حال می ده ها! از کلاس بیای بیرون و ببینی وااااااااااااااااااااای چقدر هوا ماهه! بعد از تلفن سبز همگانی (چیه خوب؟؟ موبایل ندارم دیگه!) با خرس صورتی تماس بگیری و همینجوری الکی الکی قرار بذارین که با هم برین پیاده روی!! تازه شم٬ فاطمه هم باشه توی پارک اندیشه که نشسته بودیم هی از در و دیوار حرف زدیم که یوهو رسیدیم به بچگی ها و یه لحظه من برگشتم دور و ورم و نگاه کردم دیدم همه ما رو اینجوری نگاه می کردن: فکر کنم خیلی بلند می خندیدیم! چرا من تا دیروز یادم نبود که بچه که بودم به محض اینکه تو ماشین می شستم خوابم می برد؟! (البته خوب من الانشم همیجوریم!) یادمه همیشه ی خدا وقتی می رسیدیم خونه مامان خرسه منو کول می کرد می برد تو!! البته دیگه اون قسمتش لوس بازی بود چون خودم و می زدم به خواب! صورتی که خیلی باحال بوده! با خواهرش و داداشش به محض اینکه از راه می رسیدن همون دم در با لباس و کفش و اینا می خوابیدن!!  یا اینکه من همیـــــــــــــــــــــــشه بین نماز مغرب و عشام خوابم می برد بابا خوب از بس خسته بودم!!
طی یه حرکت ژانگولری سه تا لیوان گنده آب آلبالو خریدیم و یه جا سرکشیدیم!ولی جنبه چیز خوبیه! کلا می گم! چون بعدش قیافه هامون دیدنی بود!!من یکی که یادم نمیاد چجوری رسیدم خونه!!

پ.ن۱: یه مقاله خیلی جالب درباره خلاقیت! کاشکی یه کلاسایی می ذاشتن مثلاْ به اسم پرورش خلاقیت! خلاقیت شناسی!پخت خلاقیت!!! من با کمبود مواجهم!

پ.ن۲: همه چیز تو زندگی من عجیب غریبه! به زودی هم یه اتفاق عجیب می یوفته!! ببینم؟ من فضایی نیستم؟؟