دویست و سی و دومین کوزه عسل
خانوما٬ آقایون! خواهش می کنم!! نظم رو رعایت کنین! صف رو واسه چی ساختن پس؟ چرا متوجه نیستین من سرم شلوغه نمی تونم جواب همه تونو با هم بدم؟؟
حالا من گفتم امضا می دم٬ نگفتم که سر همدیگرو بِبُرین!
قول می دم دفتر و کتاب و کف دست و پا و صورت و لباس و هیکلتون تا اخر شب به دست مبارک من امضا شده باشه! فقط نظم رو رعایت کنین!!
چیه؟ تو چرا اینجوری منو نیگاه می کنی؟ یعنی می خوای بگی نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چی شده ه ه ه ه ه ه ه؟؟؟؟؟
مگه می شه؟؟ بابا کجای کاری! دیگه به حاجیت پیشنهاد همکاری توی روزنامه ... بـــــــــــــــــــــــوق ... می دن!
(از نام بردن معذوریم!) اصلا اگه فکر کنی هنوز هیچی معلوم نیست٬ فکر نکردی!!! اصلا اگه بگی چقدر بی ظرفیت و بی جنبه ای٬ نگفتی!!!
دیگه از همین لحظه می تونین اسم خرس قهوه ای رو با افتخار قاطی باقالی ها٬ نه ببخشید٬ قاطی طنز نویس های معروف و مشهور و مشعوف و ممنون و منصور و اکبر و قلی یاد کنین!!
می خوام برم یه عینک ری بن بخرم با دستمال گردن قرمز خالدار!! وای قربون خودم برم انقدر با کلاسم!! ![]()
آقا مدرک دارم واسه این ادعای کلاس بالا بودن خودم! چهارشنبه ای با الباقی قوم تاتار قرار گذاشتیم رفتیم درکه واسه افطار!
جای هیشکی هم خالی نبود! چون یه نفر دیگه بهمون اضافه می شد به احتمال قوی خیلی مودبانه پرت می شدیم بیرون!!
ما اصلــــــــــــــــــــا اونجا رو نذاشته بودیم رو سرمون ها!!!
اصلا دکور اونجا رو بهم نریخته بودیم که ۴ تا تخت رو بچسبونیم به هم هــــــــــــا!! اصلا هم از اینور سفره جیغ نمی کشیدیم حلیم و بده بیـــــــــــــــــــــــــــــاد
!! خیلی آروم و متین نشسته بودیم فقط ار ناحیه چشم حرکت می کردیم و با ایما و اشاره می فهموندیم چیه منظورمون!
تو بگو ما یه ذره تابلو بودیم اونجا!!
اولش هیشکی نبود. محوطه به اون گندگی فقط ۴ تا تخت رو ماها اشغال کرده بودیم. بعد یواش یواش از پا قدم خوب ما هی شلوغ تر شد. تخت پشتی ما یه دوتا از این مرغ عشق رنگی ها اومده بودن نشسته بودن!
حالا من که پشتم بود و نمی دیدمشون از کجا فهمیدم؟؟ هیچی! از اینجا که دیدم مامان خرسه و خاله خرسه که روبروم نشسته بودن دارن لقمه رو جای اینکه بذارن توی دهنشون ٬ فشار می دن تو چشمشون!!!
اون یکی خاله خرسه هم که کنار من نشسته بود طی یه حرکت ضربتی٬ یه چرخش ۱۸۰ درجه ای انجام داد و زل زد به مرغ عشق های بدبخت!
حالا من هی خودم و چنــــــــــــــــگ می زنم می گم: زوم نکنیـــــــــــــــــــــــــــن!!
اینام اصلا بیهوش! دیگه نه چیزی می شنیدن نه می دیدن!
جالبیش به اینه دو دقیقه یه بارم خودشون می گفتن: ما چیکار به کار اونا داریم بنده های خدا رو! خوب دوست دارن همدیگرو!!!!!
دوباره زل می زدن بهشون!!
بعد به هم تذکر می دادن که انقدر نگاه نکن زشته!!!
جالبیش به اینه هیچکدومشونم قبول نمی کردن دارن چشمای اون دوتا رو در میارن! می گفتن خوب رو برومون نشستن٬ توی دایره دیدمونن! به ما چه!!
این قوم تاتار به گربه ها هم رحم نمی کنن! یه گربه بدبخت واسه خودش اونجاها ولو بود٬ اینا برداشتن براش توی کاسه یه بار مصرف الویه ریختن گذاشتن جلوش!!!!
فکر می کنی چی شد واقعا بعدش؟! هیچی! تا آخر شب که ما اونجا بودیم گربه فلک زده سعی می کرد پوزش و بلیسه و تمیز کنه٬ اما همه سیبیل هاش به هم چسبیده بودن!!
الهی العفو!![]()
پ.ن: خوبیه اینکه مدام با آدمای غر غرو سر و کار داشته باشی اینه که یاد می گیری همینجور که دارن دور و ورت می چرخن و نق می زنن٬ تو کارت و بکنی و اصلـــــــــــــــــــــا به روی خودت نیاری!!! تحمل آدم بالا می ره انگار!!
![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)