اگه از کلاس زبان برگشته بودی و از شدت گشنگی در و دیوار و گاز زده بودی و بعد تند تند یه ساندویچ درست کرده بودی و تو فاصله یه بشکن زدن قورتش داده بودی و از شدت خستگی ٬کتاب به بغل ٬ساعت ۹ خوابت برده بود٬الان مثه من ساعت ۴ و ۴۲ دقیقه صبح بود و چشمات یه ذره هم خواب توش نبود!!دریغ از یه ذره خماری!! من الان می تونم راحت اینجا پشتک و وارو بزنم!

بالاخره بعد از کلی غر زدن به اختلاف طبقاتی و اینکه یعنی چــــــــــــــــی این مرفهین بی درد بالا شهر برف هم دارن و ما بارون هم نداریم(!)٬امروز اولین دونه های نرم و گوشتالوی برف خورد به صورتم!باید قیافه م و می دیدی! همون حکایت تی تاب و خر و اینا دیگه! دیگه ما به اون چارتا جوونه لاغر بهاری و اون چارتا میوه ی خدا تومن نوبر تابستونی و اون چارتا قطره بارون پاییزی و این چارتا دونه برف آبکی زمستونی دل خوش نکنیم که باید یا بپوسیم یا سر به بیابون بذاریم (یا به قول این گربه هه بریم مگس شکار کنیم!!نه؟خرس صورتی؟!) من که فعلا سر کیفم! دارم خدا خدا می کنم روز تولدم یه روز برفی توپ باشه!یعنی می شه؟

امتاحانام از شنبه دیگه شروع می شه.همه میان بهم می گن تا کجا خوندی؟! حالا من هی بیام بگم به جون این و اون من اصلا تو مود درس خوندن نیستم! کی باورش می شه!! خدا خودش کمک کنه! با اینهمه غیبت و شیطنت و تو کلاس نبودن معلوم نیست اصلا کسی منو سر جلسه امتاحان راه بده یا نه! باید امید بست به امداد غیبی! تقلب به امید تو!!