دویست و دهمین کوزه عسل
از همه دوستانی که تو این مدت غیبت صغری خانوم ٬سراغ
منو گرفتن و نگرانم شدن تشکر می کنم و امیدوارم سر غیبت کبری خودشون جبران
کنم!!!
اصلا من نمی دونم چطوری
تاب اینهمه عشق و نگرانی رو که موج می زنه توی چشمای شما بیارم!
هرچی فکر می کنم یادم نمیاد پدر کشتگی من با دماوند چیه که تا اسمش
میاد و می فهمم دارن یواشکی برنامه می ریزن که برن باغ خالم همچین استقبالی می کنم
دیدنــــــــــــــــــی!
ولی اندفه نمی دونم چی شد
خر شدم یوهو به دخترخاله فری قول دادم می رم! همینه دیگه! یوهو مهربونی م گل می کنه
می گم فلانی تنهاس پاشم برم بشم ملازمش!!
ولی مجبورم یه اعترافی
بکنم!...خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوش گذشت!
۲۶ نفر بودیم! ۱ عدد مامان بزرگ خرسه٬ ۱ عدد مامان خرسه٬ ۱ عدد خرس قهوه ای٬ ۱
عدد آبجی خرسه٬ ۱ عدد شوهر آجی خرسه٬ ۱ عدد نی نی ریحان! به انضمام ۳ عدد خاله٬ ۴
عدد دخترخاله٬ ۵ عدد پسرخاله٬ ۱ عدد دایی٬ ۱ عدد زن دایی٬ ۱ عدد پسردایی٬ ۱ عدد
دختر دایی٬ ۱ عدد پسرخاله بچه های دایی (!) و ۳ عدد شوهرخاله!! اولش که یه سری از
دست پسرخاله غش و ریسه رفتیم! این صدای گریه بچه هه هست دیجیتالی ش کردن٬خوب؟
ورداشته یه چادر کشیده کله ش٬ بعد ادای گریه ی بچه هه رو درآورده٬ صدای بچه هه رم
گذاشته روش!
اگه یه همچین کلیپی رسید دستتون
بدونین پسرخاله خل منه!
سری بعد آخر شب همه رفتیم تو
ایوون نشستیم. این آقایون هم جاهاشونو پهن کرده بودن اونجا. از اونجایی که جرقه همه
شلوغ بازی از دایی خرسه شروع می شه یوهو چشم باز کردیم دیدیم اینا یکی رو می فرستن
زیر پتو٬ بعد بقیه دورش می شینن. اونوقت یکی با دمپایی می زدش! اونی که اون زیر بود
باید کله ش و میاورد بیرون می گفت کی زده!!
اگه هم تا سه بار اشتباه می گفت
باید عرعر می کرد!! ما که کلی فیض بردیم از شنیدن اصوات زیبای اینا!
پسردایی که در
کمال افتخار صدای گاو درمیاورد!
یه صحنه دیدیم همه رو
کردیم زیر پتو الا خود دایی خرسه! آقا چشمت روز بد نبینه! همچین که سرش و برد زیر
پتو هرکی از یه جا با دمپایی و مشت و لگد و وشگون افتاد به جونش!
وقتی اومد
بیرون همه موهاش سیخ شده بود!
یه دفه دیگه
م پسرخاله رفت اون زیر٬ بعد سه بار که باخت گفت من عرعر نمی کنم به جاش می رقصم
براتون! چه رقصی!!!
مثلا می خواست ادای رقص این
پسرا رو دربیاره که توی کل کل با کلیپ رقص
دخترا رقصیدن٬ ولی کاملا شبیه خرسی شده بود که دمش و آتیش زدن می پره بالا
پایین!
فقط دلم می خواست می تونستم فیلمش و بذارم اینجا همه ببینن٬ اما می دونم
منو می کشه!
امروز هم دوباره این دایی
خرسه یه جرقه انداخت توی جمع دیگه ماها ول نکردیم! یه گل های صحرایی هستن که مثه یه
توپ خاردار می مونن که اگه پرتشون کنی به سمت کسی به لباس طرف می چسبن.واقعا جای
همه اونایی که دلشون جبهه و شهادت می خواد خالی!
قیافه هامون دیدنی بود! هرکی رو نگاه می کردی انگار ۲۰ تا زگیل زده
بود!
یوهو هم اون وسط دایی خرسه رو وایسوندیم شیکمشو کردیم هدف! برنده اونی بود
که می زد وسط وسط شیکمش!
صحنه های دیدنی ای بود واقعا!
بعد پاشدیم رفتیم تو کوچه باغ ها قدم زدیم ایل و تباری!
یوهو دیدیم
جلومون یه باغ گله پره از این گل ها ! ماهام که
قوم تاتار!
حمله کردیم توی باغ و یه عالمه
گل چیدیم!
الان خونمون انقده خوشگلـــــــه!
فقط بوش خیلی خوبه! ترکیب بوی پا و باقالی پخته!
خلاصه تا اونجا بودیم یه بارون مـــــــــــــــــــاه هم زد و تو
راه هم هوا عالی بود! این بود انشای من درباره خاطرات تابستان!![]()
پ.ن: اینو می بینین یاد کی می یوفتین؟؟!!! می خوام ببینم من و شوهر خاله م راست می گفتیم یا نه!
پعدا نوشت: لینکارو درست کردم. لینک گریه پسرخاله رم گذاشتم!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)