تبليغاتX
خرس قهوه ای - سیصد و هفتاد و ششمین کوزه عسل



نویسنده : خرس قهوه ای ; ساعت 8:51 روز جمعه 1 خرداد1388

تو این اسباب کشی مامان خرسه که دیگه داره می شه سه هفته که درگیرشیم(!)٬ انقدر نوستالوژی قارپ و قارپ ریخت دور و ورمون که دلمون پکید! اولا اینکه چون من ته تغاریه بودم تقریبا نصف وسائلم رو خونه پدری جا گذاشتم و بعد روونه خونه شوهر شدم! بعدم اینکه تو اون زیرزمین درندشت دقیقا از روز تولد هرکدوم از ما سه تا خواهر تا همین امروزمون که سن کهنسالترین درخت چنار رو داریم ٬ چیز میز جمع شده بود! یعنی چیزایی ما تو این آشغال پاشغالا پیدا می کردیم دیدنـــــــــــــی! اوائل جالب بود. همشون یه دنیا خاطره با خودشون داشتن. هزارتا روزای تلخ و شیرین پشتشون قایم شده بود. اما بعد...وقتی نوبت رسید به تمیز کاری و جدا سازی و کار ِ منطق که چیو باید نگه داشت و چیو باید ریخت دور٬ اونجا بود که دردناک شد...وقتی مجبور بودم گونی گونی عزیزترین وسائلی رو که سالها با عشق نگه شون داشته بودم بریزم دور٬ دلم خیلی گرفت. چاره ای نداشتم. جایی برای نگه داشتن کوه سررسیدها و دفترهای یادداشت روزانه ام نداشتم! برای تمام گل چینی هام٬ مروارید بافی هام٬ یا حتی اون همه لباسی که واسه عروسکام دوخته بودم! شاید تنها چیزی که کامل و دست نخورده نگه داشتم نقاشی هام بود! هـــــــــــــــــــر کاری کردم نتونستم از خیر نقاشی ای که یه پارچه فروشی رو کشیده بودم و بالای سر فروشنده نوشته بودم:"هراج"!!! بگذرم! ساک ساک لباس ریختم دور و رد کردم و بخشیدم. جعبه جعبه کتاب رد کردم و یه جعبه هم دادم به آبجی خرسه که بده به امیرعباس - که دیگه حالا باسواد شده -. اما با اینحال هنوزم سه تا کارتون کتاب هست که دلم نیومد بریزمشون دور. بس که کتاب های ناز و نابی ان. انقدر تعجب کرده بودددددم! هی از خودم می پرسیدم من انقدر کتاب و مجله می خوندم؟؟؟ یعنی باید کوه مجله های منو می دیدین! بعد یوهو دلم گرفت. از اینهمه تنبلی و رخوت الانم! اونموقعی که مدرسه ای بودم و کلی درس و کار و کنکور رو سرم ریخته بود کیسه کیسه کتابی بود که می خریدم و می خوندم! همه جا٬ تو تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو٬ همه جا کتاب باهام بود. اونوقت الان که انقدر فرصت آزاد دارم....

دیروز به آبجی خرسه که تازه کامپیوتر خریده می گفتم:"اینترنت خیلی خوبه. اما بپا معتادش نشی! من از وقتی اینترنت وارد زندگیم شد همه فعالیت های جانبی م قطع شد!" تمام کتاب خوندن هام٬ نقاشی کردن هام٬ کارهای هنریم٬ کلاسای ورزشیم٬ بیرون قدم زدن هام٬ تماس با دوستای قدیمی...همه شون! یوهو یه سایه ی گنده اومد و همه چیز رو پوشوند! آدم وقتی غرق اینترنت می شه خودشم حالیش نیست داره چیکار می کنه. فکر می کنه خیلی بارشه. خیلی اطلاعات عمومی قوی ای داره. فکر می کنه چون هی ایمیل های عجیب غریب از دور و ور دنیا واسش میاد٬  چون تو سایت های جالب عکسای باورنکردنی و مطالب باورنکردنی تر می بینه٬ چون تو وبلاگ فلان کسک و بهمان کسک یه سری عقاید شخصی درباره انتخابات خونده دیگه خیلی بارشه! همش اطلاعات نامنظم و بی هدف! ماها با اینترنتمون چیکار می کنیم؟ منظورم خود منه! جز خوندن چارتا وبلاگیه که از دلشون و روزشون و اتفاق عادی نوشتن؟ چند ماه یه بار می شه که برم یه سایت علمی باز کنم؟ برم یه پی دی اف روزنامه بخونم٬ دنبال یه سوال توی اینترنت بگردم....؟؟ آره پیش اومده که حتی جواب سوالای شرعیم رو هم از اینترنت پیدا کردم! یا حتی یه عالمه دستور غذای خوشمزه! اما این حد اعلاشه فکر کنم! احساس شخصی من اینه که مثل خیلی چیزای دیگه که وارد دنیای ما شده ن اما فرهنگ استفاده شون رو با خودشون نیاوردن٬ اینترنت هم دچار این مرض شده! دلم نمی خواد٬ اصلا دلم نمی خواد کامپیوتر و اینترنت بشن همه چیز زندگیم٬ کارم٬ سرگرمیم٬ اوغات فراغتم٬ کار هنریم٬ کلاس ورزشیم٬ مطالعه آزادم٬ و حتی خدا م!!! گاهی اینترنت خدای آدمم از آدم می گیره!

شدیدا و عمیقا احساس بد زیان دارم!





Daisypath Anniversary tickers Daisypath Daisypath