ششمین کوزه عسل
دبیرستان ما پیش دانشگاهی نداشت.سال سوم که همه ی بچه ها از هم جدا می شدن یکی از دوستام تو دفترم نوشت: همیشه دوست داشتم کنار تو راه بیام تا درازتر به نظر بیام! می تونستم قیافه ی خندونش و پشت اون خط ببینم.اما خوب...واقعیت این بود که اون واقعا از من خیلی بلندتر بود!!
وقتی خوب نگاه می کنی می بینی حتی تو زندگی خیلی جدی آدما هم این قانون یکی از ارکانه!اونم از ارکان رشد شخصیتی (لابد!!) خیلی که خوش تیپ کرده باشی دوست داری کنار یه آدم داغون راه بری تا شیکی ت خیلی بیشتر تو چشم بزنه! اگه دماغ عمل کرده باشی و رنگ و لعابی به صورتت زده باشی ترجیح می دی با یه زشت هم مسیر شی تا خوشگلی ت بیشتر به چشم بیاد! اگه بخوای خوش هیکل به نظر برسی یه آدم چاق بدهیکل و واسه همراهی انتخاب می کنی!اگه بخوای پز اطلاعات و فضل و کمالاتت و بدی از یه آدم بی سواد و ساده بیشتر استقبال می کنی! اگه می خوای موقعیت اجتماعی ت٬ مثلا شغلت بالاتر نشون بده تو سر زیر دستات می زنی!اگه بخوای آدم منطقی و آرومی بشون بدی کسایی رو واسه نشست و برخاست انتخاب می کنی که زود از کوره در برن و پدر و پدرجد طرف رو مفیوض کنن! اگرم بخوای دوزار در راه خدا واسه شادی دل یه بچه فقیر خرج کرده باشی وایمی سی ببنی اونی که کنارته چقدر می ده تا تو دو برابرش و بدی و شدیدا به نظر مهربون و دست و دل باز بیای!... و البته این قصه سر دراز دارد!! ما حتی توی نشون دادن و خرج کردن احساساتمون هم وفادارانه پایبند به این رکن ایم! اما کاش وقتی اجرای این رکن ته دلت و قلقلک می داد و وسوسه ت می کرد ٬یه دونه می زدی تو دماغش و می گفتی: حریف٬ قَدَر (یا غدر؟!) ش خوبه!!
دیگه دلم نمی خواد با کمتر از خودم راه برم تا به نظر بیشتر بیام! دلم نمی خواد با کسی راه برم که قدم هام رو به خاطرش کند کنم! باید دنبال کسایی باشم که مجبور باشم واسه رسیدن بهشون بدوم!
اوهوم...این بهتره! :)![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)