سیصد و شانزدهمین کوزه عسل
* همه چیم قاطی پاتی شده! اصلنی زندگی ندارم دیگه که! شده عینهو این ماکارونی درازا که می گورن تو همدیگه! رشته همه چی از دستم در رفته! حتی شوور داری!!
دو هفته خوردم و خوابیدم و نهایت تلاشم پاشدم رفتم یه دور دور خونه خدا گشتم٬ حالا انگار صاف اومده م وسط زندگی یه آدم دیگه!
انگاریا این زندگی مال من نیس! عجب آدم پر مشغله ای هم بوده این یارو که من پریده م جاش!! روزای زوج صبح تا ظهر می رفته سر کار! روزای فرد عصرا می رفته کلاس زبان! روزای شنبه هم بعد از کار می رفته یونی!! هوع!
ولی خودمونیما! عجب همسری خوردنی ای داره!!![]()
دوشنبه که واسه اولین بار بعد از مسافرت رفتم سر کلاس ٬ سر هر کلاسی می رفتم صدای جیغ و سوتشون در می اومد! به این می گن استقبال!
بچه های کلاس آخرم که خیلی باحال بودن! در کلاس رو که باز کردم یوهو دیدم دیگه نیستم!
هی دنبال خودم گشتم گشتم تا دیدم آخر زیر ۱۶ تا بچه له شده م!!
راستشو بگم دلم فقط واسه بچه های کلاس اولم تنگ شده بود! اونام که من از در نرفته تو نشستن به نخوچی خورون پشت سر میس بهناز طفلکی که جای من رفته بود سرشون!! " تیچر؟؟ چقدر شما خوش اخلاقین! تیچر قبلیه نمی ذاشت ما جم بخوریم!
" "تیچر؟ چقد شما خوش خطین! تیچر قبلیه خیلی گنده گنده می نوشت!
" "تیچر؟؟ چقدر شما خط هاتون صافه! تیچر قبلیه خطاش مثه امواج دریا بودن!" "تیچر؟ خیلی بد گذشت بدون شما! ما اصلا تیچر قبلی رو دوس نداشتیم!
" منم مات اینا رو نگاه می کردم و دقیقا هم یه چیز از مخم می گذشت! "من اگه یه روز برم سر کلاس یکی از تیچر های دیگه چقدر پشت سرم حرف در میاد؟!
" حالا منم و ۵۰ تا بچه که به خاطر اینکه تیچرشون عوض شده هم درس رو نفهمدیه ن هم کلــــــــــی عقبن! خدایا تو که می خوری چرا با چنگال آخه؟؟؟!![]()
از هواپیما که پیاده شدیم کلی معطل رسیدن بارها شدیم. تو این فاصله هم فکر می کنم تقریبا ۸۲۷۰۷۵۶۹۸۶۷۳۴۷۴۵۶۷ بار آقای همسر زنگ زد به گوشیم که دارین چیکار می کنین چرا نمیاین! بعد که با چرخ اومدیم بیرون یوهو از پشت شیشه دیدم یه آقای خوش تیپ داره واسه من دست تکون می ده!
نشناختمش باور می کنین؟! اولا که این بچه شده بود جوجه!! انقدر لاغر شده بود!
بعدم نمی دونم چرا انقدر سنش کم شده بود!! خلاصه من از گیت رد شدم و جلوی اونهمه آدم که زل زده بود تو تخم چشای ما پریدم تو بغل همسری! هیچی واسم مهم نبود. دلم فقط بوی تنش رو می خواست.
نی نی ریحان از اون دور اومد اوب پرید بغل من و کلی ماچ و بوسه و اینا! بعدم مامان خرسه! بعد یوهو چشش افتاد به همسری دویید تو بغل اون! وقتی ماها می خواستیم سوار ماشینامون بشیم هی گریه و زاری راه انداخ که من می خوام با خاله خرسه اینا برم. مام گفتیم بچه س بذار بیاد. حالا تو ماشین اومده نشسته٬ تو بغل من٬ یه خورده منو نگاه کرده می گه: واسم دی آویدی؟ می خندم می گم: فرفره! یه خوره جدی همسری رو نگاه کرده می گه: تو برام دی آویدی؟ بچه م فکر کرده بود چون ۱۵ روزه همسری رو هم ندیده اونم رفته مکه!!
* امروز از سر کار اومده م می بینم نی نی ریحان دم در حال برای استقبال وایساده! سلام کرده بعد بلافاصله مشتشو آورده جلو می گه: اینو ببین! مامان خلیده! نگاه کردم دیدم از این پاک کن باربی هاس که شکل ماتیکن! این بچه هم که عاشق لوازم آرایش! بعد می گه: می خوای ماتیک بزنم؟ می گم بلدی؟ همچین عاقل اندر سفیه نگام کرد با خاک یکسان شدم! می گم بزن خوب. بعد می بینم در ماتیکه رو برداشت٬ پیچ پایینشو چرخوند٬ لباشو با زبونش خیس کرد(!)٬ بعدم لباشو از هم باز کرد وعیــــــــــــــــن آدم بزرگا رژ زد!! جمبل خالق!! عجب دوره زمونه ای شده ها!![]()
* دیروز تا ساعت یه به ۲ خواب بودم! بعدش پاشدم ناهار خوردم و یه ربع با همسری حرف زدم و دوباره خوابیدم تا ۴ و نیم! ولی بازم تا آخر شب چرت می زدم! الان هم دارم چپه می شم از خواب! فکر کنم یه اتفاقاتی برای ما تحت خواب افتاده!!!![]()
* عروسیم ۲۹ آبانه! بعد من هنوز سطل توی توالت خونه مونم نخریدم! می خوام ایشالا ۲ ماهه جاهاز بگیرم! تکبیر!!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)