.: با بر و بچز قرار گذاشتیم بریم جدی جدی تو کار درس که بورسیه شیم تو آمریکا مترجمی انگلیسی بخونیم!!! می شه مگه نه؟؟ اصلاْ من به زیر دکترای مترجمی راضی نمی شم!! آقا اصرار نکن! می گم راضی نمی شم!! یکی دیگه از نمره هامونم اومد. ۱۹ شدم!من یکی که حتما بورسیه می شم مطمئنم!

.: دوشنبه که داشتم می رفتم خونه نیکو اینا٬ توی اتوبوس نشستم کنار یه مادربزرگه! حالا منم گرممــــــــــــه دارم از کلافگی می میرم این خانوم هم نمی دونم چی دیده تو قیافه ما جذب شده! فکر کنم توی چشای من جوونی ش رو می دید! خلاصه به هر زوری بود سر حرف و باز کرد. حالا من هی تمرکز می گیرم ببینم چی می گه٬ هی عین خطوط تلگراف اطلاعات تیکه تیکه می رسه به مغزم!به زوووووووووور چارتا کلمه می فهمم: ۱۰۰ تومن! گونی! باقالی! تبریز! بابا خوب من از لهجه شیرین تبریزی هیچی نمی فهمم! بعد هی یه چیزایی می گفت هی من کله مو تکون می دادم.بعد یه مدت دیدم هی این داره لحظه به لحظه برافروخته تر می شه! فکر کردم خوب شاید باید کله مو سفت تر تکون بدم!! بعد یه مدت دیگه مادربزرگه اینجوری بود: منم اینجوری: تازه بعد شونصد بار که جمله ش و تکرار کرد فهمیدم بنده خدا داره می پرسه درس می خونی!!خدایا هیچ کس رو گیر آدم زبون نفهمی مثه من ننداز! الهی آمین!!

.: فکر کردی اسمت و عوض کنی من نمی شناسمت؟؟ خبر نداری توی مدرسه به من می گفتن خرگوش! نشونی هم نمی دادی از نوع نوشتنت می شناختمت!