اولین برف امسال و دیدم! شاهکار بود! سفید...نرم...سبک...رقصان...ریز...آروم...! حوالی ولنجک بودم. یه زمستون تموم عیار بود.اصلا هم شباهتی به ماه آخر پاییز نداشت! دلم یه کاپشن گرم٬یه شالگردن نرم٬یه کلاه پشمالو٬یه جفت کتونی ضد آب٬یه جفت جوراب ضخیم٬یه خیابون آروم و سفید که به ناکجا می رسید٬و اگه ممکن بود یه پا می خواست تا معنی زمستون رو واقعا بفهمم!اما خوب جز شالگردن هیچکدوم و نداشتم! دستم که به نرمی برفای کپه شده روی ماشین خورد٬ مثل عادت خوردن اولین میوه  نوبر٬خدا رو شکر کردم که بهم یه سال دیگه هم فرصت داد تا کلی با خوشگلیای دنیاش حال کنم  یادمه ۳ سال پیش روز تولدم اولین برف رو دیدم...اوایل دی! (نگفتم چندم که کسی تو زحمت کادو خریدن نیوفته) اما امسال همراه با حضور فعال و خندونم توی جشن تولد پسرخاله ی ۳۲ ساله م!!!! وقتی مراسم کادو دادن و کیک بریدن و دست زدن و آرزو کردن و عکس گرفتن و اینا گذشت٬ مثل همیشه مادر بزرگ شروع کرد به گفتن از گذشته و روزای جوونی.اما امروز حرفاش فقط حول محور روز تولد پسر خاله نمی چرخید.داشت از خودش می گفت..یه دختر ۱۳ ساله که عاشق کارگر باباش بود! اما به زور نشوندنش سر سفره عقد با کسی که حتی اجازه نداشت عکسشو ببینه! البته از اونجایی که این خانوم گرد و قلمبه ی ما٬ تو جوونیش خیلی شیطون بوده٬ دزدکی عکس و دیده بوده و خوب...داداششم ناحقی نکرده بوده و هولش داده بوده تو ظرف ذغال های زیر کرسی!طفلی مادربزرگ پاش سوخته بود! حالا مادربزرگ من شانس آورد و یه شوهر جوون و خوش تیپ و دل زنده گیرش اومد! دلم واسه اونهمه جوونی ای می سوزه که به پای آدمای پیر یا نا اهل حروم شد!حیف!

پ.ن: شدیدا به شکلک های بلاگ اسکای علاقه مند شدم! مخصوصا اینکه دزدی هم هستن!