموم شده. تو لیست نوشتم بخری. آقای همسر می گه: باشه آخر ماه دیگه که رفتم خرید می گیرم. کی بود پرسید بچه هه چی شد؟! والا منم نمی دونم! فکر کنم مرد!
خلاصه زندگی ای می سازیم آرمانی!! اصلا حرص نخورینا! پوستتون خراب می شه!![]()
پ.ن: امروز یه آب بازی دبش راه انداختیم وسط حیاط٬ دیدنی!! فکر کنم امسال همسایه هامون یا ماها رو از محل بندازن بیرون یا خودشون کوچ کنن سر به بیابون بذارن!! اصلا اگه فکر کنی من بدونم واسه چی!! ![]()
هویجوری نوشت: آداب صرف غذا !!
دعا نوشت: خدایا به ما اندیشه شریعتی / شهامت مصدق / صبوری خ ا ت م ی / عمر جنتی / ثروت ر ف س ن ج ان ی و اعتماد به نفس اح م د ی ن ژ ا د را عطا فرما!!
بعدا نوشت:
وقتی نی نی ریحان شعر می خواند:
تولوپو ام٬ تولوپو!
شولتم مثه هوهو
قد و آلام شیاهه
چش و ابروم کوتاهه
مامان خوبی دارم
می پوشم دونه دونه
خوشگل می چم
دشته گل می چم!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)