با خرس کوچیکه سورپریز کنون٬ در بد موقع ترین ساعت روز (!) چتر انداختیم خونه نیکو اینا!  منم که انگار می خوام برم خواستگاری با یه جعبه شیرینی و یه دسته گنده گل!!  (آی نیکو! عکسشو بنداز بفرست برام! می خوام بذارم اینجا پز بدم!! ) خرس کوچیکه هم هی غر غر که گل چیه دیگه گرفتی! پولتو حروم کردی!!  خوب از نظر اون پول واسه گل دادن دیوونگیه!  اما من هم اخلاق نیکو رو می شناختم هم خودم از هیچ چیز به اندازه گل خوشحال نمی شم! 
خلاصه که مراسم جیغ و هورا و بغل و ماچ و بوسه و اینا برگزار شد و پشت بندش هم بخور بخور و دیدن فیلمای قدیمی مون. آخی! چقده بچه بودیما! (البته من خیلی خدا رو شاکرم که من توی اون فیلم نبودم!! چون حتما خودمو می کشم اگه با اون ریخت و شمایل ابرو پاچه بزی و هیکل مثل توپم خودم و می دیدم!!) جالبه. خرس کوچیکه کنارم نشسته بود اما فیلمارو که می دیدم دلم واسش تنگ شده بود وحشتنــــــــــــــاک!  می شه گفت واسه خرس کوچیکه اون سال ها! اون موقع ها خرس تر بود. (منظورم ابعاد نیست آی کیو! منظورم شادابیشه! ) تورو خدا بزرگ نشو خرس کوچیکه...
نیکوی نازنین. ایشالا که بهت خوش گذشته باشه.  منو ببخش که گذاشتم تولدای سالای پیشت سوت و کور برگزار شه.  جدی که اگه روز تولد آدم خراب شه همه سالش خراب می شه!!

پ.ن: تو رو خدا بهم بگو! اینا که گفتی همش تعارف بود! من می خوام بدونم...بهم رک بگو توقعت ازم چیه؟! دوست داری واست چه جوری باشم؟ دوست داری برات چیکار کنم؟؟ کدوم کارو بکنم برات دوست خوبیم؟ چه کاریم عذابت می ده؟؟ چیکار کردم تا حالا که ته دلت نتونستی ببخشیم؟ بهم بگو. خواهش می کنم! بذار من از اون جمعی که اذیتت می کنن و می خوای که نباشن جدا باشم! کمکم کن...بذار بفهمم چی می تونه ما رو همیشه کنار هم و با هم نگه داره...باشه؟؟