دویست و شانزدهمین کوزه عسل
همیشه یه کسایی تو فامیل پیدا می شن که آدم یه جور دیگه دوسشون داشته باشه. زن و مرد و دختر و پسر نداره. همه رو اگه هزار تا دوست داری یوهو یکی رو هزار و یکی دوست داری. از میون همه پسرخاله هام٬ من ۴تا پسرهای خاله یکی مونده به آخریم و خیلــــــــــــــــــــــی دوست دارم. از بچگی باهاشون همبازی بودم و با هم بزرگ شدیم. از بین این چارتا این سومیه یه چیز دیگه س! امسال می ره پیش دانشگاهی. نمی دونم چرا اما من این بشر رو یه جور عجیبی دوست دارم! یه وقتا دلم می خواد بگیرم بچلونمش!
کلی هم حرص می خورم که نامحرم شده!!
امروز نشسته بودم جلوی تی وی هی این کانال اون کانال می زدم٬ یوهو مامان خرسه بی مقدمه گفت: "صادق سوخته!" من اصلا زبونم بند اومده بود! نمی دونستم چی باید بگم! متوجهین که؟ مامان خرسه حتما باید بره توی بیمارستان کار کنه٬ خبر مرگ مریضا رو به همراهاشون بده!
اسید ریخته بود روش! این چاه بالکنشون از دست ارزن های کفتر پسرخاله کوچیکه گرفته بوده٬ این داشته اسید می ریخته تو چاه. یوهو بخارش می زنه بالا٬ اینم یه صحنه نفسش می گیره ظرف اسید و ول می کنه! اسید هام همه می پاشن به سینه و دست و پاش!! فقط شانس آورده بود تو صورتش نپاشیده بود! اینام زود می برنش زیر آب سرد و بعدم پماد می مالن و می خوابوننش زیر باد پنکه! الهی بمیرم خاله می گفت دور خونه می دوید پرپر می زد! لباساشو که نشونم داد خشکم زد! همه ش پاره پاره بود!! منم که ته روحیه م الآن! هی این جلوی من راه می رفت٬ هی من با لحن بچگونه می گفتم: پسرخاله قلمبه م سوخته٬ هی چشمام پر آب می شد! از سر شب تا حالا دمم تو بغضه. نگرانش نیستم. خطری نیست. فقط وقتی یاد دستش می یوفتم که سیاه سیاه شده بود و سر تا ته زخم بود جیگرم آتیش می گیره...
بهم گفت می دونم چرا اینجوری شد. گفت دیشب روی سنگای بالکن یه سوسکه رو آتیش زدم! سرش و انداخت پایین و ندید که من چه جوری می لرزیدم...
پ.ن: امشب وقتی عکسش و توی موبایلش بهم نشون داد که با مداد مشکی برای خودش ریش پروفسوری گذاشته بود و شکل مردای ۷-۲۶ ساله شده بود ناخودآگاه و آروم گفتم: "نه...بزرگ نشو...انقدر بزرگ نشو..." !! دلم نمی خواد یه مرد برزگ غریبه شه...دلم می خواد همیشه پسرخاله کوچولوی دوست داشتنی من بمونه...![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)