دویست و بیست و هشتمین کوزه عسل
۱. گیلاسی راست می گه. آدم عادت می کنه به اینکه پا شه بیاد اینجا درد دل کنه. بیاد غر بزنه٬ ناله کنه٬ ناشکری کنه بقیه م براش دل بسوزونن و چارتا آخی جونم و نازی و غصه نخور بگن و آب بشن رو آتیش دلش. شایدم آدما تو دنیای واقعی انقدر از هم دور و بی خبرن که یکی مثه من میاد خودشو می پاشه رو این کیبورد! می یاد اشکاشو با تصویر محو مانیتور یکی می کنه و می ره. کاشکی می تونستم بگم چه مرگمه....
۲. برگه های تقویم مهم نیستن. پاییز به برگای زردش معروفه٬ به نم نم بارونش٬ به هوای خنکش. پاییز به دیوونگی من معروفه٬ به آشفتگی من٬ به رمانتیک شدن من. چرا نمیاد؟
۳. من با این غرور لعنتی نفرین شده چیکار کنم؟
۴. یه مدت آف می دین به من؟ (آف=مرخصی)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶ ساعت 16:9 توسط خرس قهوه ای
|
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)