تاریخ : ۱۲/۱۲/۸۵
زمان: ۲۰:۳۰
مکان: وسط هال!

دیری دیری٬دیری دیری٬ دیری دیری دیریم! (زنگ موبایل!)

خرس قهوه ای: ســــــــــــــــــلام عزیزم.
خرس کوچیکه: سلام خوبی؟
خرس قهوه ای: خوبم مرسی. خودت چطوری؟
خرس کوچیکه: مرسی. ببـ....ن...مهـ...می...ی...
خرس قهوه ای: چی؟ الو؟ صدات قطع و وصل می شه! الو؟

دیری دیریم! (صدای قطع شدن موبایل!)
چند ثانیه بعد وقتی من دارم سعی می کنم شماره ش رو بگیرم اما اشغاله...
" اس ام اس آمَدَه ای جان٬ اس ام اس آمَدَه٬ تِلیفونْت رو نیگاه کن کی اس ام اس آمَدَه..." (صدای اس ام اس!)
تا می یام بخونم چی نوشته گوشی بوق آزاد می خوره...

خرس کوچیکه: الو؟
خرس قهوه ای: قطع شد نفهمیدم. چی؟
خرس کوچیکه: (با یه لحن بچه گونه و یکم خجالت زده) مهمون نمی خوای؟
خرس قهوه ای: چـــــــــــــــــــــــــــــی؟! امشب بیای اینــــــــــــــجا؟؟
خرس کوچیکه: کسی اونجاس ؟
خرس قهوه ای: نــــــــــــــــــــــــــه! بیـــــــــــــــــــا!کی میرسی؟ الان کجایی؟
خرس کوچیکه: دم موسسه م. میام تا نیم ساعت دیگه.
خرس قهوه ای: بیا من منتظرتم!

۵ دقیقه بعد این منم که دارم مثل وورووجک هی می پرم بالا پایین!
هی خرس کوچیکه! اصلا حسابش دستت هست که چقدر وقت بود نیومده بودی پیشم بمونی؟! خیلی خوش گذشت٬خــــــــــــــــــــــــــــــیلی!
چقدر بعضی از آدما خوش روزی ان. یکیشون هم این خرس کوچیکه. بگذریم از اینکه مامان خرسه روز قبلش کلی خرید کرده بود و خونه پر بود٬ و بگذریم از اون لوبیا پلوی مشتی که درست کرده بود٬ من عصرش تروفیل درست کرده بود. چیزی که خرس کوچیکه عاشقشه و می خواستم یه بار براش درست کنم ببرم خونه شون. چقدر خوردیما!  بعدشم با اینکه نزدیک ۱۰ تا دی وی دی دستمون بود ترجیح دادیم بشینیم یه بار دیگه "آب و اتش" رو ببینیم. بالاخره هم نزدیک ۳ و نیم صبح خوابیدیم. خدایا شکرت! خیلی خوب بود.

پ.ن: خیلی تعریف Saw رو شنیده بودم. فکر می کردم یه فیلم خانوادگی و عشقولانه باشه. اما وقتی گذاشتمش تو کامپیوترم از عکس اولش فهمیدم از این خین و خین ریزی هاس! درسته که من خیلی پر رو ام توی دیدن فیلم های وحشتناک(Thriller) ولی خوب این دلیل نمی شه که منکر تاثیرش بشم. مثلا من همیشه عاشق هواپیما و ارتفاع بوده م. اما اینبار که رفتم کیش توی هواپیما همش یاد Final Destination 2 میوفتادم و رسما یخ کرده بودم!! دیشب هم توی تاریکی اتاق که رفتم از کمدم کتاب بردارم تا قبل خواب بخونم٬ یوهو حس کردم یکی تو کمده! خودم و کلی فحش دادم و کتاب و برداشتم و زدم به چاک! یکی نیست بگه آخه مجبوری مگه!!