دیروز خاله خرسه با سه تا از دختراش (آخه 5 تا دختر داره! بگو ماشالا!!) اومدن خونه ما. می خواستن واسه دختر خاله الی لباس نامزدی انتخاب کنن. وقتی خاله و دختر خاله الی و مامان خرسه رفتن پیش خیاط ، من و دختر خاله فری و دخترخاله مهدیه نشستیم به حرف زدن و از این در و اون در گفتن. دختر خاله مهدیه یه دختر کوچولوی 3 ساله داره. همین جوری که حرف می زدیم ازش پرسیدم: تو فکر دومی نیستی؟؟ یه خورده مکث کرد و گفت: چرا دروغ بگم. دلم می خواد. اما وقتی وضعیت جامعه رو می بینم، با آینده ای که برای نسل های بعدی پیش بینی می کنم دیوونه م مگه اینکارو بکنم؟ از داشتن این یه دونه هم پشیمون می شم. می گفت یه وقتا با خودم که فکر می کنم می ترسم از آینده دخترم. ته ته ش که فکر کنی حرفش راست بود. نمی شه که چشما رو بست. آدم داره ریخت این جامعه رو می بینه. نه وضعیت اقتصادی ش خوبه که بگی بچه هات بزرگ بشن تو رفاهن و آینده خوبی دارن. نه از نظر سلامت جامعه تو وضعیت خوبی هستیم. به قول خودش آدم جرات نمی کنه خارج از محدوده خانواده و فامیل خودش از خدا حرف بزنه! فکر می کنن چقدر املی!! آخه این درد نیست که وقتی می خوای از استاد اجازه بگیری بری بیرون که نماز بخونی روت نشه بگی واسه چه کاری داری می ری؟؟ وقتی می بینم اوضاع این شکلیه اصلا دلم نمی خواد بچه داشته باشم!!

نا مخاطب(!): کاش روی لپم یه چال کوچولو داشتم تا هروقت که آروم می شستی جلوم و ساکت نگام می کردی سرم و یه وری خم می کردم و می خندیدم تا چالم معلوم شه. بعد تو می خندیدی و من می فهمیدم که دوست داری بازم بخندم تا لپم فرو بره. باز من می خندیدم...باز تو می خندیدی..بازم من می خندیدم...بازم تو می خندیدی...همینجور هی می خندیدیم الکی! خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم اون سارافون نارنجی رو می پوشیدم موهامم با یه روبان پهن نارنجی پشت سرم دم اسبی می کردم دوباره می یومدم روبروت می شستم و با کله کج کرده بهت می خندیدم. تو هی موهامو که می ریخت رو شونه م می دادی عقب .هی دوباره سر می خورد رو شونه م. دوباره می دادیش عقب. دوباره می ریخت رو شونه م.بعد تو خنده ت می گرفت. اینبار من از خنده تو می خندیدم. تو هم دوباره نگاهت می یوفتاد به چال روی لپ من دوباره می خندیدی!همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم رژ لب جیغ قرمز می زدم. یوهو از پشت سر یواشکی می بوسیدمت. بعد می شستم جلوت به جای لبام رو گونه ت می خندیدم. تو هی با دستت رو صورتت دنبال جای ماتیک می گشتی که پاکش کنی. هی من بیشتر خنده م می گرفت. باز تو اشتباهی یه جای دیگه از گونه ت رو پاک می کردی من هی بیشتر تر خنده می گرفت. آخرش خودت خسته می شدی و با من شروع می کردی به خندیدن. منم آخرش نمی فهمیدم به کار خودت می خندی یا به چال روی لپ من!همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم برات مداد رنگی و کاغذ میاوردم می گفتم منو بکش. ساکت با کله کج کرده می شستم جلوت. تو هی منو نگاه می کردی و مدادتو تکون می دادی. بعد کاغذ و بر می گردوندی و می دیدم که یه دایره کشیدی با تو نقطه سبز به جای چشام ، دوتا دایره صورتی به جای لپام، یه خط منحنی قرمز جای لبام، با یه خط کوچولو روی لپ سمت راستم. من غر می زدم که من که نخندیدم پس چجوری چال م رو دیدی؟ تو می خندیدی و فقط نگام می کردی. بعد من از نگاه تو خنده م می گرفت. تو دوباره نگاهت به چالم میوفتاد و می خندیدی. منم نگاهم به نقاشیت میوفتاد و بیشتر خنده م می گرفت. همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
اما می دونی؟ من اصلا رو لپم چال ندارم!!