صد و بیست و یکمین کوزه عسل
به به به! چه سال نو ی خوبی!! بیایید شما رو ببوسیـــــــــــم!
آخ جون باورم نمی شه بالاخره مشکل بزرگ من با سال ۸۵ حل شد!!
اونم اینکه من از روز اولی که سال ۸۵ شروع شد تا همین دیروز که ۲۹ اسفند بود هرجا می خواستم تاریخ بزنم می نوشتم: ۸۶!!
آخیش راحت شدم! دیگه ملت مسخره م نمی کنن!!
ممم... تحویل های سالای پیش خیلی بهتر بودن. دو سال پشت سرهم رفته بودیم امام زاده صالح (ع) یا اینکه خونه شلوغ پلوغ بود. اما از اونجایی که سال ۸۶ بدموقع ترین زمان ممکن شرفیاب شدن (!) و من هم چون مطمئن نبودم که قراره بمونیم خونه یا اینکه پیش مامان خرس بزرگه باشیم سفره هفت سین نچیده بودم٬ لذا دقیقا برنامه اینجوری شد که یه ربع قبل از تحویل به زور کتک و داد و فریاد از رختخواب پرتاب شدم بیرون
و ۳ دقیقه بعد از تحویل هم داشتم خر و پف می کردم!!
فقط همینقدر بیدار بودم که تند تند آرزوها و دعاهام و بگم و هی از خدا چیزای خوب خوب بخوام.
ولی فکر می کنم بازم وضعیت من خیلی بهتر بود!! صبح (صبح که نه! بگو ظهر!!) به هرکی زنگ زدم یا تازه بیدار شده بود٬ یا هنوز توی رختخواب بود٬ یا دیگه بدتر از همه با زنگ من از خواب بیدار شده بود!!
کلی دپرس شدم!! بابا یکی هم منو دوس داشته باشه زنگ بزنه بهم تبریک بگـــــــــــــــــه
(البته معرف حضور که هستم! بنده اس ام اس رو قبول ندارم به هیچ وجه! بیشتر یه جور از سر باز کردنه!!)
حالا جذاب ترین قسمت عید هرسال
:
ما معمولا یه ۵-۶ تایی ظرف پر از این آت آشغالا می ذاریم رو میز که من بدبخت باید هی پاشم تعارف کنم!
ولی واقعا اون قسمت وسطی ظرف قسمت محبوب زندگی منه!
خدا رحم کنه! چون فکر کنم بعد عید از در رد نشم! صورتمم بشه مثه سیب زمینی هایی که قلمبه قلمبه س همه جاشون!!
خوب...واسه اولین روز عید که بد نبود. ببینیم ۸۶ برای ما چی داره
عید همه تون مبارک
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)