دیشب خواب می دیدم توی یه جزیره م. یه جزیره کوچیک اما بکر و سبز پر از گل های رز و قاصدک...با یه دریای مواج آبی. بین ردیف گل ها قدم می زدم با یه دسته قاصدک توی دستم که آروم آروم دونه هاش رو  با انگشتام می کندم و بالای سرم تو هوا می ریختم. قاصدک ها پخش می شدن و با باد می رقصیدن و می رفتن و می رفتن و می رفتن...
چقدر شبیه عکسایی بود که از جزیره پرنس ادوارد دیده بودم...

پ.ن۱: خیلی خیلی خیلی که دلتنگ ات می شوم٬ تو هم نیستی٬ لج می کنم! مثل دختر بچه های ۵ ساله رو ترش می کنم٬ صورتم را میان موهای آشفته پیچ و تاب خورده ام پنهان می کنم و تظاهر می کنم ندیده امت! گوله می شوم سه کنج دیوار٬ می نشینم که بیایی. دستی به این موهای طلایی بکشی٬ من هی خودم را لوس کنم٬ رو برگردانم و تو فقط لبخند بزنی. نمی آیی که! خودم را جمع می کنم٬ بغضم را می خورم٬ رو به آینه فریاد می کشم: مگر چندبار به دنیا می آییم!؟؟! راه تو در پیش می گیرم و به خود دلداری می دهم همین که هست خوب است...باشد٬ هرطور می خواهد باشد...
باز هم من می آیم سمت تو. پس کی وقت قدم های توست؟!...

پ.ن۲: اشک های نیامدنت روی گونه ام ماسیده...
          نبوس...
          نمک گیر می شوی !

پ.ن۳: "...نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم٬ در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید ٬ گاهی با دو انگشت میانی هردو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است٬ و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم٬ چه مرگم است؟ بی آن که بپرسید من که ام٬ از کجا آمده ام٬ و چرا این قدر دل دل می زنم٬ مثل گنجشکی باران خورده؟..."

   پیکر فرهاد
   عباس معروفی