تبليغاتX
.: خرس قهوه ای :.
زندگی به روایت...
خرس قهوه ای
یکشنبه 30 دی1386
دویست و شصت و یکمین کوزه عسل

خوشم میاد از این تجربه های تازه! از این حس های ناب!
دیشب من و آقای همسر برای اولین بار جلسه عزاداری برای امام حسین (ع) رو با هم رفتیم! نمی تونم بگم چه حس خوبی تمام مدت مثه هاله دورم در پرواز بود! همیشه وقتایی که از یه جلسه ای میومدم بیرون و می دیدم مردهای جوون با لباس های مشکی٬ دم در زنونه منتظر خانوم هاشون وایسادن٬ ته دلم می خواست که یه روزی هم مرد من با اون حس خاص روحانی که مخصوص عزادارای امام حسین (ع) ه و توی چشم ها و صورت و حتی حرکاتشون معلومه٬ با لبخند منتظرم باشه...و حالا من به آرزوم رسیدم! وقتی دم در دیدمش می خواستم جلو اونهمه آدم بپرم بغلش و سفت ماچش کنم! درست روی چال لپش رو!!وای فکر کــــــــــــن!!
هیچی دیگه. ما مزدمون و گرفتیم دستمون خوشحال و خندون اومدیم سمت خونه. مامان خرسه زنگ زد گفت داماد بزرگه براتون غذا نذری آورده. منم خیلی خوشحال پز دادم که نمی خوایم! خودمون قیمه گرفتیم! لامصب یه بوی خوبی هم می داد!! تا خونه یه ده باری به جنگ شیاطین رفتیم که همون وسط کوچه نشینیم به خوردن!! جای همه خالی! وقتی رسیدیم خونه نمی دونستیم اون قیمه خوشمزه با طعم قرمه سبزی رو چه جوری بخوریم! خوب من که گفته بودم شامه م خیلی قویه!! حالا همچینم از قیمه تا قرمه فرقی نیست!! تازه آقای همسر می گفت بوی کلم پلو می ده!

قربون صدقه رفتن یه هنر بزرگه! هرکسی هم که این هنر تو خونش نیست بهتره مثه نقاشی و خیاطی به زور بره یاد بگیره! چون موقع همسر داری به دردش می خوره اساسی! خدارو شکر این هنر توی خاندان ما همینجــــــــــــــــور می جوشه! اصلا خود من یکی همه استعداد فامیل رو قلمبه به ارث برده م! واسه همین در روز به تعداد قربون صدقه هام با این قیافه مواجه می شم: حالا یا یکم قربون صدقه های من صقیل؟ صغیل؟ سقسل؟ سغیل؟ ثقیل؟ ثغیل؟ (هر کوفتی هست!) ه و درکش مشکله یا آقای همسر این چهره ش نشون لذت بردنشه!  مثلا آقای همسر از خواب پا شده من می شینم جلوش می گم: الهی قربون اون قیافه کر کثیفت بشم مــــــــــــــــــــن! خداییش عاشق اون قیافه هپلی از خواب پاشده شم! قیافه ش می شه این: !! داره راه می ره می گم: الهی قربون اون شیکم قلمبه ت برم!!  باز قیافه ش می شه این: ! یه چیزی می گه یوهو دلم ضعف می ره می گیرم می چلونمش می گم: دیوونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!  باز منو این شکلی نگاه می کنه: ! اولین باری که دلم قنج رفت یوهو بهش گفتم جوجو که شکل سه تا از اینا بود: !! چیکار کنم خوب؟؟! دلم ضعف می ره دیگه! یوهو می پرم بازوش رو گاز می گیرم!  در کل زوج خوچحالی هستیم ما! مخصوصا وقتی آقای همسر منو قلقلک می ده و منم در دفاع از خودم پنجول می کشمش!

وای من الان در پوست خودم گنجونده نمی شم! آخه سربازی آقای همسر دیروز تموم شد! آخ جون دیگه اون مجبور نیست تو این سرمای مخ فریز کن پاشه بره نگهبانی! کلی دلم خجسته س.

بعدا نوشت:
اون هفته ای ولیمه مکه دوتا از همکارای پدر اقای همسر دعوت شده بودیم. توی یه سالن بود. این آقای همسر ما ۲ تا داداش داره! کوچولوه ۲۱ سالشه بزرگه ۷ سالش!! واسه اینکه حوصله این داداش بزرگه (!) سر نره مادر آقای همسر براش یه وایت بورد آورده بود که نقاشی کنه. فقط نمی دونم چرا برای من و آقای همسر یادش رفته بود بیاره!! واسه همین آقای همسر مجبور شد رو تخته داداش بزرگه ابراز احساسات کنه: (+) نه! جان من دارین اوج احساسات ما رو؟! ---> Signature: Hunter !!

سوال نوشت:
شما آهنگ وبلاگ رو می شنوین آیا؟!!

توجه:
این عکس سمت چپ صفحه رو می بینین؟ =))))))

جمعه 28 دی1386
دویست و شستمین کوزه عسل

*بابا زیاد اهل روضه و جلسه نبود. جز اون سال آخر که با داماد بزرگه می رفتن یه جلسه ای که زودی تموم می شد و خیلی هم طولانی نبود که بخواد اذیت شه. اما همیشه وقتی من و مامان و دوتا آبجی ها از در میومدیم تو٬ انتظار داشت که از غذامون براش نگه داشته باشیم! همیشه می گفت غذای امام حسینی یه چیز دیگه س! این شبا همیشه زیاد یادش می یوفتم. مخصوصا که امسال داره دوباره سریال شب دهم رو می ده. بابا این سریال رو خیلی دوست داشت! یه صلوات می فرستین براش؟!

*یه موقعی- شاید وقتی راهنمایی بودم- همه ذوق و شوق و انتظارم واسه دهه محرم مخصوصا تاسوعا عاشورا بود که از صبح کله سحر که پا می شم اول برم خونه رخصفت ها صبحونه بخورم٬ بعد برم خونه مهدیان ناهار بخورم٬ بعدالظهر بیام یه استراحتی بکنم و بعد نماز شب رو که خوندم بپرم برم جلسه حاج آقا مجتبی تهرانی و منتظر اون قیمه های جادویی ش بشم که با اون قاشق های گود و گنده ش یه مزه دیگه ای می دن! یه وقتا اگه راه می داد بعد از حاج آقا مجتبی هم یه منبر دیگه با مامان اینا می رفتیم! نه اینکه همش بخور بخور بوده باشه ها! حالا من اینجوری گفتم! کلا دوست داشتم حال و هوای محرم رو. الانم دوست دارم. نمی گم بدم اومده یا زده شده م. اما حس می کنم انقدر شیطون قشنگ بهم مسلط شده که یه جوری منو تو خونه می شونه که خودمم نمی فهمم چی شد! یه جایی شنیدم که شیطون بعضی ها رو با طناب می کشه بعضی ها رو با نخ!!
من هنوزم اون زمزمه آروم جلسه حاج آقا مجتبی رو دوست دارم. هنوزم صدای استکان های سفره خونه رخصفت ها رو دوست دارم. هنوزم دلم می خواد کیفم پر باشه از دستمال کاغذی های خیس شده! هنوزم عاشق اون لحظه م که چراغا خاموش می شن و تو فرصت پیدا می کنی با خودت خلوت کنی. دنبال اون لحظه ای ام که ۱۰ مرتبه یا الله می گن! اما نمی دونم چرا دیگه اسم امام حسین و حضرت عباس دل سیاهم و نمی لرزونه! نمی دونم چرا دیگه اشکی توی چشمام جمع نمی شه! نمی دونم چرا این سیم از بیخ و بن قطع شده!! دلم به حال خود می سوزه...دلم به حال خودم بدجوری می سوزه...

*"حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي‌آبي معرفي كردند ... در عجبم از مردمي كه خود زير تازيانه ظلم و ستم زندگي مي‌كنند، آن‌وقت براي حسيني مي‌گريند كه آزاد زيست و آزاد مرد ..."

دکتر علی شریعتی

*"در گفتن عیبِ کسی که گناهی کرده است شتاب مکن...
   چه٬ امید می رود که آن گناه بر اون ببخشند!
   و بر گناه خُرد خویش ایمن مباش...
   چه٬ بوَد که تو را بر آن عذاب کنند!"

   نهج البلاغه ـ خطبه ۱۴۰

دوشنبه 24 دی1386
دویست و پنجاه و نهمین کوزه عسل

این می دونین یعنی چی؟! یعنی از ۱۰۰ تا ویزیتور اینجا ۶۵ تاشون از رزولوشن ۱۰۲۴*۷۶۸ استفاده می کنن! پس یعنی مشکلی با قالب من ندارن. از ۲۴ تا کامنتی هم که داشتم اکثرا گفتن مشکلی ندارن. اونایی که نوشته هارو نصفه می بینن واسه اینه که رزولوشن شون از اینی که من گفتم پایینتره.  مثلا ۸۰۰*۶۰۰ ه. روی صفحه دسکتاپ یه راست کلیک کنین و بعدم properties و بعدشم از تب setting رزولوشن رو تغییر بدین. به خدا قالب عوض کردن مصیبته!!

داشتم دنبال اطلاعات رزولوشن می گشتم چشمم افتاد به آمار موتورهای جستجو! چشمتون روز بد نبینه! فهمیدم ملت توی اینترنت دنبال چه چیزای باحالی می گردن و ماها بی خبریم! :
"خدایا بکش مرا" ---> من جایی آموزش خودکشی داده بودم آیا؟!
"سردر استوانه ای" ---> اینجا یک عدد وبلاگ آموزش معماری است!
"سی دی دوم آتش بس" ---> ببخشدی! این یکی اونی بوده که من سی دی اول آتش بس رو بهش داده بودم دومی رو یادم رفته بوده!!
"طرز کار کولر آبی" ---> جا داره که سکوت کنم!
"عکس از زرشک پلو" ---> دنبال چه شخصیت مهمی هم بوده بنده خدا!
"دختر عمه" و "دختر خاله" ---> این احتمالا هاچ زنبور عسل بوده که بعد از پیدا کردن مامانش اومده بوده پی  بقیه افراد فامیل!
یه سری مصالب دیگه هم بود که من از ذکرشون معذورم! آخه خانواده از اینجا رد می شه!! ولی کلا در صدر جدول کلمه "خرس" بود! الهی بمیرم! اینهمه آدم خرس های خونگی شون رو گم کرده بودن و حالا دارن تو وبلاگ من دنبالشون می گردن؟!

اونروزی که با آبجی خرسه و نی نی ریحان رفته بودیم حسن آباد کاموا بخریم٬ دلمون خوش بود که یه دقیقه ای می ریم و خریدومون و می کنیم و برمی گردیم. پنجشنبه هفته پیش بود. آقا هیچی! ما از در مترو اومدیم بیرون همچین خوشحال و خندون٬ بعد بع محض اینکه سرمون رو آوردیم بالا و صحنه روبرومون رو دیدیم مثه این کارتونا که طرف تا یه ربع با چشمای گرد و فک پایین افتاده به روبروش زل می زنه و همه خیابون دورش می چرخه ولی اون ثابت وایساده٬ خشکمون زد!! --> دقیقا همین شکلی! دم عید شیرینی فروشی ها و آجیل فروشی هارو دیدین؟ دیدین چقدر آدم توشون وول می خوره و همه مثه آدمخوارای آفریقا رو سر و کول هم می پرن و گیس و گیس کشیه حسابی؟! این کاموا فروشی ها ده برابر بدتر بودن!! یعنی نصف تهران ریخته بودن تو این مغازه ها و با آرنج و زانو و چنگ و دندون خودشون و می کشیدن جلوی پیشخون!!  هیچی دیگه. مام قاطی این شلوغی ها رفتیم و به هر زوری شده بود اونی رو که می خواستیم خریدیم و اومدیم. وقتی برگشتیم توی ایستگاه مترو یه عالمه خانوم نشسته بودن رو صندلی ها که کیسه های گنده کاموا دستشون بود!! حالا شب تو خونه نشستیم داریم بافتنی می کنیم آبجی خرسه برگشته با یه قیافه متفکری می گه: " اَ اَ اَ!! چقدر آدم ٬یعنی همه اونایی که امروز حسن آباد بودن٬ الان نشسته ن تو خونه هاشون دارن می بافن ها!!" نه خدایی تصور کن!!
تو یکی از این کاموا فروشی ها خیلی شلوغ بود من از پشت سر نی نی ریحان رو گرفته بودم که نخوره زمین. بدبختی نمی یومد بغلم هم!! بهش گفتم خاله جون بیا اینور بهت نزنن. می خوری زمین ها!! شونه ش رو از تو دستم کشید جیغ زد: نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااام! ولم کـــــــــــــــــــــــــــــن!!   منم گفتم به من چه! برو له شو اصلا!! کلا من خاله مرهبونی هستم!!   می دونین که!! بعد اومدیم از مغازه بیرون می بینم هی داره چادر مامانش و می کشه! مامانش گفت: بله؟ نی نی ریحان سه کیلومتر لباش و دراز کرده می گه: خاله قهوه ای به من گفت می زنمتا!! سه ساعت واسش توضیح دادم که خاله جون من گفتم خانوما می زنن بهت!! با خودم گفتم فهمید دیگه قضیه رو! دوباره نیم ساعت بعد خیلی جدی برگشته تو تخم چشم من زل زده می گه: برا چی به من گفتی می زنمتا!!؟ و این قصه هنوز که هنوزه ادامه داره!!!

آقای همسر برام یه نیم بوت خوچگــــــــــــــل خریده! دلتون بسوزه!! ببینینش: (+)
یکی بود اینجا م یخواست حلقه منو ببینه! کی بود؟ ایناهاش: (+)

بعدا نوشت:
ای بابا! کشتین منو! به خدا اون لاک سبز بود! نمی دونم تو این عکسه چرا زرد افتاده! باور نمی کنین از صورتی بپرسین که شیشه لاکم رو بهش نشون دادم! انقدم گیر ندین به من! اعصاب ندارما!!!!!

شنبه 22 دی1386
دویست و پنجاه و هشتمین کوزه عسل

برف می بارد...برف... . می نشینم آرام پشت پنجره٬ فنجان قهوه پنهان در دست هام٬ چشم به خط خطی جا پای گنجشک ها روی بکری برف های حیاط می دوزم... . لبخند٬ می آید نرم نرمک٬ می نشیند کنج لب هام... . ژاکت را محکم تر دور خودم می پیچم٬ انگشت سبابه تکیه گاه قاشقک می کنم٬ لب هام را به داغی قهوه می سپارم و از پشت هاله بخار بالای فنجان٬ تصویر لرزان تو را می بینم که می آیی...آرام...آرام... . می آیی تا سرمای اینهمه برف را با حرارت نگاهت فراری دهی. می آیی که دست هام را بگیری در پناه دست هات تا لرز برای همیشه معنایش را ببازد. می آیی تا مهربان لبخند بزنی و بگویی: ساحل آرامشم؟!...
نه! اشتباه کردم! تو نیاز به آمدن نداری. تو هستی...در تار و پود من...در جان من...

پ.ن: باید اینجا هم عطر تو را می گرفت تا من از اینی که هستم دیوانه تر باشم! (+)

پ.پ.ن: چند نفر اومدن و بهم گفتن به خاطر قالبم نمی تونن نوشته هامو بخونن. می خوام ببینم چند نفر این مشکل رو دارن! خواهش می کنم هرکی میاد اینجا یه بله یا خیر بذاره تا من یه آماری دستم بیاد! قربون شما!!
 

جمعه 21 دی1386
دویست و پنجاه و هفتمین کوزه عسل

چهرشنبه نوشت:

خوشم میاد از خودم! خیلی باحالم!! لابراتوار رو که غیر حضوری کردم اول ترم! این آلمانی بدبخت رو هم سر جمع ۴ جلسه م نرفته م! آخه نیست من با شاسخین از بچگی همبازی بودم دیگه نیازی ندارم به سر کلاس نشستن که!  اون ادبیات شیرین فارسی هم که به احتمال ۱۵۹٪ حذفم!  آخه هی از جلسه اولی که غیبت کردم هربار اومد تو کلاس گفت: "خانوم قهوه ای؟! شما * جلسه دیگه بیشتر نمی تونی غیبت کنی ها!" * یعنی مثلا ۲ جلسه٬ یه جلسه یا صفر جلسه!! الان فکر کنم اگه منو ببینه اعداد منفی رو می شمره! اون پروژه کارورزی م رو هم که هوتوتو! زمان تحویلش یه یک قرنی می شه گذشته! شیطونه می گه ماه بعد وردارم با دل خجسته ببرم بذارمش تو بغل استاد بگم منتظر بودم سرتون خلوت شه!!  کلاس زبانمم که این ترم ننوشتم به کل! گذاشتم واسه ترم بهار. الان حد اعلای فعالیتم تکون دادن شست پامه که اونم اگه نمی ترسیدم خواب بره می ذاشتم به همون حالت بمونه!

واااااااااااااااااااااای که این هوا چقدر سرد بی خوده! باز لااقل برف میومد یه چیزی! فقط سوز داره! تا تخم چشم آدم برفک می زنه! پریروزی با آقای همسر رفتیم این پارک پشت امام زاده صالح (جای محشریه! هرکسی هم نمی شناسه اونجارو!) برف بازی! همچین که این دستامون و زدیم تو برفا چارچنگولی خشک شدیم!! دیگه انگشتامون خم نمی شد! می خواستم دستکشم و دستم کنم انگشتام نمی تونستن جاشونو تو دستکش پیدا کنن! توی کفش انگشتای پام چسبیده بودن به هم مگه می تونستم راه برم؟! حالا از اونور خیلی باحال بود! من به خرس کوچیکه و نیکو گفته بودم شام بیان خونه مون٬ به محبوب هم زنگ زده بودم. از اونجایی که محبوب خیلی سفت و سخت نگفت که میاد یا نمی یاد من برنامه هام و با اون دو تا فیکس کردم و رفتم پی ددر دودور خودم با آقای همسر! نزدیکای ۶ من و آقای همسر خیلی خوچحال داشتیم کاپ کورن می خوردیم و تو تجریش راه می رفتیم محبوب زنگ زده می گه الاغ! آدم مهمون دعوت می کنه بعد خودش می ره برف بازی؟! پشت در خونه مون بود!!  گفت کجایی؟ گفتم: نزدیکم عزیزم٬ خیلی نزدیکم!!!!  آره خوب! واقعا نزدیک بودم! فقط نزدیک یه ساعت و خورده ای فاصله داشتم باهاش!!  فکر کنم اینبار دیگه آقای همسر واقعا ایمان آورد به حسن انتخابش!!  فقط طفلکی دیگه راه برگشت نداره! آخه پریروز رفت شناسنامه ش رو که اسم من درست تو صفحه وسط اون بالای بالا ثبت شده بود از محضر گرفت! خلاصه ما پرواز کردیم سمت خونه و هرجوری بود خودمونو رسوندیم به محبوب. بعدم که نیکو و خرس کوچیکه اومدن و دور هم کلی گل گگفتیم و گل شنیدیم و خندیدیم. این بود انشای من درباره یک روز زمستانی!!

پنجشنبه نوشت:

چیزی به اسم کرم تا حالا خورده به گوشتون؟؟! کرم چیزی ست که به طور شدیدی در عمل بافندگی یا همان بافتنی کردن خودمان یافت می شود!! بدین صورت که صبح نزدیک به ظهر٬ در سرمایی که سگ را هم بزنی از خانه اش بیرون نمی آید٬ با آبجی خرسه به حسن آباد رفته٬ مقادیری کاموا خریده و تا این لحظه که ساعت ۲ نصفه شب می باشد دو سوم یک شالگردن را بافته باشید!! حال سوال اینست: آیا فردا روز برای این جانب کمر٬ گردن٬ چشم و انگشتی باقی خواهد ماند؟!! جالبیش به اینه که من وقتی بافتنی می کنم انگشت کوچیکه دست راستم به طرز فجیعی درد می گیره! هیچیمون به آدمیزاد نرفته!!

زت زیاد!

شنبه 15 دی1386
دویست و پنجاه و ششمین کوزه عسل

آن زن آمد. آن زن با یک دنیا محبت و پاکی امد. آن زن با چهره ای که رو به شکستن می رود و دلی که همچنان جوان مانده است٬ آمد. آن زن برای تنها ماندن سنی ندارد. آن زن لیاقت شادی را دارد٬ لیاقت خوشبختی را. آن زن خیلی زحمتکش و مهربان است. آن زن خودش را وقف بچه ها و دامادها و نوه ها و مادرش کرده است. آن زن دیگر خودش را نمی بیند. آن زن در زندگی اش خیلی کشیده است...هم زحمت٬ هم بار زندگی !! آن زن دلش خیلی چیزها می خواهد اما فکر می کند دیگر دیر است. آن زن بیشتر از هرچیز از تنهایی متنفر است و بیشتر از هرچیز به یک شانه برای سر نهادن احتیاج دارد...به یک بازوی مردانه حمایتگر. آن زن از تحمل آنهمه فشار بار زندگی خسته شده است. دلش می خواد کمی ش را بر دوش کس دیگری بگذارد. آن زن دیگر دلش نمی خواهد هم نقش زن و هم مرد خانه را داشته باشد. آن زن تنهاست...خیلی تنهاست...
آن زن مادر من است! همان که خسته است اما دل جوانی دارد. همانی که سنش برای موقعیتش خیلی کم است. همانی که نه تنها لیاقتش که حقش است زندگی خوب و راحت و بی دغدغه ای داشته باشد. مادر من هنوز زیباست. هنوز هوشش زبان زد فامیل است. مادر من هنوز هم می تواند برای رفتن به دانشگاه شانس خودش را امتحان کند. مادر من هنوز هم می تواند تاپ استیودنت کلاس زبانش باشد. می تواند هرجا که می رود جمع را عاشق شیطنت ها و شوخی ها و صداقتش کند. مادر من حیفش است تنها بماند!
راه می روم دور خانه٬ خانه را تمیز می کنم. امروز بعد الظهر مهمان داریم. مهمانی که نمی دانم روزی می توانم برایش صفت "عزیز" را به کار ببرم یا نه! مهمانی که شاید بتواند قسمتی از تنهایی های مادرم را پر کند. شاید بتواند برق خوشبختی را به نگاهش برگرداند...شاید...

پ.ن: یعنی می شه سهیل من دیگه داماد آخریه نباشه؟ :)

بعدا نوشت:
اردیبهشت ۸۲ بود که رفت...درست قبل از کنکور من! ظاهرش اینه که فقط چهار سال گذشته.اما برای همه ما مخصوصا مامان یه عمر بود! من تو تمام این سالها می فهمیدم که مامان تنهاس. اما انقدر مغرور و کله شق و خودخواه بودم که چشمام و می بستم و جلوی حتی تصور ازدواج دوباره مامان وایمی سادم! خوشبختانه یا بدبختانه من شم عجیبی توی حس کردن تغییر آدما دارم! و قشنگ می فهمم کی داره یه چیزی رو ازم پنهون می کنه! واسه همینم یکی دو سال پیش یوهو خورد شدم و ریختم پایین وقتی فهمیدم مامانم درگیر یه جریان خواستگاریه! (هنوزم مامان نمی دونه که من فهمیده بودم!) نمی تونستم تحمل کنم! خوب به منم حق بدین. یه دختر جوون مجرد بودم که نمی تونستم حضور یه مرد غریبه رو توی خونه مون تحمل کنم! چه برسه به اینکه بهش اعتماد هم بکنم! اعتراف می کنم از مامانم بدم اومده بود!! ها!! به چه گناهی؟ اینکه براش خواستگار پیدا شده بود!! از خودخواهی خودم بدم میاد...شاید دقیقا جایی یوهو به خودم اومدم که برای نزدیکترین دوستم شرایطی مثل شرایط خودم بوجود اومد و پدر نازنینش از بینمون رفت. اونوقت بود که عمق تنهایی مامانش رو دیدم و فهمیدم من حق ندارم جلوی شاد بودن مامانم رو بگیرم! ... و حالا که خودم ازدواج کردم و دلخوشی بزرگی مثل سهیل رو دارم اصرارم به ازدواج مامان بیشتر شده! چون الان عمیق تر درک می کنم که اگه طعم بودن با همسر رو چشیده باشی چقدر تحمل تنهایی سخت می شه!
دعام کنین...مامانم رو هم دعا کنید. دعا کنین هم اون تصمیم درستی بگیره٬ هم من به احساس های قبلی م بر نگردم!

دوشنبه 10 دی1386
دویست و پنجاه و پنجمین کوزه عسل

بله؟؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟؟ حسودی اصلا خوب نیستا!! کسی تا حالا اینو گفته بهتون؟!!  خوب شماهام پاشین برین یه آقای همسر پیدا کنین (اگه می تونین!) که خودش و خانواده ش روز تولدتون بهتون اس پونصد بدن!! دیگه م اینجوری زل نزنین به گوشی مردم!  اصلا هم من الان فخر نمی فروشم!! اصلا هم پز نمی دم! فقط برین کنار که قهوه ای داره با موبایل خوچگلش میاد!!
خیلــــــــــــــــی خوب بود! تولدم و می گم! باورم نمی شه انقدر بهم خوش گذشته باشه! کلا روز جالبی بود. عصر رفته بودم حموم و داشتم آماده می شدم و با کله خیس و لباس راحتی قل می خوردم وسط خونه که یوهو زنگ در و زدن! فکر می کنین کی بود؟؟ نه واقعا! می خوام ببینم چقدر باهوشین!! ........ آقای همسر؟! آفرین! کاملا غلط گفتی!  خرس کوچیکه بود!! طفلی بدو بدو خودش و رسونده بود به من که هدیه تولدم و بده و بره! انقده ذوق مرگ بودم نمی دونستم چی بگم!  حالا مگه دلم میومد بذارم بره!! از یه طرفم هول بودم که الان آقای همسر و خانواده ش می رسن و من هنوز حاضر نیستم!! خلاصه خرس کوچیکه رفت و منم تند تند حاضر شدم و قشنگ وسط سشوار کشیدن من همسری اینا رسیدن!  از هولم داشتم شونه رو می کردم تو تخم چشمم!  نفهمیدم چجوری حاضر شدم و پریدم تو کوچه! بعد قدم زنون رفتیم سمت محضر دایی بابام که روحانیه. انقدرم بنده عروس خوش قدمی بودم که همچین که اومدیم دفترا رو امضا کنیم برقا رفت!! در کل برق تازگی ها با من مشکل پیدا کرده! چند روز پیش هم تو دانشگاه واسه اولین بار در عمرم اومدم سر کلاس آلمانی خودی نشون بدم یه تمرین و پای تخته حل کنم همچین که خط اول و نوشتم برقای دانشگاه پکید!! ...خلاصه داشتم می گفتم! یه چیزی نزدیک شونصدتا امضا دادیم و من و آقای همسر رسما و قانونا شدیم مال همدیگه! اما قسمت شرعی قضیه موند واسه شنبه! خیلی باحال بود! یه جوری شده بود که من می تونستم برم مهرم و بذارم اجرا اما همسر سهیل نباشم!! خلاصه از محضر اومدیم خونه و مراسم تولد بازی و کیک و کادو و شام و اینا برگزار شد. تو تمام عکسامون که یه ببعی مو طلایی بقچه شده تو بغل آقای همسر!!  اون عکسایی هم که خبری از ببعیه نیست واسه اینه که مامان ببعیه فرستادتش دنبال نخود سیاه!!
من اصلا نمی دونستم چی قراره کادو بگیرم! هیچکدوم و ها!!!  انقدر غافلگیر شدددددددددم!! مامان خرسه که روز قبلش بهم پول داده بود با آقای همسری رفته بودم عطر خریده بودم! اینو: (+) Game!! انقده خوشبوه!  رفتیم با هم خیابون وزرا٬ عطر فروشی شقایق. انقده خوشم اومد از اونجا! مامان ببعی موطلاییه هم برام یه جعبه سایه ۱۰ رنگ vov خریده بود و کلی هم سر رنگ هاش با هم بحث کرده بودیم! خلاصه خودم سایه هه رو بزرگ کرده بودم! (ولی عجب جنسی داره این سایه!! ماهه!) آبجی بزرگه هم یکی از تابلوهای نقاشی ای رو که خودش کشیده بود بهم داد!  خیلی هم این تابلو رو دوست داشتا! اما دادش به من!! یه دو هفته ای هم بود نقاشیش خونه ما بود هی به من می گفت اینو ببر بده قابش کنن من وقت نمی کردم!! چه می دونستم مال خودم می شه!! موبایلمم که روز قبلش من و آقای همسر رفتیم جمهوری با هم خریدیم! یعنی طفلی نمی خواست منو ببره. اما همچین که گفت می خوام برم بیرون جایی کار دارم گیره شدم بهش که منم می خوام باهات بیام!! کلی بچه م حالش گرفته بود که من فهمیده بودم کادوش چیه! حالا من هرچی بگم من انقدر این گوشی رو دوست دارم که غافلگیر شدن و نشدنم عملا هیچ فرقی نمی کرد این باور نمی کنه که!! مامان بزرگ خرسه هم که بهم پول داد و خاله خرسه هم یه ساعت رومیزی. راستی من شمع فوت نکردم! یعنی تا اومدم فوت کنم دیدم همه این شمع جرقه ای ها آب شده ن رفته ن تو کیک فرو!! ایناهاش: (+) بعدم این بچه ها مگه امون می دن به آدم که شمع هم من بخوام فوت کنم!!  دور و ور ۹ اینا هم خانواده آقای همسر بلند شدن که برن که یوهویی نفهمیدم چی شد که ما به این نتیجه رسیدیم که من و آقای همسر هم بپریم تو ماشین و یه دوری تو شهر بزنیم! این شد که اول رفتیم دم خونه اونا٬ بدرقه شون کردیم٬ بعدم خودمون ماشین و برداشتیم رفتیم تو شهر ولو شدیم! از اینور به اونور. یه جور خوبی بود. خیابون ولیعصر و واسه عید غدیر چراغونی کرده بودن. اصلا همه جا بوی عید می اومد. یه حس خوبی داشت بودن توی اون خیابونا. اصلا واسه همون حس خوبه بود که ما تا نزدیکای ۱۲ بیرون بودیم دیگه!!

این از تولد! اما واستون بگم از شنبه!! شنبه ای که یه دور دیگه زندگی منو محکم تکون داد! شنبه ای که من و آقای همسر رو واسه همیشه سنجاق کرد به همدیگه! شنبه روز عقدمون بود! گفته بودم که ما روز بله برونمون فقط محرم شدیم. یعنی یه صیغه دو ماهه خوندن. اما شنبه دیگه همه چی رسما و شرعا و قانونا ثبت شد! قباله ازدواجمون رنگ امضاهامون رو به خودش گرفت...و اون صفحه مخصوص وسط شناسنامه هامون پر شد!...دیگه من یه حاج آقا دارم! سهیل هم یه حاج خانوم!! رفتیم که یه زندگی تازه رو بسازیم!!
ما باید نامحرم می شدیم تا بتونیم عقد کنیم دیگه٬ خوب؟ حالا صبح شنبه من دارم از اضطراب و عجله می میرم هی به این آقای همسر می گم بقیه صیغه رو ببخش به من٬ من برم دنبال کار و بارم٬ هی منو رو یه انگشت می چرخوند!! جونم و گرفت! بهش می گم بابا مگه می خوای طلاقم بدی؟! دو ساعت دیگه همچین می چسبم بیخ ریشت دیگه نتونی خلاص شی از دستم! می گه: آره واقعا حس می کنم دارم طلاقت می دم!  سرتون و درد نیارم! بچه م منو کشت تا صیغه رو بخشید! منم دویدم رفتم کارامو کردم و پیش به سوی ارایشگاه! رفتم همونجایی که نامزدیم رفته بودم. نمی دونین چه حس عجیبی بود شنیدن تمام اون بوهای آشنا...اون تافت و ژل و بابلیس و سشوار! اون درد سیخ هایی که تو مخم فرو کرده بود!! درست یک ماه قبلش من جای اون عروسی نشسته بودم که داشت درستش می کرد...یک ماه؟! همش یه ماه گذشته و من فکر می کنم یه عمره با آقای همسر زندگی کرده م؟!...
خلاصه...ما یه سفره عقد کوچیک و خوشگل انداختیم و خاله هام و عمه هام و زن عمو هام و کلا خانوما و دخترای فامیلمون هم اومدن و دور هم بله گفتن من و آقای همسر رو جشن گرفتیم! وای وای وای! چه لحظه ایه اون لحظه جاری شدن خطبه عقد! گوشام کیپ شده بودن! واقعا نمی تونستم به چیزی فکر کنم! حس می کردم دارم یخ می زنم! با اون جمله ای هم که من گفتم و زبونم وسطش گرفت...!!!  به به به! می گم که من همیشه باید یه سوتی بدم! فقط دلم می خواست زودتر تشریفات انجام شه من از زیر نگاه ها در بیام! خوب تشریفات هم انجام شد البته! یه عالمه نقل پاجوندن تو چشم و چال ماها که یه عالمه ش مونده بود لای شینیون موهای من!! کلی کادو و سکه و پول و اینا دادن! (بفرما دزدی منزل ما!) عسل هم گذاشتیم دهن هم که آقای همسر لطف فرمودن انگشت بنده رو با عسل یکجا میل کردن!  یه صحنه اینا هی شلوغ کردن که عروس دوماد و ببوس و اینا٬ منم یه خورده نگاه کردم به آقای همسر٬ حالا هم دلم ضعف می رفت واسش هم دلم نمی خواست جلوی جمع ماچش کنم٬ اما دیدم دلم طاقت نمیاره آروم گونه ش رو بوسیدم.  بعد اینا کلی جیغ و سوت و هلهله و اینا که آقا دوماد دستپاچه حالا دیگه وقت ماچه و اینا!! این سهیل هم نامردی نکرد یوهو پرید منو گرفت سفت یکی این گونه یک اون گونه یکی هم پیشونی م و ماچ کرد!!  این مجلس از خنده ترکید! خود من که دلم درد گرفته بود از خنده!! هرکی و نگاه می کردی از خنده اشکش در اومده بود! ... دیگه چی؟! م م م...آهان! همه که کادوهاشونو دادن رسیدم به کادوی خود آقای همسر که برای من گرفته بود. یه نهج البلاغه با ترجمه عالی به مناسبت عید غدیر! چیزی که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم!  اولشم با اون خط خوشگلش نوشته بود:" امید است این کتاب روشنایی بخش راه زندگیمان باشد. تقدیم به همسر عزیزم٬ ساحل آرامشم" کی می دونه چقدر این هدیه به من چسبید؟!
وای این نی نی ریحان هی میومد می چسبید تو بغل من جدا نمی شد که! یه دقیقه که می تونستم در برم از دستش صدای جار و شیونش رو از پشت در اتاقم می شنیدم که هی می گفت خاله قهوه ای٬ خاله قهوه ای!!  مامان خرسه اینام بهش می گفتن خاله رفته دانشگاه!! فکر کـــــــــــــــــــــــن!! به این برکت این بچه فردا پس فردا دچار یاس فلسفی می شه از دست این مامان خرسه!! آخه نمی گن این بچه هنگ می کنه بهش می گن خاله قهمه ای با لباس سفید و سر و صورت آرایش کرده رفته دانشگاه؟!! دیگه وقتی جیغ و فریاد به آسمون می رسید اینا شروع می کردن داد زدن که خاله قهوه ای؟! از دانشگاه بیا!! اونوقت بنده از اتاقم تشریفم رو می بردم بیرون که ریحان جان بنده رو زیارت کنن! داستانی داریم ما با این بچه!
خلاصه که ما از شنبه دیگه رسما شدیم خانوم آقای همسر! ایشون هم شدن آقای خرس قهوه ای! کلی هم حس های قشنگ قشنگ و تازه داریم. اصلا هم فروشی نیست! دیروز پاشدم بی هوا رفتم پایتخت پیش آقای همسر٬ واسش عطر starwalker بردم! آخه اونروز که رفتیم عطر فروشی من دیدم خیلی از این عطر خوشش میاد واسه عیدی عید غدیر براش گرفتم! بچه م انقدر خوشحال شده بودددد! منم از اونور از خوشحالی اون داشتم ذوقمرگ می شدم! (وای چه رمانتیک! یکی دستگاه شوک بیاره واسه من!) زندگی شیرینه دیگه شکر خدا...

پ.ن: هر دگرگونی٬ حتی آنچه مشتاقش بوده ایم٬
        غمی در خود دارد٬
        زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست٬
        باید بمیریم تا زاده شویم!
                                                                                        -آناتول فرانس

دوشنبه 3 دی1386
دویست و پنجاه و چهارمین کوزه عسل

*کاملا می شه فهمید من تازگی ها چقدر لطیف و مرهبون و ملایم شده م! کافیه یه نگاه به شکلک هایی که بالای لینک هاست بندازی! کلا نمی فهمم چرا اخیرا ها انقدر علاقه مند شده م به کشتی و مشت و لگد و چنگ و دندون و پرتاب اشیاء!! کی بود گفت بیچاره آقای همسر؟!

*یه جایی هست بهتون می گم سعی کنین واسه یه بارم که شده تو عمرتون حتما یه سر بهش بزنین. توی میدون محسنی (میرداماد) یه پاساژی هست به اسم پاساژ مریم. طبقه پایینش یه گالری شیشه هست که کاراش واقعا نازن. از این کارای خاص که گلدون و ظرف و ظروف و جا شمعی و این چیزا داره و همه شونم شیشه های رنگی ان. حالا من اصلا به محصولات اون فروشگاه کاری ندارم. منظور من اون فروشنده ماهشه که امروز دل منو برد! یه خانوم نورانی به معنای کلمه! از اونایی که وقتی می بینیش ناخودآگاه یاد خدا می یوفتی!از اونایی که بوی نماز صبح و دعای خیر و سفره افطار ماه رمضون رو می دن!  از اونایی که وقتی با بچه هاشون حرف می زنن کیف می کنی! تو اون فاصله که تو گالریش بودم پسرش بهش زنگ زد. معلوم هم بود بچه نیست! یعنی فکر کنم ازدواج هم حتی کرده بود. اگه بودین حرف زدن این مادر و با پسرش می دیدین!! آدم عشق می کرد! داشت بهش می گفت بابا از قیمه تعریف کرد گفت خیلی خوشمزه شده منم دلم نیومد برای تو و پرستو نیارم!! فکر کن!! خرید هم که کردم کلی وقت وایسادیم به حرف زدن از اینور و اونور. جالبیش به این بود که هر سوالی که از خودم یا زندگیم یا خانواده م می کرد من خیلی راحت و بی دغدغه جواب می دادم! کاری که اصولا برای غریبه ها اصلا انجام نمی دم! اما نمی دونم چی بود تو لبخند این خانوم که اینجوری دل منو برده بود! خیلی آروم بود...خیلی...تا وقتی نرین و نبینینش نمی فهمین من چی می گم!
حالا اگه یه وقت گذرتون افتاد اونوری تو همون طبقه یه فروشگاه لباس هست که الان تاپ و تی شرت های بافت خیلی خوشگلی آورده با قیمت های عالی! حیفم اومد نگم بهتون!

*این حلقه توی دستم یه آرامش عجیبی بهم می ده! یه جور حس امنیت! انگار دیگه می دونم و مطمئنم که به کسی تعلق دارم! دیگه اگه یه خانوم بیکار تو خیابون خفتم کنه نمی ترسم که می خواد منو واسه پسر کور و کچلش وسط خیابون خواستگاری کنه! یا توی دانشگاه دیگه نمی ترسم روابط عادی و دوستانه م رو با عناصر ذکور به چیزای دیگه نسبت بدن! اصلا انقدر برخورد بچه ها باهام جالب شده که کیف می کنم! کلا که همیشه من با همه تو یونی خوب بودم و همه در عین اینکه با من احساس صمیمیت می کردن خیلی هم احترامم رو نگه می داشتن. اما حالا یه جور خوب تری شده! یه جور مهربونی و احترام با هم ترکیب شده ن و ریختن تو نگاه های اینا! به هرکدوم از این آقایون می رسم انقدر گرم تحویلم می گیرن و حال آقای همسر رو می پرسن که من کیف می کنم! خیلی خوشحالم که تونستم توی یونی همیشه یه مرزی رو بسازم که هیچکس به خودش جرات نده از اون اینور تر بیاد و همه همیشه باهام با احترام برخورد کرده ن! کی گفته صمیمیت همون بی احترامی و توهینه؟!

*یوهو زد به سرم ببینم پارسال این موقع داشتم چیکار می کردم! جالبه! دایی خرسه پارسال همچین روزی بود که رفت مکه...و من چقــــــــــــــدر غصه م بود!! شاید به هرکی می گفتم بهم می خندید یا انتظار داشت خوشحال باشم از اینکه همچین سفری قسمت خودش و خانومش شده. اما من واقعا نمی تونستم خوشحال باشم! به گاد حسودیم می شد!! چیه؟ خوی روح من خیلی لطیفه! ولی همین مکه رفتن دایی خرسه بود که منجر شد به ملاقات دورادور من و آقای همسر! اونم توی رستوران آپادانا!!
ولی درکل پارسال خیلی انتظار روز تولدم رو می کشیدم! شایدم واسه همین به گند کشیده شد! چون زیادی منتظرش بودم! می ترسم بگم امسال خیلی آرومم خودم خودمو چشم بزنم! نه اینکه ذوق نداشته باشما! اما نه به اندازه پارسال!! انگار هرچی می گذره یخ تر می شم نسبت به این روز!! به هر حال...چند روز دیگه بیشتر نمونده!

*واااااااااای! من یه پروژه دارم که تا ۴شنبه باید تمومش کنم!!! یه عالـــــــــــــــــــــــــــــــــمه ش هم مونده!! سام بادی هلپ می!

دوشنبه 3 دی1386
دویست و پنجاه و سومین کوزه عسل

آخیش!! حالم خوب شد ریخت اینجا عوض شد!!  منم که کلا با حـــــــــــــــــال!! روی چه پست قشنگی پاز زده بودم!! نه خدایی! حالت تهوع بهتون دست نمی داد میومدین اینجا؟؟ جون قهوه ای! ... آره؟؟ بی خوووووووووووووووووووووود!! اصلا چه معنی می ده کسی بیاد اینجا حالت شکوفه زدن پیدا کنه؟؟!

من زنده م! نگران نباشین!! هیچ کار خاصی هم نمی کنم که بخوام به خاطرش خیلی ادای آدمای سر شلوغ رو در بیارم! باور کنین!! فقط این حس نوشتنم یخ کرده!! گفتم اینجا رو رنگ و نقاشی کنم بلکه حسم برگشت. حالا یه مدت بی سر و ته نویسی منو تحمل کنین تا دوباره بشم خودم! از اوضاع  احوال این جانب هم اگه بپرسین (نه! جان من بپرسین ضایع نشم دیگه!! جان من!! ) ملالی نیست جز سردی هوا و معظل قضای حاجت توی این سرمای هوا!! آخه شماها که نمی دونین!! این (روم به دیفال) دست به آب ما از خود توچال هم سردتره! آدم می ره اون تو دلش می خواد کار و نصفه نیمه ول کنه در بره! چون یه پنجره گنده داره که تقریبا رو به هوای آزاده! (ما تو آپارتمان نمی زییم!) خلاصه که از صدقه سر این دست به آب ما همیشه قلوه هامون چاییده س و دماغمونم آویزون!! دیگه اگه از احوالات ما بخواین بپرسید (شما رو به این برکت بپرسین دیگه! همین برکت ها! همین!!) خوب و خوش و سلامتیم اساسی و کاملا در حال جفتک انداختن و بشکن زدن و نیش تا بناگوش باز کردنیم!  (بگو ماشالا!) ای آقا! اگه می دونستم آدم که عروس بشه انقدر تحویلش می گیرن خوب زودتر ازدواج می کردم! اصلا فکر نکنی من خودم تو دلم یه خونه تکونی گنده شده و تحولات اساسی درون احساساتمون غوغا کرده ها!  من کاملا همون خرسی خل و چل بی کله یخم که همه می شناختن!! فقط یه کم - فکر نکنی خیلی ها! - یکم بوی م ح ب ت از دلم بلند می شه!  خلاصه که اینجوری! دیگه اینکه... م م م م...آهان! من و آقای همسری با هم مسابقه گذاشتیم هرکی بتونه شیکمش و گنده تر کنه برنده س!!  می خوایم جای بالن ازشون استفاده کنیم در آینده!  اینه مه هرچی گل دستمون بیاد می خوریم! نوشابه٬ پاستیل٬ ژله٬ دسر٬ کاکائو٬ کافی میکس٬ برنج٬ فست فود٬ و...و...و...! هر روز ماشالا هزار ماشالا داریم بیشتر رو می یایم! تازه شم کی و دیدین درست از روز نامزدی تمرین بچه داری کنه؟ اونم تو ۳ سایز مختلف!! ۷ ساله٬ ۲ سال و نیمه٬ یه سال و نیمه!! اون ریحان که رسما شده هووی من!! خدا نیاره روزی رو که آقای همسر بیاد اینجا٬ ریحان اینام باشن!! من دیگه می رم واسه خودم بوق می زنم!! ای خدا! ما رو خوردی تموم شدیم رفتیم پی کارمون!!

به به! ساعت ۴ و نیمه!! اونوقت من فردا باید ساعت ۸ و نیم از خونه بزنم بیرون!! می تونم مگه نه؟؟ ای ول چه توهمی!!

پ.ن: آهنگی رو که رو وبلاگه اولین بار تو بلاگ گیلاس خانومی شنیدم. با اجازه اوشون!

DaisypathNext Anniversary Ticker