صد و چهل و چهارمین کوزه عسل
چون دیشب خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوب خوابیده بودم و اصلاْ اصلـــــــــــاْ صد و شونصد بار به خاطر فریادهای لطیف نی نی خرسه بیدار نشدم(!)
و صبح هم خیلی آروم و مهربون با جیغ آبجی خرسه که داد می زد من دستم بنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!! دارن زنگ می زنن!! ٬از خواب بیدار شدم
کاملاْ روز باحال و پرانرژی ای رو شروع کردم!! مخصوصاْ هم اینکه از زیر پتو در نیومده خودکار گرفتم دستم و مشغول تکمیل پروژه هام شدم!
در همین احوالات و روی کتاب دفترمون پخش بودیم
که تلفن صدای خش خش ناک خرس سفید رو پخش کرد که خیلی خیلی خوشحالناک اعلام کرد توی میدون دم خونه ماست
منم خیلی خوشحالتر هرچی کتاب و جزوه بود شوت کردم تو هوا و پیش به سوی ولگردی!
و از اونجایی که نطلبیده بود کلی خوش گذشت مخصوصا اینکه شیرکاکائو ریختم رو شلوارش و همه هیکلش و به گند کشیدم و کلی بهش خندیدم!
من که می فهمیدم داشت خون خونش و می خورد! اما روش نشد هیچی بگه!!
خلاصه بسی خوش گذشت!!
پ.ن: خانومه که پشت شیشه هلالیه توی مخابرات نشسته بود بهم گفت ۴۰ روز دیگه با این رسید برو دادسرا ببین گوشی پیدا شده یا نه! تا اون موقع آقا دزده حتماْ هنوز گوشی رو داره و اصلاْ نفروختتش!! مگه نه؟
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)