عسلی در کار نیست!
پیش اومده بود که تو دنیای وبلاگی ٬ دنیای کوچیک وبلاگی کسایی رو دیده بودم که یه شب یه خط از خودشون گذاشته بودن و شب بعد روی زندگی رو خط کشیده بودن...راسشو بگم....هیچکدوم انقدر منو تکون نداد که این !! (+)
نمی شناختمش. حتی نمی دونم این یه واقعیت تلخه یا یه شوخی بی مزه! ولی یه لحظه حالم بد شد...کی فکرشو می کنه این لحظه که داره چشمش رو هم می ذاره بازم فرصتی هست که بازش کنه؟ یا با پنبه و کافور و خاک پر می شه؟! من چه می دونم این خطی که اینجا رج می زنم آخرین خطه یا قراره حالا حالاها دنباله داشته باشه؟! کی فکر می کنه مرگ مال خودش هم هست؟!
سهیل به من بگو...همه اون آدمایی که از توی سیاه و سفیدی عکس های عمو کریم به ما زل زده بودن هیچ فکر می کردن که یه روز تبدیل بشن به یه تیکه کاغذ؟ جوری که انگار هیچوقت نبودن! انگار هیچوقت توی این دنیا زندگی نکردن! هیچوقت آرزویی نداشتن! اشکی نریختن! لبخندی نزدن! آخ که چقدر مرگ به ما نزدیک و ما چقدر از مرگ دوریم....
دلم می خواد پشت هر خدافظی بگم: حلالم کن!
پ.ن: دلم گرفته...
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)