دویست و سی و هشتمین کوزه عسل
*
جایی نیستم. همین دور و ور هام. وسط یه عالمه تجربه های جدید غلت می خورم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دنبال کارا و شلوغی های زندگی م می دوم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پای چرتکه نشسته م و افکارم رو دسته بندی می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. انتظار خنکی هوا و نم بارون رو می کشم.
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گاهی یواشکی لبخند می زنم و گاهی توی اضطراب غرق می شم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. کنج دیوار زندگی م چمباته زده م و نگاه های آدم ها رو تحلیل می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گره حرف و نقل ها رو از دست و پا و گردنم باز می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پی خلوت یه بعدالظر نمناک پاییزی٬ همپای یه دوست٬ توی خیابون ولیعصر می گردم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دست زیر چونه٬ برای خودم خیال می بافم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. همین دور و ور هام...
* می گن هرچی بیشتر بگین سرم شلوغه٬ بیشتر سرتون شلوغ می شه! هرچی بیشتر بگین وقت ندارم٬ بیشتر وقت کم میارین! رو هرچی هم حساسیت نشون بدین بدتر خراب می شه. مثه من که همه عمرم یه چیز داشتم تو کل ریخت و هیکلم که بهش بنازم٬ اونم پوست خوب صورتم بود! این مردم چشم ندارن این یه حسن رو هم به آدم ببینن که!! درجا چشم می زنن آدمو! الآن که احتیاج دارم به شادابی پوستم شده مثل سر زانوی شتر!!!
زبـــــــــــــــــــر! از بس از زیر ریخته بیرون!! ای خدا! نمی شد حالا این پوست ما صبر می کرد یه ماه بعد تلافی ش و در می آورد زیگیل می زد؟؟؟ اه!
* ۲تا حسرت دارن منو می ترکونن! یکی اینکه اینا همه قرار وبلاگی گذاشته ن دارن می رن سعدآباد و ناهار و ددر دودور و اینا! یکی دیگه م اینکه جمعه بچه های یونی دارن می رن ابیانه! اونوقت من هیچکدومش و نمی تونم برم!
خیلی نامردین. چی می شد دو سه ماه زودتر می رفتین خوووووووووب؟؟
* رفته بودم تو یه فروشگاه لباس٬ یه خانومه هم اومده بود که یه دختر شیش هفت ساله داشت. یه دامن برداشته بود داشت با فروشندهه بحث می کرد که کوچیکترش رو داره یا نه. گویا براش بزرگ بود. دخترش یه خورده به مامانه نگاه کرد یه خورده به فروشنده هه٬ بعد برگشت خیلی جدی به مامانش گفت: "اشکال نداره مامان. بخرش. سال دیگه قدت می شه!"
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)