دویست و ششمین کوزه عسل
من گم شده ام!! قرار نبود اینطوری شود. من که توی اتاق خودم نشسته بودم داشتم موهای عروسکم را می بافتم. کاری به کسی نداشتم. بچگی ام را می کردم. تنهاییی بود٬ درست. من هم تاب نداشتم دیگر. اما قرار نبود اینگونه رهایم کنند میان کوچه های بزرگسالی٬ با یک آدرس نامفهوم٬ در به در قصری کنندم که نمی شناسمش و هرچه هم که می دانم همان هایی ست که قبلی ها به من گفته اند. عجب گرفتاری ای ست ها! هی توی این هزارتو می دوم و هی می خورم به بن بست و دوباره از اول. هی با صدای بلند عروسکم را صدا می زنم. اما هرچه هست پژواک صدای خودم است و بس. من فقط می دانم آنجا کسی منتظر است. به من گفته اند به قصر که رسیدی درد اینهمه آوارگی فراموشت می شود. اما من دلتنگم. دلتنگ تمام چیزهایی که توی خانه بچگی هایم داشته ام و مرا به زور از آنها جدا کرده اند. من از ندانسته ها می ترسم...از نیامده ها. گفته اند این ترس فقط مال من نیست. همینش هم هست که شیرینش می کند. اما من نمی دانم. یعنی قبلی ها هم اینقدر وابستگی داشته اند؟؟ اینقدر وقتی میان کوچه ها می دویدند دلتنگ شده بودند؟؟ دردش را فراموش کرده اند. ایستاده اند روبروی من هی لبخند می زنند! چه می دانند من دلم تنگ است. من گم شده ام!!
پ.ن: من دلم بی خیالی می خواهد. دلم تو را می خواهد. دلم پارک ملت را می خواد. برویم رو چمن ها دراز بکشیم شکل ابرها را با خیالمان نقاشی کنیم. من دلم بوی یاس های خوشه ای می خواهد. بایستیم جلویشان٬ با مانتوهای هم شکل٬ عکس بیاندازیم از خودمان. من دلم خنده می خواهد. از همان ها که بی دلیل بود و از سر خوشی مطلق. من دلم رفاقت دستهات را می خواهد. کجایی؟!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)