فقط من اینجوریم؟ یا همه حس می کنن امسال عین هوخشتره دوید و در رفت؟؟
من باورم نمی شه ۸۷ تموم شد به این راحتی!! به همین بی نمکی! باورم نمی شه اینهمه روزا زود می گذرن و من هیچ گ...ی نمی خورم! اوف! آدم سرگیجه می گیره از این دور تند دنیا!! (اگه من الان به خاطر همین یه کلمه بالایی فیــلـ+ـتر نشدم!!
)
سال عجیبی بود. با همه بالا و پاییناش. خوبی ها و بدی هاش. قبول دارم که ۸۶ برای من عجیب تر بود. اما ۸۷ هم پر بود از تجربه های جدید. و شاید بالاتر از همه شون لمس پاکی خونه خدا. امسال سالی بود که "من" تماما شد "ما"! تجربه اولین تجربه ها! خونه ما! زندگی ما! برنامه ما! آینده ما! کار ما! درآمد ما! شادی ما! ارامش ما! الان که ۴ ماه از عروسیم گذشته احساس می کنم یه عمره توی همین خونه با همین آجرها و تیر و تخته ها زندگی کردم. احساس می کنم یه عمره با همسری هم نفسم! احساس می کنم یه عمره آشپزی کردم!
(خداییش این یه قلم برای من یه هیولا بود! اگه می دونستم انقدر آسون و لذت بخشه زودتر دست بهکار می شدم که مامان خرسه طفلکی هم یه فیضی ببره!
) احساس می کنم یه عمره دارم مهمونی می دم! خونه تکونی می کنم! خرید می کنم واسه خونه! حواسم به یخچال و فریزر و کم و کاستی های خونه هست! و هزارتا چیز دیگه!
امسال سالی بود که من تونستم به خودم ثابت کنم اگه بخوام می تونم!!!
تونستم شاغل بشم و با تمام سختی هاش کنار بیام! تونستم خودم رو توی این کار و بین بچه ها جا بندازم! اعتماد به نفسم رو بالا تر بردم. و سعی کردم صادقانه و خالصانه کار کنم. من هیچوقت آرزوم تدریس نبود! عاشقش نبودم! اما الان احساس می کنم اگه کنار بذارمش واقعا دلتنگش می شم! دلتنگ تمام خنده ها و سرگرمی هایی که سر کلاس داشتیم. دلتنگ تمام حس خوب آموختن! دلتنگ نگاه شاد بچه ها وقتی یه نکته ای رو خوب می فهمیدن! حتی دلتنگ خنگی نگاهشون وقتی هیچی حالیشون نمی شد!
دلتنگ be quiet گفتن های بی وقفه م!
دلتنگ تکلیف دیدن ها و مچ گرفتن ها! ادا و اصول در آوردن ها و پانتومیم بازی کردن ها! (جداً که معلمی از من یه بازیگر ساخت!!
) ما سر کلاس واقعا خوش بودیم. اینو با اطمینان کامل می گم که هم به من خوش می گذشت هم به بچه ها. هیچوقت معتقد نبودم که باید کلاس رو با اخم و تخم پیش برد و جدی بود! بچه های من با من می خندیدن و در عین حال درسشون رو خوب خوب می فهمیدن! درس پرسیدن ها و مشق دیدن ها و مامان احضار کردن هامم همه شون سر جاشون بودن! اما باهاشون تلخی نمی کردم. حتی اگه اذیتم می کردن تشر می رفتم بهشون اما ۵ دقیقه بعد دوباره خودم بودم. چون می دونستم با اخم و تخم بچه ها به درس گوش نمی دن!! واسه همه چیز براشون نمایش می دادم! نقاشی می کشیدم! می پریدم بالا پایین درست عین میمون!
دور از جونِ میمون!!! وقتی نگاهشون می کردم می دیدم چقدر کوچیک و بی پناهن! و چقدر توی دلای کوچیکشون از آدم بی آزاری مثل من حساب می برن. اونوقت دلم نمی اومد که باهاشون تلخی کنم.
بگذریم...همیشه یه سال با خودش خوبی و بدی رو همراه داره.بهترین لحظه های امسال من بین لحظه های بودن من و همسری با هم در پرواز بود. اما خوب...امسال یه دوستی خیلی با ارزش رو هم تقریبا از دست دادم. هرچند که همش مربوط به ۸۷ نمی شه و ریشه داشت از ۲ سال پیش. من ۲ سال برای نگه داشتنش جنگیدم و ۸۷ دیگه عملا ولش کردم...انگار بُریدم دیگه...خیلی دلتنگشم. اما واقعا نمی کشم که بخوام اونهــــــــــــمه انرژی بذارم واسه ش!
دیگه؟ ممم...خیلی چیزا...خیلی حس ها...خیلی فراز و نشیب ها...اما ...الهی شکرت! شکرت! شکرت!
می دونم که توی روزگاری که به همه داره خیلی سخت می گذره من واقعا خوشم! الهی شکرت! به چه زبونی شکرت رو بگم! فقط ازت می خوام که این خوشی رو به دل همه هدیه کنی! همه کسایی که امسال دم تحویل آرزوشون اینه که۸۸ براشون خیلی خیلی بهتر از ۸۷ باشه!
امیدوارم تا قبل عید بتونم بازم آپ کنم. اما اگه نشد از هین الان و همین جا روی ماه همه تون رو می شورم و می گم ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین!! ما هفته اول رو می ریم شیراز پیش عمه همسری. سال تحویل هم اونجاییم. من و همسری رو یادتون نره دعا کنین ها!!!
سی یو سون!
هپی نیو یر!!!
پیش اومده بود که تو دنیای وبلاگی ٬ دنیای کوچیک وبلاگی کسایی رو دیده بودم که یه شب یه خط از خودشون گذاشته بودن و شب بعد روی زندگی رو خط کشیده بودن...راسشو بگم....هیچکدوم انقدر منو تکون نداد که این !! (+)
نمی شناختمش. حتی نمی دونم این یه واقعیت تلخه یا یه شوخی بی مزه! ولی یه لحظه حالم بد شد...کی فکرشو می کنه این لحظه که داره چشمش رو هم می ذاره بازم فرصتی هست که بازش کنه؟ یا با پنبه و کافور و خاک پر می شه؟! من چه می دونم این خطی که اینجا رج می زنم آخرین خطه یا قراره حالا حالاها دنباله داشته باشه؟! کی فکر می کنه مرگ مال خودش هم هست؟!
سهیل به من بگو...همه اون آدمایی که از توی سیاه و سفیدی عکس های عمو کریم به ما زل زده بودن هیچ فکر می کردن که یه روز تبدیل بشن به یه تیکه کاغذ؟ جوری که انگار هیچوقت نبودن! انگار هیچوقت توی این دنیا زندگی نکردن! هیچوقت آرزویی نداشتن! اشکی نریختن! لبخندی نزدن! آخ که چقدر مرگ به ما نزدیک و ما چقدر از مرگ دوریم....
دلم می خواد پشت هر خدافظی بگم: حلالم کن!
پ.ن: دلم گرفته...
داشتم فکر می کردم آخرین پستی که نوشتم با چه بدبختی ای مونیتور رو می دیدم!! دسته جارو برقی رو جای اهرم گذاشته بودم لای چشمم که باز بمونه احیانا!!
می تونین منو تصور کنین:
یک عدد چشم که از بالا و از پایین باد کرده این هواااااااااااااااا و کاملا شبیه چشم پسر بچه های شر کتک خورده س! در حالی که گوشه پلک از سمت راست بیشتر ور قلمبیده و تخم چشم رو به کل از دید عموم مخفی کرده!! این چشم زیبا که یه خرس قهوه ای بهش آویزون بود من بودم!! اگه می خواستم زاویه نگاهم رو از صفر درجه به ۲۰ درجه به سمت بالا برسونم حتما تمام آپارتمان از شنیدن فریاد بنده مشعوف و مفیوض می شدن!! ![]()
چیکارا کردیم که خوب شد؟
از قطره جنتامایسین گرفته تا چایی و عرق نعناع و عرق پای مارمولک و آب دهن کلاغ تازه متولد شده و عصاره استخون لاک پشت نارنجی و افشره کاکتوس استرالیایی رو ریختیم تو این چشم!
بعد با انواع و اقسام وسایل کمک درمانی ماساژش دادیم! از قبیل دست و پا و وردنه و ماهیتابه و مشت و لگد و لنگه کفش و چرخ کامیون و غلتک بولدوزر !! کاملا مهربون و ملایم!!
بعدشم انواع و اقام قرص چرک خشک کن و ضد حساسیت و ضد افسردگی فصلی و هورمونی و چربی و قند و فشار خون و آرتروز و اسپاسم ماهیچه پلکی و اشتها آور خوردیم و دستمون و زدیم زیر چونه مون و نشستیم ببینیم کی خوب می شیم!![]()
خوب...دقیقا می دونین کی خوب شدم؟؟ وقتی دو تا مهمونی توی فامیل شوهرم برگزار شد و همه خوب منو دیدن و حفظ کردن!
خیلی خوشحالم که آخرین تصویری که خانواده عموی همسری قبل از رفتن به مالزی از من توی ذهنشونه یه خرچنگ یک چشمه!!![]()
به هر حال. به هر بدبختی بود ما خوب شدیم اما همسری هنوز یه قدم که بر می داره پاش زحمت می کشه و می گه: تــــــــــــــــــق!! بعدم فریاد همسری می ره به آسمون!! آخه دکتر هم که اصلا ام آر آی زانو نداده بهش که! اونم که اصلا تنبلیش نمیاد بره یه عکس از این زانوی بدبخت بندازه که!! اصلا پا چیه؟ بکَن بنداز دور!!
یکی یه جواب به این سوال من می ده؟ چرا آقایون جونشون اصلا واسشون مهم نیست؟؟ چرا حال ندارن به خودشون برسن؟؟ چرا هی یا مامانشون باید بهشون التماس کنه یا همسرشون؟؟ ![]()
پ.ن: امان از وقتی که بخواهی فراموش کنی...امان... (چیه؟ مگه همه پ.ن ها باید به متن ربطی داشته باشن؟)
پ.پ.ن: مامان خرسه رفته کربلا. من مامان می خوام :(
این بچه بعد کلی وقت پاشد رفت فوتبال همون اول بازی زانوش تق! پیچید و به ملکوت اعلی پیوست!!
از اون روز هی این پا ورم کرد و گنده شد و امان از همسری و ما گرفت!!در بیداری که باید شاهد رقص های بشَل و برقص ی ایشون باشیم!!
توی خواب هم که ۵ دقیقه یه بار با نوای دل انگیز آآآآآخ باید شوت شیم تو هوا!!
خود این جانب هم که امروز از خواب پاشدم می بینم هرچی زور می زنم چشم راستم باز نمی شه!!! یه چشی اومدم تا دستشویی می بینم چیزی به اسم چشم راست وجود نداره در کل!! به جاش یه خرمالو نشسته!! آخه چرا نزدیک هر مهمونی و عروسی ای که می شه این چش من یادش میوفته باید گل مژه بزنه؟؟؟؟
هیچی دیگه! همسری بودیم به قهوه ای نیز آراسته شدیم! حالا نوبت گذاشتیم تو آخ گفتن!! دقیقا حالت ما رو تصور کنین: اولی می گه آخ! دومی در حالی که دستش رو چشمشه می گه جونم؟ چی شد؟ اولی تا میاد توضیح بده که زانوش داره می ترکه دومی جیغش می ره به آسمون که وااااااااای!! اولیه همینجور دست به زانو می گه: بازم چشت بود؟؟؟![]()
پریشب هم که نی نی ریحان سرش خرده بود لب میز و شکسته بود!!
الهی بگردم بچه مو! آبجی خرسه می گفت همینجور خون می زد بیرون! دیگه باباش پریده سر کوچه بساط بخیه خریده و اومده. بعدم با یه عالمه ترفند و وعده وعید و داستان و اینا مجبورش کردن چشاشو ببنده که بساط بخیه رو نبینه. بی حس کردن زخمشو بعدم ۴ تا بخیه زدن! جیگرم سوختا!![]()
فکر کنم همه مون کلهم با هم چشم خوردیم!
جمعه همه مون با هم رفتیم پارک نشاط و نشستیم تو یکی از اون آلاچیق خوچگلاش و واسه مامان خرسه تفلد گرفتیم!!
خیلی خوش گذشت. همیشه تا قبل از ازدواجم خیلی دلم می خواست تولد های خوب واسه مامان خرسه بگیریم. اما کسی پا نبود. خواهرا که بچه داری و شوهر داریشون نمی ذاشت به برنامه ریزی و این چیزا فکر کنن. نهایت تولد های مامان خرسه ختم می شد به یه شام خونه مون که اونم فقط زحمتش می موند براش. اما امسال از من پایه تر همسری بود. به نمایندگی از بقیه خودم رفتم براش کادو گرفتم. همسری هم یه کیک خوشمزه گرفت. ناهار هم آبجی خرسه اینا گرفتن و همگی با هم روونه شدیم سمت پارک. خیلی خوب بود. و از همه چیزش بهتر شادی ای بود که تو نگاه مامان خرسه بود :)
آخ چشم ام!!!!!!![]()
توی اون چند روز تعطیلی ها یه روز با همسری رفتیم قم و جمکران. بالاخره!! ما از اول نامزدیمون تا حالا می خواستیم بریم و نمی شد! خود منم که چند سال بود نرفته بودم و طلسم شده بود اصلا! (واااااااااااای!! عطسه کردم و چشمم به فنا رفتتتتت!!!
) خیلی با صفا بود٬ خیلی.
همه اینا رو تیتر وار می نویسم که یادم نره چه روزای خوبین این روزا. یه وقتا حوصله م که سر می ره می شینم و آرشیو اینجا رو می خونم. و واقعا لذت بخشه. گاهی تعجب می کنم که از چه چیزای ساده ای نوشتم. گاهی خودم رو نمی شناسم اصلا! گاهی هم دلم برای اون دنیام تنگ میشه. و خوب...اکثر مواقع خوشحالم که تاریکی اون روزهام گذشته ن :) الهی شکرت!!
راستی یه سوال! چه خبر از گیلاسی؟؟
حال و روز عجیبی ست...
شبیه ترکیب رنگ سفید و سیاه شده ام٬ وقتی با قلمو ارام روی سطح سفیدی خطوط تیره رسم می کنی...
خسته ام و عصبانی!
بله! عصبانی!!
از تو و اینهمه خوبی که داری!
از تو و اینهمه ارامش که به دنیای من می پاشی!!
از تو و تمام محبت بی پایانی که خرج من خالی می کنی...
من از تو عصبانی ام!
از تو که یک دفعه تمامی غم هایم را دزدیدی و رفتی!
از تو که بغضم را ذوب می کنی!
از تو که شانه شده ای برای اشک هام تا دیگر گرمی شان را خرج سردی آسفالت خیابان ها نکنم!
آه که چقدر عصبانی ام...
آخر من دیگر چطور بی دلیل بغض کنم؟
دیگر چطور عاشق یک موسیقی غمگین شوم؟
دیگر چطور هوای بارانی دلم رابشکند؟
هان؟
چطور روی تخت دراز بکشم و نگاهم را بدوزم به ترک سقف؟
دیگر چطور برای خودم دل بسوزانم؟
آه هایم را چه کنم؟
حسرت هایم چی؟
برای آمدن کدام سوار بی نشان انتظار بکشم و از شدت تنهایی در خودم مچاله شوم؟
از تو عصبانی ام که انقدر خوبی!
که قدم زدن های صبح تا شبی بی هدفم را برایم بی معنی کردی!
از تو عصبانی ام دیگر نمی گذاری یک شاعر دلشکسته تنها باشم که مرگ دلش را به سوگ نشسته!
از تو عصبانی ام که نمی گذاری افسرده باشم!!
آن هم توی فصلی که باید باشم!
امروز اما می خواهم تو را ناشکری کنم!
امروز می خواهم بیخودی بغض کنم!
بی هدف راه برم!
توی خودم مچاله شوم و آه بکشم!
آهنگ غمگین گوش بدم و لبهام را از ترس ریختن اشک هام گاز بگیرم!
امروز می خواهم دوباره آن دختر نازک دل عشقْ گم کرده باشم...
اگر بگذاری مهربان من
اگر بگذاری...
...
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره تمومه
...
نمی دونم تا حالا شده یه عکسی رو ببینین ٬ فیلمی رو دیده باشین٬ یه سریال٬ یه کتاب خونده باشین٬ یا یه داستان شنیده باشین و دلتون خواسته باشه که اونجا باشین؟ نمی گم دلتون بخواد جای کسی باشین. می گم دلتون بخواد توی اون صحنه باشین!
صبح ها یه وقتا تی وی رو روشن می کنم که لامپ تصویرش تار عنکبوت نبنده! اونوقت چی نشون می ده؟؟ قصه های جزیره!! خدا می دونه من چقدر از همون بچگی هام که این سریال رو نشون می داد دلم می خواست توی اون جزیره باشم!! دلم می خواسته توی اون فضا باشم با حال و هوای اون آدما!
pride and prejudice رو دیدین؟؟ اونجایی هست که دختره می ره روی یه ارتفاع خیلی بلند وایمیسه و زیر پاش دریاس و باد توی دامنش می پیچه...وای! من اونجا رو می خوام!!
اون امام زاده هه رو یادتونه توی مسافری از هند؟؟ کجاس اونجا؟؟ من خیلی دلم می خواد برم اونجا!!
این خونه آجر سه سانتی ها رو دیدین؟ که در و پنجره هاشون قهوه ای سوخته س و به دیوار همه شون از این چسباس؟ خونه های بزرگی ان معمولا! من هر دفه از کنار یه کودومشون رد می شم آرزوم می شه که یه بار برم توشون! من عاشق این خونه هام!!
just like heaven رو دیدین؟؟ اون باغه هست که دیوید ساخته! نمی شه یکی منو ورداره ببره اونجا؟؟!
و بدتر از همه اینا!! این عکسای کیش من و همسری رو که ندیدین!!!! من کیش می خواااااااااااااام!!! :((
پ.ن: خیلی ربط داشت اون شعر بالا به پستم نه؟؟!!
پ.پ.ن: اینجا هی ساکت می مونه! مجبورم بیام یه چیزی بگم که نوشتن یادم نره...نوشتن هم منو یادش نره!!!
کاری به روایات تاریخی ندارم...نمی خواهم بدانم کدام نواده شما چه شمایلی داشت...چه قد و بالایی...چه چهره ای...چه سن و سالی! برای من امام علی همیشه مردی چهارشانه و محکم و میان ساله بوده ست...امام حسین بلند قدو عاقل مرد...و شما...چراش را نمی دانم. اما شما برای من همیشه آن پیر زاهد بوده اید که لبخندش دوخته ست به لب های صادقش و لباسش همیشه سفیدست...مثل موها و محاسنش...برای من شما همیشه آن پدر بزرگ مهربانی بوده اید که دنیا هرچقدر هم تنگ باشد در آغوش شما جایی برای آرامش و رهایی پیدا می شود...شما برای من همان تنه محکم درختی تنومند هستید که چنگ زدن به آن آدم را از شر این طوفان های بی امان نجات می دهد...
نمی دانید چقدر چقدر برای آن شب خنک تابستانی متاسفم...همان شب که بیرون ساختمان سفید و مشکی و پر نور شما روی سنگ های سفت و سرد صحن چمبر زده بودم و با بی ادبی تمام و طلبکارانه...!! نه...جمله ام را درست می کنم..."می دانید" که من چقدر متاسفم!! اینهمه توصیه برای مودب بودن پیش شما و من...؟! دلم را خوش می کنم به حلمی که همیشه بیشترین و قوی ترینش را به شما نسبت داده اند...
چقدر دلم تنگ زلالی شب های حرم شماست...
می دانم...بودن با شما پاکان واسطه نمی خواهد! حرم و گنبد و ضریح و چراغ بهانه ست! اراده کنیم شما هستید...اصلا اراده نکنیم هم هستید! همیشه هستید اما ما چشم هایمان کور است آقا! فقط چیزهایی را باور می کنیم که لمس کردنی باشند! یک مشت سنگ و چوب و طلا! شما این چیزها را خوب می دانید...من چرا انقدر تقلای بی خودی می کنم؟!...
نمی دانم...دلم می خواست امروز این خانه کمی بوی شما را بگیرد...همین!



