به اینم می گن زندگی؟؟ تف تف تف! خودت تصور کن که وقتی تربیت بدنی پسرامون و بندازن باشگاه شیرودی٬ بعد تربیت بدنی ما دخترای بدبخت و حواله کنن به آمفی تئاتر دانشگاه چه زندگی قشنگی می شه!!!آخه چرا انقدر تبعیض! چرا انقدر اختلاف طبقاتی! چرا انقدر نژاد پرستی! همش به خاطر اینه که بنزین سهمیه بندی شده!! آمفی تئاتر ما یه سالنه که صندلی هاش نچسبیده و قابل جا به جاییه. زمینشم صافه. فقط یه سن داره با شونصدتا ستون که قراره ماها ازش بریم بالا فکر کنم ٬نقش میمون و بازی کنیم!  
فعلا که خدا جلسه اول و به خیر گذروند! استادش (که یه دختر دوست داشتنی و خیلی خیلی شیطون بود) اومد گروه بندی کرد فقط. یه صحنه داشت می گفت موبایل ها خاموش و اینا. اکنون به مصاحبه ای که ترتیب داده ام گوش فرا دهید!!!!!!!!!!!

استاد: موبالا همه خاموش! نگین بابام پدرمو در میاره٬ دوست پسرم طلاقم می ده٬ شوهرم مهرم و می ذاره اجرا!!
نرگس: ! شوهره مهر و بذاره اجرا؟؟؟؟
من: خوب حتما می خوان خونه بخرن دیگه!!
بعد چند لحظه همگی با هم: !!

ولی این حرکت واقعا ته نامردیه!! پسرامون پاشن برن توی آب خنک پای دوچرخه بزنن (!!) ماها اینور تو این گرما روی زمین سفت شنا بریم!! یه روزی بالاخره دخترای زنده به گور شده میان از قبر بیرون می گن: ما به چه گناهی کشته شدیم!!اصلاْ هم بی ربط نیست!!