یه پارچه قرمز بود...یه پارچه بزرگ قرمز! خلاف انتظارم که فکر می کردم باید سبز باشه!! پسر اشک می ریخت...هق هق گریه ش جمله هاش رو تیکه تیکه می کرد...اشک های گرم و بی اراده پایین پرچم و خیس می کردن...پسر میون جمعیت دور می زد و می گفت دست شما و دامان عباس (ع)! "قمر بنی هاشم" تیکه دوزی شده میون اونهمه سرخی می درخشید...پسر به پدر رسید! پدری که همه ی زندگیش رو ٬ همه دارایی  و انرژی ش رو بعد از رفتن مادر خرج بچه هاش کرده...پدری که به گردن هزارها هزار دانشجو حق استادی داره...پدری که حالا برای بلند شدن ٬تکیه به بازوی پسرهای جوونش می زنه! پسر به پدر رسید...های های گریه ی پدر بلند شد! مامان راست می گه... حال غریب این پدر آدم رو یاد شیری می ندازه که توی قفس انداخته باشنش! پرچم حرم حضرت عباس (ع) رو به دیوار زدن. نگاهم از روش کنده نمی شد...پدر نیم تنه ضعیف و رنجورش رو میون سرخی پرچم پوشوند و مثه بچه ای که سر به دامن مادرش می ذاره های های گریه رو از سر گرفت...
خدایا...یه بار دیگه بزرگیت و نشون بده و به حرمت اون پرچم سرخ آویخته توی خونه شون ٬سایه این پدر رو از سر بچه هاش کم نکن....
الهی آمین!