هفتمین کوزه عسل

گاهی انتظار یه اتفاق رو اونقدر می کشی که وقتی سر و کله ش پیدا می شه بیشتر از این که ذوق زده بشی هول می کنی و به چه کنم چه کنم میوفتی!از بس که بهش فکر کردی اضطراب اینکه شاید این اتفاق اونجوری که من برای رسیدنش له له زدم خوب و جالب نباشه،مثل گرمای خون همه ی وجودت و پر می کنه!
منم خیلی وقت بود که انتظار کشیده بودم.موقعیت شغلی و اجتماعی عادی ای نبود!چیزی نبود که بگم اگه اینبار نشد حتما بازم جلوی پام میاد.اما وقتی خدا خودش و توی یه جمله بهم نشون داد و از پشت یه مشت سیم بی احساس توی سرم کوبید که: دین ات رو پاره پاره می کنن!!، انچنان تکون خوردم که تمام موهای تنم سیخید! همین یه جمله برام کافی بود تا برم تا ته منظور!
گاهی از یه جایی،یه جوری،یه وقتی یه حرفی به گوشت می خوره که اون موقع نمی فهمی به چه کارت میاد.اما گوشه ی ذهنت نگهش می داری تا یه روز ببینی که خدا جواب یه سوال رو قبل از مطرح شدنش بهت داده!اون روز که استاد می گفت بچه های زبان و هنر بچه های خاصی ان، داشت جلو جلو جواب چرا م رو می داد.وقتی داشت از دنیایی می گفت که پشت زبان و هنر خوابیده و نگاه جدیدی به دنیا که با خودش میاره، در واقع داشت زنگ خطر رو می زد!اون فرهنگ خاص که پشت یه زبان خوابیده...فرهنگی که با مال من متفاوته...فرهنگی که اگه درست درکش نکنم از من هیچ می سازه!مثل برگی توی باد که نه ریشه ای داره و نه مقصدی!بین زمین و هوا تاب  می خوره!
نه!نمی خوام اون برگ باشم!میخوام پرنده ای باشم که جهت حرکتم رو خودم معلوم می کنم!قید کار رو زدم!و مطمئنم توی معامله ای که با خدا کردم ضرر نمی کنم!مطمئنم!

ششمین کوزه عسل

دبیرستان ما پیش دانشگاهی نداشت.سال سوم که همه ی بچه ها از هم جدا می شدن یکی از دوستام تو دفترم نوشت: همیشه دوست داشتم کنار تو راه بیام تا درازتر به نظر بیام! می تونستم قیافه ی خندونش و پشت اون خط ببینم.اما خوب...واقعیت این بود که اون واقعا از من خیلی بلندتر بود!!


وقتی خوب نگاه می کنی می بینی حتی تو زندگی خیلی جدی آدما هم این قانون یکی از ارکانه!اونم از ارکان رشد شخصیتی (لابد!!) خیلی که خوش تیپ کرده باشی دوست داری کنار یه آدم داغون راه بری تا شیکی ت خیلی بیشتر تو چشم بزنه! اگه دماغ عمل کرده باشی و رنگ و لعابی به صورتت زده باشی ترجیح می دی با یه زشت هم مسیر شی تا خوشگلی ت بیشتر به چشم بیاد! اگه بخوای خوش هیکل به نظر برسی یه آدم چاق بدهیکل و واسه همراهی انتخاب می کنی!اگه بخوای پز اطلاعات و فضل و کمالاتت و بدی از یه آدم بی سواد و ساده بیشتر استقبال می کنی! اگه می خوای موقعیت اجتماعی ت٬ مثلا شغلت بالاتر نشون بده تو سر زیر دستات می زنی!اگه بخوای آدم منطقی و آرومی بشون بدی کسایی رو واسه نشست و برخاست انتخاب می کنی که زود از کوره در برن و پدر و پدرجد طرف رو مفیوض کنن! اگرم بخوای دوزار در راه خدا واسه شادی دل یه بچه فقیر خرج کرده باشی وایمی سی ببنی اونی که کنارته چقدر می ده تا تو دو برابرش و بدی و شدیدا به نظر مهربون و دست و دل باز بیای!... و البته این قصه سر دراز دارد!! ما حتی توی نشون دادن و خرج کردن احساساتمون هم وفادارانه پایبند به این رکن ایم! اما کاش وقتی اجرای این رکن ته دلت و قلقلک می داد و وسوسه ت می کرد ٬یه دونه می زدی تو دماغش و می گفتی: حریف٬ قَدَر (یا غدر؟!) ش خوبه!!
دیگه دلم نمی خواد با کمتر از خودم راه برم تا به نظر بیشتر بیام! دلم نمی خواد با کسی راه برم که قدم هام رو به خاطرش کند کنم! باید دنبال کسایی باشم که مجبور باشم واسه رسیدن بهشون بدوم!
اوهوم...این بهتره! :)

 

پنجمین کوزه عسل

نوشتن توی اینجا دل خوش می خواد! اما...این روزهایی که گذشت اصلا روزای قشنگی نبودن! من٬ یعنی خرس قهوه ای٬ تمام مدت خودم و توی غارم قایم کرده بودم و همه چیز و سپرده بودم دست هیولا ! خرس کوچیکه پریشونه...زندگی ش دوباره یه مسافر رو بدرقه کرد...
سخته...خیلی سخت! برای هممون. اما چاره ای نیست...فقط باید تحمل کرد و بس. یکی از دوستای  هیولا  حرف قشنگی زد . گفت: تحمل کردن ما ها ، از سر بردباريمون نيست ،‌چاره ديگه ای نداريم ..... داريم ؟

به خرس خندون می گفتم کافیه باور کنیم این سفر مال خودمونم هست! و دیر یا زود میاد روزی که دوباره همدیگرو ببینیم و دور هم جمع بشیم. روزی که دیگه خبری از دلتنگی و دلشوره نیست. می گفت اونی که رفته رسیده! این ماییم که تو سفریم!!
روزا می گذرن...به تلخی...به سختی...اما می گذرن! زندگی جریان داره و هیج جای دنیا هم از رفتن ما تکون نمی خوره! رسم زمونه همینه... تصمیم گرفتم از این به بعد دست تو دست هیولا توی تمام مراسم بدرقه مسافرا شرکت کنم! تا یادم نره که منم فرقی با بقیه ندارم و یه روز باید بارم و ببندم! تا یادم بمونه فقط خوبیه که باعث می شه بعد رفتنت بقیه واست کارت پستال و نامه و هدیه بفرستن!!
خدا هممون رو بیامرزه!