وسط وسط کله م٬ یه نیم سانت بالاتر از اونجایی که توی تعلیمات دینی راهنمایی مون بهش می گفتن "رستن گاه" (به ضم ر)٬ یه چیزی شبیه به نوک جزیره ای که داره از زیر آب بالا میاد قلمبه زده بیرون! نه نه نه! نترسید دوستــــــــــــان. توموری در کار نیست. فقط دیشب دم در خونه آبجی خرسه٬ وقتی اومدم اون حس جوگیری رو که داشت خفه م می کرد ارضا کنم٬ همین که اومدم از توی صندوق عقب ماشین وسائل رو بردارم٬ سرم همینجوری با قدرت تمــــــــــــــــــــــام کوبونده شد توی در صندوق عقب!! یه چیزی حول و حوش یه دقیقه دور کله م قناری و ستاره چرخید و بعدشم در کمال پررویی بدون گفتن حتی یه آخ سرم و بالا گرفتم و از جلوی خاله م اینا گذشتم. انگار نه انگار چقدر جلوی شوهر خاله م ضایع شدم!! الآن موهامو شونه م نمی تونم بکنم! 
کلاْ شب خوشگلی بود! مخصوصا اینکه کادوی تولد نی نی ریحان (دختر آبجی خرس دومیه) رو خونه جا گذاشتم و بیش از پیش جلو اونهمـــــــــــــه مهمون کنف شدم! برگشتنه من و مامان خرسه جلو نشستیم آبجی خرس اولیه و نی نی شم عقب. همه وسائلو هم چپوندیم تو صندوق عقب. یه ذره که رفتیم جلوتر هی من احساس کردم یکی داره می زنه سر شونه م!!
آبجی خرسه: اِ !! مامان مامان !!
مامان خرسه: باز چی جا گذاشتی؟
آبجی خرسه: همینجا وایسا! یواش هم وایسا!!
من:
مامان خرسه ماشین و نگه می داره و آماده س که آبجی خرسه رو گلوله بارون کنه!
آبجی خرسه: سوپ ها روی طاق ماشین جا مونده بوده!
من و مامان خرسه: چــــــــــــــــــــــــــــی؟؟
آبجی خرسه: خرس قهوه ای سوپ ها داره می ریزه روت!!
سه متر پریدم هوا!! برگشتم پشتم و نگاه می کنم می بینم از بالای ماشین و از توی پنجره باز همینجور شر شر داره سوپ می ریزه رو سرم!! صندلی ماشین هم که گنــــــــــــد!! آخه ریخت سوپ رو که دیدی شکل چیه!!
مامان خرسه با حالتی ما بین خشم و بغض(!): کی اون ظرف و گذاشت بالای ماشیـــــــــــــــــــن؟؟
آبجی خرسه: نمی دونم ولی من دیدم داره ذره ذره میاد پایین!
من با حالتی که دارم از خشم می ترکم(!): نمی تونستی زودتر بگی اسلوموشن؟؟؟
آبجی خرسه:  آخه باید توضیح می دادم چی شده دیگه!!
من:  !!

پ.ن: شده یه چیزی و خیلی بخوای؟؟ اونقدر زیاد بخوایش که دیگه لج کنی و قیدشو بزنی؟؟ من درگیر این حسم!! لج کردم٬ لج!!!