و آنگاه که خرس قهوه ای لباس ازدباج بر تن می کند!!!!

چیه؟ چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟؟  مگه دست خودم بوده که خرس شدم؟ حالا خرس شده م حق ازدباج کردن هم ندارم؟  چیه بابا؟ فکر می کنی باز سر کاری؟ نه به جان قهوه ای! این یکی جدی جدیه! وا!! به من چه اصلا! می خوای باور کن می خوای نکن!  منم واسه اونایی تعریف می کنم که حرفمو باور می کنن!! ( بیاین بچه ها. بیاین در گوش خودتون بگم. بذارین از فضولی باد کنه! )

پته مون رو که ریختن روی آب! گذاشته بودم این پست رو دو هفته دیگه بفرستم. اما دیدم هی از اینور اونور درز کرده که قراره چه اتفاق خاصی واسه خرس قهوه ای بیوفته! انگاری دیگه یخ می کنه تا دو هفته دیگه. بذار همین الان بگم که وقتم ازادتره و می تونم غشی ها و سکته ای ها و خودکشونده ها رو جمع کنم!!

بله دوستان. همونطور که نرگس جان و مریمی عزیز و سجاد خان و علی آقا دست به دست هم دادن و افشاگری کردن (به حساب همه تون می رسم بعدا! ) بنده در شرف مزدوج شدن هستم!! ای وای بگیرین اونو! چرا غش کرد؟؟ ای وای اون یکی چرا داره چنگ می زنه خودشو؟؟ اوه اوه اون از حسادت ترکید! وای وای آتیش سوزی! یکی هم دماغش هم یه جای دیگه ش داره می سوزه! عجب آدمای بی جنبه ای پیدا می شن ها! اونوقت هی اصرار می کنن من بگم که این چند وقته کدوم گوری ام که پیدام نیست! خوب نمی گین مردم چشم ندارن ببینن خرس قهوه ای بالاخره یه عنصر ذکور رو به غارش راه داد!؟

قضیه اون خواستگاری رو یادتونه یا نه؟ این آقای همسر بعد از این٬ همون آقای خواستگاره.من بعد از کلی فکر و بررسی جوانب مختلف به این نتیجه رسیدم که کسی که بتونه از من در مقابل هجوم موجود خبیثی مثل سوسک دفاع کنه٬ حتما مرد خوبی برای ازدباجه! چشاتون در بیاد!! حالا برین همه دنیا رو بگردین! پیدا نمی کنین که!

من و آقای همسر بعد از این هم اصلا همدیگرو نمی شناختیم!  اصلا با هم رابطه فامیلی یه ذره دور نداشتیم! اصلا هم یه نموره از بچگی همدیگه تو ذهنمون نمونده بود! اصلا اصلا هم این آقا آدرس وبلاگ من رو از توی اورکات پیدا نکرده بود و ریز و درشت زندگی منو نمی دونست!  اصلا هم یه شب یوهویی بهم پی ام نداد و با هم حرف نزدیم! اصلا هم به طور اتفاقی زن دایی من این اقا رو واسه خواستگاری به من پیشنهاد نداد!  اصلا هم این موضوع اشناییت قبلی ما از خانواده هامون مخفی نمونده!  خلاصه اصلا هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد! آقای همسر بعد از این اومد خواستگاری بنده بعدم من یه شونصد سالی فکر کردم و هی طومار طومار ازش سوال پرسیدم و هی مجبورش کردم منو ببره بیرون بگردونه و شام بده و قاقا لی لی بخره و ته ته ش هم نیشم و باز کردم و گفتم: بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! حالا الان ریخت من شکل یه خرس کپل قهوه ایه که رو سرش یه تور چسبوندن! یه جفت کفش پاشنه بلند هم پاش کردن که مثه اردک راه بره!!

حالا می تونین برین از الان تا ۹ آذر که نامزدیمه واسم آرزوی خوشبختی کنین!

آهان راستی یه چیزی. دنبال یه اسم مستعارم واسه این آقای همسر بعد از این! کمک فکری می خوام. پیشنهاد بدین پلیز!

پ.ن: گوشیم خراب شده. نمی تونم اس ام اس بزنم. قابل توجه شاکی ها!