سیصد و شست و یکمین کوزه عسل
فقط من اینجوریم؟ یا همه حس می کنن امسال عین هوخشتره دوید و در رفت؟؟
من باورم نمی شه ۸۷ تموم شد به این راحتی!! به همین بی نمکی! باورم نمی شه اینهمه روزا زود می گذرن و من هیچ گ...ی نمی خورم! اوف! آدم سرگیجه می گیره از این دور تند دنیا!! (اگه من الان به خاطر همین یه کلمه بالایی فیــلـ+ـتر نشدم!!
)
سال عجیبی بود. با همه بالا و پاییناش. خوبی ها و بدی هاش. قبول دارم که ۸۶ برای من عجیب تر بود. اما ۸۷ هم پر بود از تجربه های جدید. و شاید بالاتر از همه شون لمس پاکی خونه خدا. امسال سالی بود که "من" تماما شد "ما"! تجربه اولین تجربه ها! خونه ما! زندگی ما! برنامه ما! آینده ما! کار ما! درآمد ما! شادی ما! ارامش ما! الان که ۴ ماه از عروسیم گذشته احساس می کنم یه عمره توی همین خونه با همین آجرها و تیر و تخته ها زندگی کردم. احساس می کنم یه عمره با همسری هم نفسم! احساس می کنم یه عمره آشپزی کردم!
(خداییش این یه قلم برای من یه هیولا بود! اگه می دونستم انقدر آسون و لذت بخشه زودتر دست بهکار می شدم که مامان خرسه طفلکی هم یه فیضی ببره!
) احساس می کنم یه عمره دارم مهمونی می دم! خونه تکونی می کنم! خرید می کنم واسه خونه! حواسم به یخچال و فریزر و کم و کاستی های خونه هست! و هزارتا چیز دیگه!
امسال سالی بود که من تونستم به خودم ثابت کنم اگه بخوام می تونم!!!
تونستم شاغل بشم و با تمام سختی هاش کنار بیام! تونستم خودم رو توی این کار و بین بچه ها جا بندازم! اعتماد به نفسم رو بالا تر بردم. و سعی کردم صادقانه و خالصانه کار کنم. من هیچوقت آرزوم تدریس نبود! عاشقش نبودم! اما الان احساس می کنم اگه کنار بذارمش واقعا دلتنگش می شم! دلتنگ تمام خنده ها و سرگرمی هایی که سر کلاس داشتیم. دلتنگ تمام حس خوب آموختن! دلتنگ نگاه شاد بچه ها وقتی یه نکته ای رو خوب می فهمیدن! حتی دلتنگ خنگی نگاهشون وقتی هیچی حالیشون نمی شد!
دلتنگ be quiet گفتن های بی وقفه م!
دلتنگ تکلیف دیدن ها و مچ گرفتن ها! ادا و اصول در آوردن ها و پانتومیم بازی کردن ها! (جداً که معلمی از من یه بازیگر ساخت!!
) ما سر کلاس واقعا خوش بودیم. اینو با اطمینان کامل می گم که هم به من خوش می گذشت هم به بچه ها. هیچوقت معتقد نبودم که باید کلاس رو با اخم و تخم پیش برد و جدی بود! بچه های من با من می خندیدن و در عین حال درسشون رو خوب خوب می فهمیدن! درس پرسیدن ها و مشق دیدن ها و مامان احضار کردن هامم همه شون سر جاشون بودن! اما باهاشون تلخی نمی کردم. حتی اگه اذیتم می کردن تشر می رفتم بهشون اما ۵ دقیقه بعد دوباره خودم بودم. چون می دونستم با اخم و تخم بچه ها به درس گوش نمی دن!! واسه همه چیز براشون نمایش می دادم! نقاشی می کشیدم! می پریدم بالا پایین درست عین میمون!
دور از جونِ میمون!!! وقتی نگاهشون می کردم می دیدم چقدر کوچیک و بی پناهن! و چقدر توی دلای کوچیکشون از آدم بی آزاری مثل من حساب می برن. اونوقت دلم نمی اومد که باهاشون تلخی کنم.
بگذریم...همیشه یه سال با خودش خوبی و بدی رو همراه داره.بهترین لحظه های امسال من بین لحظه های بودن من و همسری با هم در پرواز بود. اما خوب...امسال یه دوستی خیلی با ارزش رو هم تقریبا از دست دادم. هرچند که همش مربوط به ۸۷ نمی شه و ریشه داشت از ۲ سال پیش. من ۲ سال برای نگه داشتنش جنگیدم و ۸۷ دیگه عملا ولش کردم...انگار بُریدم دیگه...خیلی دلتنگشم. اما واقعا نمی کشم که بخوام اونهــــــــــــمه انرژی بذارم واسه ش!
دیگه؟ ممم...خیلی چیزا...خیلی حس ها...خیلی فراز و نشیب ها...اما ...الهی شکرت! شکرت! شکرت!
می دونم که توی روزگاری که به همه داره خیلی سخت می گذره من واقعا خوشم! الهی شکرت! به چه زبونی شکرت رو بگم! فقط ازت می خوام که این خوشی رو به دل همه هدیه کنی! همه کسایی که امسال دم تحویل آرزوشون اینه که۸۸ براشون خیلی خیلی بهتر از ۸۷ باشه!
امیدوارم تا قبل عید بتونم بازم آپ کنم. اما اگه نشد از هین الان و همین جا روی ماه همه تون رو می شورم و می گم ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین!! ما هفته اول رو می ریم شیراز پیش عمه همسری. سال تحویل هم اونجاییم. من و همسری رو یادتون نره دعا کنین ها!!!
سی یو سون!
هپی نیو یر!!!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)