"صد و پنجاه و نهمین کوزه عسل" رو برداشتم! حذفش نکردم اما گذاشتم ثبت موقت بمونه...
خاله می گه اینکه ما اعتراض نمی کنیم به رفتار کسی از ترسمونه! از اینکه می ترسیم بیاد تو شیکممون! من می گم از حیامونه! از درکمونه که شرایطش رو می فهمیم. از آموزه های دینی مونه...کظم غیض و صبر و بخشش! خاله می گه ما دوست داریم این اسما رو روش بذاریم. اما پشت همه اینا ترسه! انگار می ترسیم از حقمون دفاع کنیم! من می گم ترس من فقط از یه چیزه. اونم اینکه ازم برنجن! ترجیح می دم درک کنم شرایطشون رو تا اینکه اشتباه قضاوت کنم! خاله می گه ماها توی حقانیت خودمون شک داریم! واسه همین تا یکی میاد تو شیکممون پا پس می کشیم! میام بگم خانومی می کنیم٬آقایی می کنیم٬ که خودم انگار می فهمم چه حرف مسخره ایه! شاید واقعا می ترسیم!
ولی ترس من اینا نیس. من از اعتراض نمی ترسم. اعتراض به رفتار غیر منصفانه٬ اعتراض به نادیده گرفته شدن٬ اعتراض به فراموش شدن٬ اعتراض به مورد سوء استفاده قرار گرفتن... نه من از اینا نمی ترسم. من فقط و فقط توی یه رابطه از یه چیز می ترسم...اونم گدایی محبته!! وقتی اعتراض می کنی به یکی که فلانی٬ یک صدم اون چیزی که من برات وقت می ذارم واسه من وقت بذار! یعنی داری با یه روش دیگه می ری گدایی توجه! من٬ مغرور! من٬ دیوونه! من٬ کله شق!! اما من توی زندگیم از هیچ چیز به اندازه "نه" شنیدن وحشت ندارم! شده بمیرم از کم لطفی اطرافیانم٬ هیچوقت گدایی ش نمی کنم!
پست قبلی هم بوی گدایی می داد...برش داشتم! فقط یه خطش و می ذارم بمونه:

"دلم می خواد همه ی کاراتون و بریزم دور! ببینم بازم بهونه دارین شماها؟؟؟"

یاد این یه شعر افتادم که چند سال پیش توی دانشکده شیمی٬ روی یکی از صندلی تکی ها دیدم:
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی/ ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم!!

پ.ن۱: "زندگی خواب های گذشته است که تعبیر می شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی ست که هرگز عمرمان به آن نمی رسد..."
    پیکر فرهاد
    عباس معروفی

پ.ن۲: World Trade Center روایت مستند حادثه ۱۱ سپتامبره. قصه واقعی دوتا آدم که زیر آوار مونده بودن. کاری به خود اون فاجعه یا دلایلش یا اصلاْ اینکه کی اون کار رو کرد ندارم. باورم نمی شد هق هق کنون برای کسایی اشک بریزم که تا به حال ندیدمشون اما آدمن! و اینه که مهمه!! دلم خون شد...