- نشست و برای خود آرام زمزمه کرد:""مه تاب" ته ِ دلش دوباره لرزید. دوباره زمزمه کرد٬ دوباره لرزید. خوشحال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش. حالا او هم برای خودش چیزی٬ رازی٬ یا کسی داشت! ...

- درویش توی چشم های علی خیره شد. تبرزین را تکانی داد و گفت:
"تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر می شود٬ دل است! دل ِ آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش٬ تا شیره اش در بیاید...حکما شیره اش هم مطبوعه؟"
کریم نمی دانست "مطبوع" یعنی چه٬ اما سری تکان داد. درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر ِ علی کشید و  گفت :"تبرکاً" بعد دستش را به موها و ریش های سپیدش کشید.
"قبول حق...عاشقی که هنوز غسل نکرده باشد٬ حکماً عاشقه٬ نفسش هم تبرکه...یا علی مددی!" ...

 - از اتاق مثلثی که بیرون آمدم ٬ صدای درویش مصطفا همراه صدای ارگ از گوش راستم داخل شد که:
"عدل این است."
عدل را نشانم داد. دو دستی گرفته بودش. انگار آب بود. می خواست در کف ِ دستانش نگه دارد. طوری که یک قطره اش هم زمین نریزد. عدل را نشانم داد. یک چیز ِ مطبوع٬ مهیب٬ خوش بو٬ معطر٬ لطیف٬ نرم٬ خشن٬ زیبا٬ کوچولو٬ عظیم٬ دوست داشتنی٬ ترسناک٬ نمی شود نوشت. گفت:
"عدل این است...اگر از بدکار پول می گیرند٬ حکماً به نیکو کار ٬ بایستی پول بدهند...یا علی مددی!"

 

من ِ او
رضا امیر خانی
چاپ نوزدهم
انتشارات سوره مهر

 

پ.ن: انگار نه انگار که دو بار این کتاب رو خوندم! می خواستم که داشته باشمش! و می خواستم که باز هم بخونمش! عاشق تک تک شخصیت هاش و از همه بیشتر درویش مصطفا و علی ام! -شاید که نه- حتماً بهترین و تنها اتفاق خوب نمایشگاه کتاب امسال برای من همین "من ِ او" بود!