|
به نام پروردگار توبه پذیر . شناختن قدر نعمت ايزد تعالي نگاه داشتِ رضاي اوست،عَزَّ اسْمُهُ، و رضاي حق تعالي، اندر احساني باشد كه با خَلق كرده شود و عدلي كه ميان ايشان گسترده آيد. (خطی از سیاست نامه) با عرض سلام و احترام اینجانب "آقای همسر" از غیبت حضرت خانوم استفاده (مهلت دهید! شایدم سوء استفاده) کرده (خدا به دادمان برسد) و سرکی به اینجا میکشیم و ساز دست گرفته رنگ شیطنت پنجه میزنیم. رنگی خوش طنین و بد عقوبت. تازه به همین هم بسنده نمیکنیم و چون اینجا هوا بسی دلنشین مینمایاند صدائی هم سر میدهیم از سر شوق و بی فکری. حکایت: دوش شدیم به منزل همسر تا پاسی از شب آنجا مانده، گفتیم و شنفتیم و خندیدیم . . . هر از گاهی نگاه ما معطوف به گاز آشپزخانه میشد چون دیگی در حال جوش خوردن نمی یافت سرافکنده بر میگشت، خانوم چندین و چند بار اصرار اصرار که چیزی درست کنم، ساده برگزار میکنم و ... جنگی میان عقل و دل در گرفته بود مهلک (منظور نه آن دل عارف و عاشق و شیفته ای که در پس سینه فرهادها و مجنون ها نهان بوده بلکه مقصود همان دل محصور میان قفسه سینه و روده و اینهاست) و عقل مدام میگفت تو که جهت شام نیامده ای برخیز بساط پهناور خود را جمع کن و برو . . . سرانجام عقل پیروز میدان گشت . . . ما هم جمع کردیم و رفتیم، رفتیم به امید دیگ خانه. حوالی 11 رسیدیم و غبار ره نتکانده سراغ دیگی رفتیم که باید آنجا ميبود ولي . . . نبود! . . . گشتیم اما چه تکاپوی بی انجامی . . . نبود! . . . سراغ گرفتیم که اهل خانه چه خوردند جواب آمد: اشکنه . . . دردناک بود شنیدن این داستان. چون کبکی حجیم پهن شدیم روی مبل و بق کردیم و سپس شب به خیر گفته، سر بر بالین نهاده و آغوش در آغوش افکار و گرفتاریهائی که فردا روز انتظاری بی حد برای اعصاب و روان ما میکشند پلک بر پلک نهادیم . . . اتفاقا خوابی بود بسیار راحت . . . خدا را صد هزار مرتبه شکر . . . تصمیم گرفتیم شام را حذف کنیم! که نمیشود . . . پس سبکش میکنیم اگر بشود، که بعید است. هر چه هست هست! این جمله رو هم به یادگار داشته باشید: "You are always a valuable, worthwhile human being, not because anybody says so, not because you're successful, not because you make a lot of money, but because you decide to believe it and for no other reason." پ.ن: قطعا و به حتم نمیشود اسم این مکتوب مجازی را گذاشت کوزه عسل، من که تنها بر سنت قبلی نام نهادمش و این شهد قطعا به شیرینی دست پخت مالک این دیار نیست. به بزرگی خود بخشش مبذول دارید. برای همگی آرزوی توفیق دارم . . . در پناه خدا و زیر سایه مولی علی (ع) کامروا باشید.
|
Homeچاردیواری :بلاگفا طعم سیب پچ پچ هزارساله Maryam,Me & Myself گيلاس خانومي هستم حرفهايي از روي سادگي زويي کاربد سازدهني من و خودم دلنبشته ها گيلاس نوشته هاي يک ديوونه راه نو آب معدني دستنوشته های یک دختر یک جمع دوستانه حرف های تنهایی شادی همین نزدیکی هاست گنجینه خاطرات کلبه تنهایی روزهای من روزمرگی های من مهتاب خانوم زندگی یعنی همین دو فنجان مکث زهرا روهام باران تابستانی زندگی ما زمین شناس کوچولو خونه ی ما خودگشودگی از مشهد تا بریزبن زیپ و زیگزاگ سپیده دل خوش سیری چند پیرهن پری دختری رفته بر باد مسافر Night Marish لبخند پنبه ای درونیات بانمک مثل گوجه سبز دست های ناآشنا سنجاق قفلی زیر نور ماه گیل بانو ثانیه های من خاطرات من و تو و او تو نیستی که ببینی حباب گامبو گشت مثلا ارشاد جیغ نگاهی دست و پا شکسته تنبل خونه شاه عباسی گندمزار LinkDump
|