کاش می دانستم شما واقعا که هستید که یکهو میان یک آبشار اشک و دلتنگی سر می رسید٬ خبر می دهید درست به هنگام بردن نامتان یاد من جفت پا پریده است وسط! من را ببخشید آقا...من سرّ اینهمه لطف را نمی فهمم! هربار به اوج خفگی می رسم سر می رسید٬ دستی بر سر بی نصیب مانده من می کشید٬ بعد دوباره می روید پشت ابرها تا دل من تکه تکه شود از دلتنگی!! آقا شما می دانید؟ می دانید جنش اشک های من از چیست؟
"ای خدا٬
من چندان که به عزم با خود گفتم و خویش را مهیا و آماده طاعتت ساختم و در پیشگاه تو به نماز ایستادم٬ آن هنگام مرا به خواب انداختی و حال راز و نیاز از من گاه مناجات باز گرفتی...
ای خدا چه شد که هرچه با خود عهد کرده و گفتم که از این پس سریرتم نیکو خواهد شد و به مجامع اهل توبه و مقام توابین نزدیک می شوم بلیه و حادثه ای پیش آمد که به عهد خود ثابت قدم نماندم...
شاید تو از درگاه لطفت مرا رانده ای
و از خدمت بندگی ات دورم ساخته ای
یا شاید دیدی من حق بندگیت را خفیف شمردم
بدین جهت مرا از درگاهت دور کردی!
یا آن که دیدی من از تو روی گردانم
بدین سبب بر من غضب فرمودی!
یا آن که در مقام دروغگویانم یافتی
لذا از نظر عنایتت دور افکندی!
یا آن که دیدی من شکرگذاری از نعمت هایت نمی کنم
مرا محروم ساختی!
یا شاید در مجالس اهل علم نیافتی
به خواری و خذلانم انداختی!
یا شاید مرا در میان اهل غفلت یافتی
بدین جرم از رحمتت نومیدم کردی!
یا شاید دیدی در مجالس اهل باطل الفت گرفته ام
مرا میان آنها واگذاشتی!
یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی
از درگاهت دورم کردی..." *
* دعای ابوحمزه ثمالی