وقتی یه بنی بشر جو گیر پیدا بشه که ادعای خرس بودن کنه و یه غرور کاذب و قلدرمابانه هم سرتا پایش رو پوشونده باشه٬ پا می شه با الدرم بلدرم های فراوون و البسه تابستونی می ره تو خیابونها و اینجوری می شه که یه شب می خوابه و صبح٬ زندگی ش رو در حال پرواز بر روی باد فنا می بینه!!! حالا چطوری؟؟ عرض می کنیم! این انسان خرس نما بعد از نوش جون کردن همه بادها و سوزهای سرد می رسه خونه و می لاله (از مصدر لالیدن به معنی لالا کردن!). و صبح زیبای پاییزی بعد به محض اینکه چشماش رو باز می کنه می بینه که چیزی به نام نفس یا ریه یا شش براش باقی نمونده و مثه پیرزن های دویست و بیست کیلویی هن و هن می کنه! و البت اوضاع اونجایی خفن تر می شه که سرفه هم به این حالات اضافه می شه و بعد از۴ تا سرفه پر و پیمون ریه های نازنین خراشیده می شن و درد  قفسه سینه و تخت پشت هم به زیبایی شرایط اضافه می شه!
ها؟ چیه؟ فکر می کنی این خرس نما همون ریق معروف را سر کشید یا تمام روز رو تو رختخواب مچاله شد؟! پس معلومه هنوز نفهمیدی این آدم چقدر پر روه! چون خیلی بی خیال و ریلکس بلند می شه٬ با آب یخ وضو می گیره و نماز می خونه٬ صبونه درست می کنه و می خوره٬بعدم لباس می پوشه و پیش به سوی یونی دِ برو که رفتیم!بقیه روز هم که عالی می گذره!! هم اتوبوس یه ربع تاخیر نداره!! هم خیابونا رو واسه تشییع جنازه اون آقاهه نبستن و خرسه هم مجبور نمی شه از ۴ تا ایستگاه ۳ تاش رو پیاده بره!! تو مترو هم رانندهه جوگیر نمی شه و کولرهای قطار و نمی زنه که این آدم نقش ژله رو بازی کنه!! دانشگاه هم عـــــــــــــــالی!!هی هر لحظه حس نمی کنه که داره بیشتر یخ می کنه و بیشتر می لرزه و سرفه هاش بدجور تر شده ن و ناخوناش دارن سیاه می شن و تنش داره ضعف می ره و سرش داره می چرخه و خلاصه در کل داره بوی الرحمان می گیره!!! فقط می ره می شینه تو نمازخونه و زانوهاش و بغل می کنه و به این فکر می کنه که به به چه روز خوبی! اصلا فکر نکنی همونجا داشته غش می کرده ها!! بعدم میاد توی سلف دانشگاه که یه چایی داغ بخوره راه نفسش باز شه. بعد می بینه سلف خیلی خلوته و سر همه میزهام یه دختر و یه پسر در حال انجام پروژه هاشون نَشسته ن(به به! چه فرهیخته!) و کاملا جا هست برای نشستن!!!! همینجوری واسه دل شما یه یه ربع نیم ساعتی یه لنگه پا وایمی سه که سلف یکم شلوغ شه!!! نه که فکر کنی منتظر بود صندلی خالی شه ها!
خلاصه زمان رفتن به منزل می رسه. حالا فکر می کنی مثه بچه آدم سرش و می ندازه پایین و می ره خونه؟؟ ها!! نه خیـــــــــــــر! یادش می یوفته زنگ بزنه به صورتی که بیا با من بریم فلان جا من تابلو بخرم!  اینجوری می شه که می رن اون ور شهر و یه تابلوی گنده می خرن و بعدم از هم جدا می شن. حالا خرسه می مونه و یه تابلوی غول و یه درجه حرارت ۳۹ درجه ای و یه حالت تهوع قشنگ و یه سرگیجه خفیف و یه خیابونی که تاکسی هاش هیچکدوم دوست ندارن برن میدون سپاه!! 
از اینجا به بعد رو کسی اطلاع نداره خرسه چه جوری رسیده خونه شون! چون انقدر حالش خوب بوده که هیچی از مسیر نمی فهمیده!! فقط یه موقع چشماش رو باز کرده دیده افتاده وسط آشپزخونه و نفس نمی تونه بکشه و مامانش با یه شربت قند وایساده بالای سرش و خواهرشم از اونور داره شونه هاشو می ماله بلکه نفسش بیاد بالا حرف بتونه بزنه! حالا تو  اون هاگیر واگیر لای چشمش و باز کرده می گه: "تابـ...لوم...قشنـ...گه...؟؟"
اصلا اگه فکر کنی یه ذره این آدم از غرورش کم شد! اصلا اگه فکر کنی پاشد رفت خونه اون یکی خواهرش که شوهرش معاینه ش کنه! اصلا اگه فکر کنی هرچی علائم مریضی رو ازش می پرسیدن که داره یا نه خرسه می گفت اره اینم هست! اصلا اگه فکر بکنی دو طرف نسخه رو جناب دکتر پر فرمودن!!!  اصلا اگه فکر کنی خواهرش یه آمپول پنی سیلین رو با یه آمپول ضد حساسیت یکی کرد و ...!!!!  اصلا کی گفته دو تا آمپول دیگه هم داره؟ کی گفته یه عالمه کپسول و شربت و قرص هم داره؟؟ هرکی گفته راست گفته!!
برای شادی روح این عزیز در شرف در گذشتن یه صلوات!

* نی نی ریحان داشت گریه می کرد (حالا تو چیکار داری واسه چی!) این آبجی خرسه می خواست حواسش و پرت کنه. من رفته بودم تو اتاق دراز کشیده بودم منتظر لحظه فرود سوزن آمپول٬ می بینم آبجی خرسه داره با ذوق و شوق می گه:" ریحانه بیا بریم می خوام به خرس قهوه ای آمپول بزنم بخندیم!" خدایا نمی دونم چه جوری به درگاه تو شکر به جا بیارم!! برگشتم می بینم نی نی ریحان اومده با لبخند ژکوند و دماغ آویزن کنار من وایساده منتظر خنده منه! اومدم اعتراض کنم آبجی خرسه می گه: "آخ و اوخ نکنی ها! بچه می ترسه! " حالا من بدبخت هم یه سال بود آمپول نزده بودم! هیچی دیگه. چشمت روز بد نبینه. این امپول و زد من هی گفتم: وااااااااااااااااااای! چقـــــــــــــدر داره خوش می گذرهههههه! چقدر من اصلا دردم نمیـــــــــــــــــاد! به به چه قلقلکـــــــــــــــــــــــــی! بخندم من هاهاها!   کاملا هم معلوم بود چقدر داره بهم خوش می گذره! کبود شده بودم! این نی نی ریحان هم زل زده بود تو تخم چشم من جرات نداشتم لبخند و بردارم از رو لبم!   شده حکایت دندون کشیدنم! آخه یه نفر دیگه ای هم با من و مامانم بود که خیــــــــــــــــــــــــــلی از دندون پزشکی می ترسه. حالا این دکتر من می خواست کارش و شروع کنه می گفت:"آخ نگی ها! این حساسه!" من بدبخت زیر دست دکتر جون دادم٬ همینجور اشکام میومد پایین٬ جرات داشتم مگه نفس بکشم؟ چه برسه به آخ! ای بمیرم واسه خودم که انقدر مظلومم!!

* نمی دونم صفت "بدمریض" رو دقیقا به کی اطلاق می کنن. اینکه آدم بداخلاق بشه؟ یا مثلا غر بزنه؟ ایراد بگیره؟ بهونه گیری کنه؟ نمی دونم. من  هیچکدوم از این اخلاقا رو ندارم. اما شدیدا شدیدا ساکت می شم. بعد فقط دلم می خواد یکی بشینه پهلوم. هیچ کاری هم نکنه. اما فقط کنارم باشه. بیاد پایین تختم بشینه و با موهام بازی کنه. نه. فقط بشینه و نگام کنه. شاید بد مریضی منم تعریف جدیدی داره...اینکه من لوس می شم...خیلی لوس...