صد و هفدهمین کوزه عسل
انقدر این چند روزه سرم شلوغ بوده و همه ش بیرون بودم که به هیچ کاری نرسیدم حتی نوشتن توی اینجا.
اون موقعی که مدرسه ای بودم نهایت فعالیتم توی چارشنبه سوری این بود که با بر و بچ می رفتیم دور و اطراف محل و ترقه بازی ها رو نگاه می کردیم. بعدشم که دیگه پایه نبود واسه این کار چارشنبه سوری محدود شد به چارتا سیگارت و منور و آبشار که تو خونه و وسط حیاط می نداختیم. اما امسال بعد از گذشتن ۲۲ سال از زندگیم بالاخره یه چارشنبه سوری رو گذروندم که توش از رو آتیش پریدم!!استاد باخرد(!) دانشگاه تصمیم گرفته بودن که ماها رو چارشنبه سوری بکشونن دانشگاه و به آه و ناله های ما هم گوشون بدهکار نبود! احتمالا تصمیم داشت که همه ی ماها رو از فرداش بدون چشم و گوش و دماغ ببینه! ولی ما که از این بادا نبودیم که با این بیدا بلرزیم هیشکی نرفت. اما خوب...در پی حالگیری هاییکه در طول روز پیش اومده بود و منم اصلا خیال نداشتم که چارشنبه سوری م رو توی خونه حروم کنم٬ گفتم الا و للا من باید برم یونی (uni) که اگه نرم حذف می شم و از این حرفا! مامان خرسه خوش باور هم با کلی صدقه و دعا و نذر و اینا ما رو راهی دانشگاه کرد! من که اصلا نفهمیدم چی شد که سر از خونه خاله م در آوردم!ولی فکر کنم خیابونا خیلی شلوغ و خطرناک بودن منم ماشین گیرم نمیومد پس بهتر بود که به اونجا پناه ببرم!!! بگذریم از اینکه اول رفتم یه سر پاساژ قائم و اونجا چه ولبشویی به پا شد! دیوونه ها توی خود پاساژ ترقه می نداختن! بعدشم که یوهو در عرض ۵ دقیقه درهای پاساژ و بستن و در پشتی و باز کردن و همه رو انداختن بیرون!
چارشنبه سوری پربار امسال با رفتن من و دختر خاله فری به میدون تجریش شروع شد. با فحش دادن خودمون که ما وسط این جمعیت دیوانه که از قضای روزگار همه شون هم عناصر ذکور بودن چی کار می کنیم٬ ادامه پیدا کرد! با حس خوب اینکه بالاخره از زیر رگبار اونهمه سیگارت و نارنجک سالم به خونه رسیدیم٬ شیرین شد! با حس حسادت شدید و خفه کننده به مجتمع های کناری که توی حیاط همه شون آتیش بود و ترقه و فشفشه و بزن و بکوب٬ خیلی خیلی سیخ زننده شد!با اومدن دختر خاله مهدیه و شوهرش (که به زور و التماس تکونشون داده بودیم!) و پیشنهاد آتیش زدن کنده توی ایوون٬ رنگ و بوی دیگه ای گرفت! و در آخر هم به درست کردن یه آتیش گنده و مصرف ده ها بسته سیگارت و هفت ترقه و آبشار و بشقاب پرنده و از اون سوتی ها و فشفشه ختم شد و با کشیدن یه قلیون مشت پرتقالی به پایان رسید! درست کردن آتیش توی حیاط باعث شد بقیه اهالی بی بخار مجتمع هم بریزن بیرون و با ماها شروع کنن به ترقه بازی. اینم واسه اینکه کسی نگه خالی بستم! البته تاریکه و خیلی معلوم نیست. اما عملیات ژانگولری پرش از روی آتیش رو نشون می ده! تازه یه اتفاق مهم دیگه ای هم که افتاد آشنایی داماد جدید خاله م با من بود که کاملا خوش شانسی منو نشون می ده که کسی رو که بار اوله می بینی و باهاش آشنا می شی توی همچین شرایط خر تو خری ببینی که حتما به عقلت شک کنه!!!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)