شصتمین کوزه عسل
یه عالمه وقت بود هیچ مجلسی تو فامیل نداشتیم. حالا یوهو در عرض دو هفته ۵ تا نامزدی و عروسی دعوتیم!!
همه شون هم فامیل درجه دو و البته پدری!
نامزدی بود دیشب. هیچ کدوم از هم سن سال هام دعوت نداشتن و نمی دونم من رو هم رو چه حسابی دعوت کرده بودن! شاید واسه همین تنها بودنم بود که تموم اون مدت که پشت میزهایی نشسته بودم که پر بودن از میوه و شیرینی ٬تموم مدتی که توی رنگ و لعاب آدما و بوی عطرهاشون غرق بودم ٬ تموم مدتی که چشمم به بچه های کوچیک بود که روی زمین ستاره جمع می کردن٬ تو فکر اون خانوم بودم که سر چار راه فخر آباد یه گاری سنگین پر از کیسه و اشغال رو خیلی سخت هول می داد! شاید حتی ۳۵ رو هم نداشت. دستاش که برای گرفتن پولی که از پنجره بیرون نگه داشته بودم جلو اومدن کثیف و ترک خورده و زحمت کشیده بودن. لابد باید وجدانم راحت می شد! لابد باید باد به غبغب می نداختم و از اینکه یه اسکناس کف دستاش گذاشتم ذوق می کردم و به خودم می گفتم دیگه رفتی وسط بهشت! اما دلم هنوز غم داشت! اون پول به کجای زندگیش می رسید؟! نگاهش پر بغض بود...درست مثل همون دختر ۱۲-۱۳ ساله بانمک که چادر مشکیش رو از رو زیر چونه ش می گیره و موهای مشکی ش که فرق واشده ن از زیرش معلومه و منو یاد دختر قجری ها می ندازه...همونی که توی سوز سرما سرچارراه آبسردار فال می فروشه!
شکر خدا تو این شهر اگه هرچیزی کم باشه هیچوقت فقیر و محتاج و مستحق کم نیست !![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)