چهارصد و هفتمین کوزه عسل
هرکی بهم می گه خوش گذشت بهش می گم مگه می شه پیش امام رضا به آدم بد بگذره؟!
تجربه جالبی بود...همراهی با گروهی که هیچوقت چند روز متوالی رو باهاشون نبودم. گروهی که گرچه کشش خونی به هم داریم اما به خاطر مشکلات این چند سال و درگیری هایی که با عموم سر مسائل ارث و میراث داشتیم ٬ روابطمون یکم تیره شده بود. واسه همین الان که از سفر برگشتم می بینم چقدر نیاز داشتیم به این با هم بودن. مخصوصا این سفر برای مادر بزرگم خیلی خوب بود که من هر بار که تو چشماش نگاه می کردم برق شادی عمیقی رو توش می دیدم که حضور من و مامانم توش بی تاثیر نبود. رفتنه که با قطار رفتیم و تا نصفه شب همش خندیدیم و تو سر و کله ی هم زدیم! اونجا هم که معمولا ما دخترا با هم می رفتیم حرم و خرید و اینور و اونور. پیرزن ها هم با همدیگه!!! یه روز رفتیم طرقبه امام زاده های یاسر و ناصر رو زیارت کردیم و بعدم دیزی رو زدیم به بدن! اونم چه دیزی ای! بعدش کلی عقوبات و حبوبات با هم پس دادیم!!!
آخه نپخته بود! ولی به جاش انقدر خندیدیم که تخت بغلی ها دیوونه شدن از دستمون! مخصوصا وقتی این پیرزن ها پاهاشونو دراز کرده بودن و فکر کنین با اون قد و بالا داشتن اتل متل بازی می کردن!! روز آخر هوا بهشت شده بود! صبح زود تنهایی رفتم حرم و کلی حال کردم. ایشالا به زودی قسمت همه تون بشه.
همسری کجا بود؟؟ گفتم که می ره اصفهان!! ببین حواس نداریا!!!![]()
پ.ن: تو این سفر فقط یه بار با مامان خرسه رفتم حرم. اونم توبه کار شدم عمیــــــــــــــــق!! کلا این مادر بنده به من حساسیت داره! منو که می بینه گم می شه!! اون روز هم یه مسیر بسیار بی ربطی رو به تاکسی گفت مستقیم!! بعدش که از آقاهه پرسید می ره حرم یا نه آقاهه دم یه ۴راه وایساد و گفت از اینجا به بعدش و باید پیاده برید. مام پیاده رفتیم!!!!! آقا چشت روز بد نبینه! هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم...
من: مطمئنی از اینوره؟![]()
مامان خرسه: آره دیگه. اوناهاش! اونجا حرمه!
من در حالی که چشام و قد یه تلسکوپ باز کردم: کوش؟
مامان خرسه: دوره معلوم نیس!
یه ربع بعد...
من: پام ترکید!! نمی خوای بپرسی واقعا حرم از اینوره یا نه؟![]()
مامان خرسه بیسیار متفکر: نه...خوب از اینوره دیگه...![]()
یه ربع بعد...
من:
!!
مامان خرسه:
!! ببخشید آقا؟ حرم از اینوره دیگه؟؟
آقاهه: شما از اینور برو (دقیقا پشت سرمون!!!!) به ۴راه که رسیدی بپیچ به چپ!!
من:
!!
مامان خرسه: می گم خوب شد همین اولش پرسیدیما!! خیلی راه نیمدیم!!
من:
!!!
بی ربطانه:
امروز رفتم یونی! بعد از تقریبا یک سال! باورم نمی شد که یه روز دلم برای در و دیوارایی تنگ بشه که هیچ تعلق خاطری بهشون نداشتم! حتی با اینکه شاگرد زرنگش بودم! حتی با اینکه دوستای خوبی توش داشتم! اما امروز از سر کوچه که پیچیدم یوهو دلم هوای اون کلاسای ترجمه نوارمون رو کرد که کریس دی برگ ترجمه می کردیم و غش غش می خندیدیم! دلم هوای کافی میکس های داغ سلف رو کرد! دلم هوای دانشجو بودن رو کرد!!
همه واحدهام رو گذرونده م. حتی یه دونه رم نیوفتادم. اما سر این پروژه آخر ... دو بار برداشتم واحدش رو هر دو بار هم تحویل ندادم! اینبار رفتم که ایشالا اگه خدا بخواد شرش و بکنم تموم شه! که بتونم مدرکم رو بگیرم و برم دنبال بقیه زندگیم!! الهی به امید تو...
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)