بیست و هفتمین کوزه عسل
از یکی از بچه های این مجازی آباد شنیدم که "شفای کودک درون" ارزش خوندن داره. و خوب...دقیقا چیزی بود که خیلی وقت بود دنبالش بودم...خیلی وقت!شاید از همون روزی که بزرگ شدم! اول رفتم شهر کتاب میرداماد که یه قدمه تا دانشگاه. بعد اینکه کلی وایسادم تا بفهمم کی به کیه و کی اونجا فروشنده س و کی مشتری(!) سوالم از دهنم در نیومده جواب شنیدم که: چاپش تموم شده!! دست از پا درازتر اومدم بیرون و یه عالمه پیاده رفتم تا شریعتی و فروشگاه مهرگان. معمولا اونجا همه چی پیدا می شه. از حرف پسره هم فهمیدم باید کتاب تابلویی باشه! آروم رفتم پشت تپه ی کتابا و گفتم: ببخشین آقا؟ فلان کتاب و دارین؟ اون آقای مهربون هم لبخندش رو صورتش پهن شد و گفت: همون آتش بس دیگه؟؟؟!
دستم رو هوا مونده بود ٬با یه دهن باز که بگم هان؟!٬ که خودش داد زد :شفای کودک درون!! بعد به دوستش اشاره کرد و دوباره لبخند پهنش صورتش و پوشوند! ۲ تاش و گرفتم و اومدم بیرون.(یکی واسه خودم یکی واسه دختر خاله م که تولدش بود.) تمام راه به این فکر می کردم که من اگه جای لوسیا کاپاچیونه ٬نویسنده این کتاب بودم٬ سرتا پای کارگردان آتش بس رو طلا می گرفتم که کتابم و اینقدر پر فروش کرد!! مردم مام که منتظر!! ولی خدایی با تموم این اوصاف هدیه ی بی نظیری بود :) فعلا فقط اولاش و خوندم. وقت نکردم دستم بگیرم. آخه دارم هری پاتر و حفره جادویی رو می خونم! :) خیلی توپــــــــــــــــــــــــــه!! :*
دیروز محمد سر کلاس به استاد گفت: اون موقعی که من تو ترکیه درس می خوندم وقتی استاد تخته رو پاک می کرد دخترا هم دفتراشون و پاک می کردن!! هرچند که قاعدتا باید ما دخترا شاکی می شدیم و اعتراض می کردیم ٬اما اونقدر حرفش خنده دار بود که کلاس تا ۲ دقیقه رو هوا بود! :)) ولی واقعا دست استاد درد نکنه.جای همه مون بهش گفت همونجا درس خوندی که الان اینجوری شدی!! =))
پ.ن: اومده توی چاردیواری کامنت گذاشته: شعرت قشنگ بود اما من از شعر خوشم نمیاد!! رفتم دیدم بلاگ خودش یه بلاگ فوتبالیه.منم کم نذاشتم و تو کامنت نوشتم: اااا؟؟؟ چه جالب! آخه منم از فوتبال خوشم نمیاد!!! :دی چه آدمایی پیدا می شن ها!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)