صد و شصت و دومین کوزه عسل
عین بچه آدم رفتار نمی کنم که!
حالا همیشه ی سال ناخن های من نقش بیلچه رو بازی می کننا!! اونوقت الآن درست ۴-۵ روز مونده به نامزدی دختر خاله الی ورداشتم همه شونو از ته کوتاه کردم!
شدم مثه این عزیزان کم توان ذهنی که ناخن هاشونو می گیرن که یه موقع احساساتشون رو خیلی شدید ابراز نکنن! ![]()
حالا این هیچی!! همه این مدت واقعا سعی کردم که چشمام و باز کنم
و درست راه برم که هی تلق و تولوق و دامب و دومب نخورم اینور اونور و مثه خر زخمی بشم (بلانسبت خر البته!).
حالا قشنگ همین امروز از در کلاسم توی موسسه که رفتم تو همچین با ذوق و انرژی آغوش باز کردم واسه دوستام که محکـــــــــــــــــــــــــم بازوم خورد به دستگیره در!!
قشنگ حس کردم یه چیزی شبیه بیفتک روی بازوم درست شد و خیلی خوشگل ورم کرد!
لامصب نذاشت ۵ دقیقه بگذره! همچین که آستین و زدم بالا دیدم شده رنگ دلمه بادمجونای خاله خرسه! آخه این لکه ننگ و من چه جوری تا پس فردا از روی بازوم بردارم؟؟؟![]()
امروز بار دیگه به همه جهانیان ثابت شد که من چقــــــــــــــــــــــــــــدر خرس قهوه ای باگذشتی هستم!
این قضیه از ورود استاد گرامی و اعلام نمره های خوشگل بچه ها شروع شد! هی دونه دونه بچه ها رفتن جلو و یکم عملیات خاروندن پاچه و زبونی که همینجور کف زمین ریخته بود و تونستن به زور و پر رویی یه نمره به نمره هاشون اضافه کنن! این وسط تیر آدم ضایع کن استاد فقط گرفت به مرجان بدبخت و هرچی گفت استـــــــــــاد فقط نیم نمره! استاد به خرجش نرفت که نرفت!! و خیلی خوشگل گذاشت تو کاسه ش که من ارفاقام و به تو کردم!
مرجان طفلک هم آویزون و دست از پا درازتر برگشت پیش ماها.
حالا من هی اصراااااااااااار که بابا برو چسب شو به اعصابش می ده دیگه نمره رو بهت! اصلاْ خودمم باهات میام!
(جارو شدم به دم موش دیگه!!) هی مرجان اصرار که استاد به همه نمره دادین بی انصافی نکنین! استادم هی سکوت پشت سکوت! جیگرم کباب شد از این مظلومیت مرجان!
اصرار و التماس که اذیت نکن دیگه استاد! بده نمره رو بره!![]()
استاد: باشه. به شرطی که یه نمره از نمره تو بردارم بذارم رو نمره مرجان!![]()
من: بچه می ترسونی استاد؟؟؟
باشه! کم کن نمره مارو ولی دل این رفیق مارو نشکن!![]()
مرجان:
استاد می خواد که اعتراف کنه جا خورده! (من اینو از چشاش خوندم! باور کن جون ۵ قلوهام راس می گم!!
) بعد یه لحظه غرورش بر می گرده!!
استاد: کم کنم؟ ۲۰ ات و بکنم ۱۹؟؟
من: بله!![]()
استاد لاکش و در میاره و شروع می کنه تکون دادن!!
من تو دلم:
اوا خاک به سرم! جدی گرفت قضیه رو!!
استاد غرغر کنون: یه دونه ۲۰ من داشتم تو این کلاس که اونم انگار خیلی دوست نداره ۲۰ اشو!![]()
من: نخیرم! دوست دارم ۲۰ ام رو. اما دوستم و بیشتر دوست دارم!
من توی دلم: خاک تو سرت خرس قهوه ای! تو دیگه چقدر پر رویی!!![]()
استاد لاک و می ذاره رو ۲۰ نازنین من و ...![]()
(در این قسمت داستان یه ریتم دوبس دوبسی هیجان انگیز گرفته و نوک لاک غلطگیر استاد با حرکت اسلوموشن داره می ره سمت کاغذ!)
دیری دیریم!
مرجان: نــــــــــــــــــــــه استاد!
من اصلا نمی خوام نمره رو!!![]()
من:
!!
تو دلم هم دارم صلواتای نذر کرده رو می شمرم!
استاد نیشش دوباره تا بناگوش باز می شه!![]()
استاد: به این می گن گذشت!!
خیلی هم لطف می کنن و نیم نمره می دن به مرجان و به نمره منم دست نمی زنن!!
ولی کلاْ من فهمیدم که چقدر از جان گذشته م!
حیف که هیشکی قدر منو نمی دونه!!
بعداْ نوشت: دیروز که از صبح سگ خون تا بوق خروس بیرون بودم(!) یه خانومه زنگ زده خونه مون گفته خرس قهوه ای از اینترنت صبا یه ساعت مچی و یه اعتبار نمی دونم چند ساعته برده!
مامان خرسه در آرامش کامل شروع کرد تعریف کردن و پشت بندش هم گفت:
آره دیگه! قبض های کمر شکن تلفن و من می دم! جایزه شو خانوم می بره!! منم خوشحال تر گفتم: اشکالی نداره مامانی جشنجم! ساعت مچی رو می دم به تو!
فکر کنم راضی شد دیگه نه؟
![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)