صد و بیست و هشتمین کوزه عسل
بدم میاد از یه چیز که یوهو اپیدمی می شه بین مردم و خودشونم نمی فهمن یوهو سر و کله فلان عادت از کجا تو زندگیشون پیدا شده! یعنی هیچکس واقعا دوست نداره یکم متفاوت زندگی کنه؟! میلیارد میلیارد مردمی که اومدن روی این کره خاکی و آخرشم فرو رفتن توش کافی نیستن که آدم بفهمه زندگی یه چیزی بیشتر از خوردن و خوابیدن و درس خوندن و کار کردن و ازدواج و بچه و آخرشم مرگه! آی خرس قهوه ای!! با تو ام ها!! یه چیزی این وسط باید عوض شه...باید عوض شه!
می گفت از اون خر پولان که عروسیشون دیدن داره! می خواست فقط واسه دیدن جاهاز دختره بره پاتختی! یه چیزی نزدیک هزارتا مهمون اونم باشگاه فرمانیه که کم کم نفری ۴۰ تومن رو شاخشه! تصورش هم وحشتناکه!! همیشه از مجلس عروسی که برمی گردم به اونهمه غذا و میوه ای فکر می کنم که دست خورده و نخوره راهی سطل آشغال می شن... و اونهمه شکم گرسنه ای که کارشون از قار و قور گذشته و ساکت و بی صدا به کمر چسبیده ن...اونهمه دست و چشم پرحسرت که سمت یه دونه برنج اون غذا ها نشونه رفته...! چرا اینهمه اصراف و ریخت و پاش؟! وقتی اینهمه فقیر و گرسنه داریم توی این شهر لباس میلیونی فقط برای یه شب؟!
دلم می خواد مراسم ازدواجم رو بسپرن دست من! یه مجلس کوچولو می گیرم با حضور همه اون کسایی که دوست دارم توی شادیم باشن.(نه کسایی که صد سال یه بار می بینمشون و به زور اسمشون رو یادم میاد و فقط واسه این میان می خورن و می رن که بزرگ فامیل به حساب می یان و اگه دعوتشون نکنی به شیکم های گنده شون بر می خوره!!) لباسمم می دادم مامان خرسه می دوخت خودمم دست دوزیش می کردم. غذا و دسر هم اونقدری سفارش می دادم که اصراف نشه و به اندازه باشه. بدم میاد از این حرفا که آبروی آدمه و جلو فلانی زشته و همش یه شبه و اینا! اگه آبروی آدم به چارتا استخون بره و سه تا تیکه ته چینه می خوام نباشه! آخ که اگه مراسم ازدواج و بسپرن دست من...! (حالا کو شوهرش که مراسمش باشه!
)
پ.ن: اجازه؟؟ما دلمان می خواهد یک نفر از ما بپرسد چه مرگ ات است؟؟ ما دلمان می خواهد اصلا بدانیم چه مرگمان است... یعنی اصلا هیچ مرگمان هم نیست...بیخودی دلمان می خواهد یک مرگمان باشد که یکی از ما بپرسد چه مرگ ات است... یعنی عین مالیخولیایی ها می نشینیم و فکر می کنیم که ببینیم چگونه میشود مرگ دار شد... اجازه؟؟ ما هر وقت حس می کنیم که یک مرگمان دارد می شود.. دستی از عالم غیب می آید میزند پس کله امان که تو غلط کرده ای... درد که مال تو نیست... تو خود طبیب خود باش... بعد این طبیب با یک غیظ و خشم کم سابقه....بل بی سابقه می زند کاسه و کوزه این مرگ را می ریزد به هم ...![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)