تبليغاتX
.: خرس قهوه ای :.
زندگی به روایت...
خرس قهوه ای
جمعه 23 آذر1386
دویست و پنجاه و دومین کوزه عسل

عجیبه! خیلی عجیبه که همه از من انتظار دارن بعد از ازدواجم خیلی عوض شده باشم!! لابد توقع دارن شاخ در آورده باشم یا به جای ۲ تا پا٬ ۳ تا داشته باشم!! شایدم فکر می کنن باید همه زندگی م رو تعطیل کرده باشم٬ نشسته باشم کنج خونه٬ یا سهیل یا سهیل کنم!! دوسش دارم درست! اما دلیل نمی شه که فنا شده باشم که!! اصلا فلسفه ازدواج کردن چیه؟؟ جز اینه که آدم به یه چیزایی برسه که تنهایی نمی تونسته؟ جز اینه که قراره آدم بیشتر هم پیشرفت کنه و دوتایی به جاهای خوب برسن؟! کفرم در اومده! اون از دختر خاله نازی که بهش می گم دلم واست تنگ شده٬ یا تو بیا خونه مون یا من و دعوت کن بیام اونجا! اونوقت بهم چی جواب می ده؟ می گه شما که دیگه وقت نداری!! اونم از دختر خاله فری که اومده آنلاین شده٬ واسش ماچ فرستادم می گه: چه عجب ما رو تحویل گرفتی! می گم خیلی خری! می گه: آهان! حالا شدی خودت!! به این بچه خوب حرف زدن نیومده اصلا!! اون از دایی خرسه که واسش جوک می فرستم جواب می ده: چی شده یاد دایی پیرت افتادی!!! حالا خوبه همون دیروزش داشتیم با اس ام اس همدیگه رو شستشو می دادیم!! کلاس زبانم رو به خاطر تداخل با کلاس آلمانی دانشگاهم نتونستم برم دیگه٬ اونوقت تیچرم می گه اثرات ازدواجه٬ نه؟! دوستامونم که همه بی خیالمون شده ن! باز خدا عمر بده این خرس کوچیکه رو! داره هوای ما رو! بقیه شون که ما رو بوسیدن گذاشتن لب طاقچه!! حالا اصلا همه اینا به کنار! بدتر از همه شون مامان خودمه!!! به خدا اگه ولش کنم به اسم آقای همسر پوشیه می کشه رو صورتم!!! انگاری هرچی که از اول بچگی م می گفته و من زیر بارش نمی رفتم الان به اسم شوهر و غیرت و حساسیت می خواد زورچپون کنه تو مخ من! اینکارو نکن٬ آقای همسر خوشش نمیاد! اون کارو نکن٬ آقای همسر غیرتی می شه! اینو بگی آقای همسر بدش میاد! اونجا بری آقای همسر عصبانی می شه! اینو نپوشی ها!! واسه تو که ازدواج کردی سبکه!! اینجوری نگردی ها! از حلقه تو دستت خجالت بکش!! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ خداااااااااااااااااا!! یه عمر تحمل کردم و هی با چشم گفتن های الکی گذروندم که بالاخره یه کسی رو پیدا کنم یه ذره فکرش باز تر باشه! که فکر نکنه روسری رنگی حرومه! که از دیدن کتونی سفید به پای من قلب درد نگیره!! که هرچی می خرم نگه جلفه!! که خوشش بیاد از اینکه خوب می گردم٬ به روزم٬ شاد می پوشم! کلا این سیستم مختص مامانه! اینکه وقتی خودش نمی تونه قانعم کنه متوصل به این و اون می شه! اون ۴ سال پیش هم هرچی می شد می گفت: روح بابات با این کارای تو معذب می شه!! منم که رو این قضیه حساس!! فکر می کردم ناخلف ترین بچه روی زمینم!! حالا چیکار می کردم؟؟ مثلا به جای روسری شال می بستم! واخ واخ واخ که مردم تا توی این خونه جا انداختم شال با روسری هیچ فرقی نمی کنه! من بلدم چه جوری سرم کنم که یه تار موم هم معلوم نشه! من آدم کله خری نیستم! اگه یکی رگ خوابم و بدونه و با لحن خوب بهم بگه واقعا روم تاثیر می ذاره. شیوه گفتن و تذکر دادن خیلی مهمه خوب! یه مدتی بود لج کرده بودم تو خیابون آرایش می کردم! (بحث اعتقادی راه نندازین! به چشم خاطره نگاش کنین!) حالا قبلش من هیــــــــــــــــــچی به سر و کله م نمی زدما! نهایتش یه compact powder بود. بعد یوهو قاطی کردم! با وجود همه مخالفتا من کار خودم و می کردم! حالا نه که فکر کنی چقدر خفن ها! یه ریمل و گاهی یه خط. رژ هم هیچوقت! این قضیه کش اومد تا وقتی که یه بار سر یه جریانی خرس کوچیکه خیلی آروم و راحت بهم گفت: تو که آرایش می کنی! همون شد!! من دیگه آرایش نکردم!! یعنی از حرف خرس کوچیکه خجالت کشیدم!
من هیچی م نیست. اصلا هم معلوم نیست چقدر عصبانی ام! هیشکی هم نمی فهمه دارم همش غر می زنم! فقط دلم می خواد از خونه برم بیرون! هوا کمه...خیلی کم...

بی ربطانه: ریحان به بیسکوییت ساقه طلایی می گه: بیسکوییت جوجه طلایی!!

بعدا نوشت: ای نرگس! از دست تو و این لینک دادنت!!

چهارشنبه 21 آذر1386
دویست و پنجاه و یکمین کوزه عسل

برای اون عزیزی که ازم پرسید...
                                           زندگی یعنی چی؟!

این جمله آندره ژید رو یادته که می گفت:" بگذار عظمت در نگاه تو باشد٬ نه در آن چیز که به آن می نگری!"؟ جالبه که من هزاربار هم این جمله رو بشنوم عین هزاربار رو لبخند می زنم و دلم گرم می شه. از من می خوای واست بگم زندگی چیه؟ چه شکلیه؟ چه رنگیه؟ از من؟ منی که ۲۲ سالم بیشتر نیست و شاید هنوز قد یه پر کاه هم از این زندگی ندونم! اما یه چیزی رو فهمیده م...اینکه معنای زندگی هر کسی توی نوع نگاه کردنش به دنیای اطرافش خوابیده. اینکه چشمهات رو به خوبی ها باز کنی یا براشون پشت چشم نازک کنی و روت رو به سمت سیاهی ها بچرخونی. اینکه خودت بخوای به خودت کمک کنی یا از هر هر پایین ریختن اینهمه سیاهی لذت ببری! آدما قدرت های عجیبی دارن که ازش بی خبرن. مثلا اینکه خیلی خوب بلدن چیزایی رو که دوست دارن از بین ببرن! از نصیحت و موعظه متنفرم. فقط دلم می خواست جواب سوالت رو داشتم. هرچند که می دونم جواب سوالت رو باید دور و ور خودت پیدا کنی. زندگی رو باید توی رنگ های اطرافت ببینی. شاید زندگی اون گلدون کوچیک کنار اتاقت باشه که یه روز پا می شی و می بینی گل داده...شاید اون گنجیشک های شیطون روی درخت جلوی خونه باشه که صبح های زود جیک جیک کنون از این شاخه به اون شاخه می پرن و با هم بازی می کنن...شاید یه روز آفتابی و آروم باشه که دلت رو گرم می کنه...یا حتی یه روز نمدار پاییزی که قطره های بارون به پیاده روی دعوتت می کنن و تو می ری که (به قول سهیل) این حادثه رو بی واسطه لمس کنی...شاید اون گربه کوچولویی باشه که تو سرمای زمستون دمش و دور خودش پیچیده و زیر پله های یه ساختمون گوله شده و آروم بهت نگاه می کنه...شاید زندگی یه فنجون چای داغ باشه که یکی از اعضای خانواده ت می دن دستت...شاید به آغوش بی دغدغه و بی منت باشه که برای تو باز می شه...شاید رفاقت اشک های یه دوست باشه که پا به پای بغض تو٬ رو گونه ش می چکه...شاید اون بچه ای باشه که بی پروا می دوه و جیغ می زنه و تاب بازی می کنه...شاید شنیدن یه آهنگ قشنگ باشه که دلت رو نرم می کنه...شاید حتی سلام گرم فروشنده محلتون باشه...شاید زندگی اون نمره بیستی باشه که بعد از سالها می یاد تو کارنامه دانشگاهت...شاید اون دامن قشنگی باشه که یه روز اتفاقی کنج ویترین می بینیش و عاشقش می شی و بعدش می شه مال تو...شاید به قول سیاوش قمیشی زندگی یعنی لطافت!...حتی گاهی زندگی می شه یه عکس قشنگ یا یه نقاشی معصوم که از نگاه کردن بهش سیر نمی شی...

نگو نفست از جای گرم در میاد. نگو تو که نکشیدی٬ ندیدی. منم قد خودم٬ قد این ۲۲ سالم داشته م. منم یه روزایی از زندگی بریده م. منم گاهی از خونه زدم بیرون و تمام روز رو بی هدف توی خیابونا راه رفته م. منم بالشم رو کرده م صدا خفه کن و اشک هامو توی نرمی بغلش خالی کرده م. منم یه روزایی یقه خدا رو گرفته م که چرا منو آوردی توی این دنیا! اما ته همه این روزهای خاکستری وقتی خوب نگاه کرده م و روح خسته م رو سپرده م دست اون بالایی دیده م که زندگی م رو دوست دارم! و نمی خوام که راحت از دست بدمش. می دونم که هنوز انقدر اتفاقات ناب هست که من تجربه شون نکرده م و می خوام که حتما حسشون کنم. اینم می دونم که زندگی سخته...بالا پایین داره...سردی و گرمی داره. اما من دوسش دارم :)

من...من متاسفم که برای سوالت جوابی نداشتم...

بعدا نوشت: این آقا روهام برداشته ما رو نسبت داده به چی !!! از دست تو بچه جون! مردم از خنده! حالا دیگه من و آقای همسر دزد بانک شدیم آره؟؟؟ :))))))

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 16 آذر1386
دویست و پنجاهمین کوزه عسل

کی می گه آدم عروس بشه سرش شلوغ می شه؟؟ کی می گه آدم همش حواسش پرته؟؟ کی می گه کارای آدم هی می مونن رو زمین؟؟ هرکی می گه قربون دهنش! راست می گه!!

می دونم ماها خیلی باحالیم! ولی در کل اینم بگم که ما بعد از نامزدی رفتیم بازدید خونه داماد!! کلا زندگی ما شده خاله بازی! جمعه که نامزدی بود. شنبه آقای همسر (اجالتا به این نام می خوانیمش! چون هرچه گشتیم نامی برایش نیافتیم!) ناهار اومد خونه مون. یکشنبه شام پیشم بود. دوشنبه رفته بود پادگان٬ نگهبانی. سه شنبه رفتیم بازدیدشون. چهارشنبه شام اومد پیشم. پنجشنبه هم من رفتم خونه شون برای شام!! امشب هم که همه منزل مامان بزرگ خرسه بودیم به جز آقای همسر که طفلکی تو سرمای پرندک داشت بید بید می لرزید احیانا!!  فکر کن! آدم بره مهمونی بعد همه خانواده شوهرش باشن خود شوهرش نباشه!!
اونشبی که رفتیم بازدید٬ دوتا ماشین شدیم. یه جوری که آبجی خرسه اینا جدا اومدن و ماها هم جدا٬ ولی پشت سر هم رفتیم. ما ماشین و پارک کردیم و منتظر وایسادیم که آقای همسر برای اونا یه جا پارک پیدا کنه. یه چند دقیقه گذشت بعد من دیدم از ته کوچه یکی داره میاد که نی نی ریحان گردنشو سفت چسبیده!!  یه خورده دقت کردم دیدم آقای همسره! حالا مگه این بچه پایین میومد از بغل آقای همسر؟! بعد کلی قربون صدقه هم که اومده پایین دویده اومده چسبیده به پاهای مامانش با ذوق می گه: ماما٬ ماما! من یفتم بلل آقا هوهیل!  (مامان مامان من رفتم بغل آقا سهیل!) یه ذوقی می کرد که نگو! اونجام خیلی خوشحال اومده بود نشسته بود پیش من و آقای همسر هی لبخند تحویل می داد! یه صحنه هم افتاد رو اون دور کولی بازی که نمی ذاره هیشکی بهش دست بزنه٬ آقای همسر اومد بغلش کنه خودش و کش و قوس داد. بعد آقای همسری آروم گفت: بیا بغل من! بغل دایی سهیل!! اینم برگشت نگاه کرد دید آقای همسریه نیشش  تا بنا گوش باز شد و آروم گرفت! ای خدا! هنوز هیچی نشده سر من هوو اومده؟؟

یه حس عجیبی هر لحظه باهامه. دارم چیزایی رو تجربه می کنم که هیچ باوری ازشون نداشتم. حس هایی رو توی وجود خودم می بینم که تعجب می کنم. وقتی رفتم خونه شون و اتاقش رو دیدم یه حس آرامشی پیدا کردم. چون تصورم از محل زندگیش کامل شده بود! نمی دونم این حس هایی که ما داریم و چند نفر دیگه توی این شهر تجربه می کنن یا تجربه کرده ن. ما هردومون انقدر احساس هامون دست نخورده و بکرن که درست مثل ظرف های پر شراب می مونن. نه من نه اون در طول زندگی مون تجربه حضور یه جنس مخالف رو نداشتیم. و اینه که همه چیز رو یه رنگ دیگه میکنه. اینه که باعث می شه همه چیز برامون عجیب و قشنگ باشه. شاید اگه واسه بقیه دوستام بگم که من چقدر با خرید های مردونه غریبه م باورشون نشه! اما واقعیت اینه که من تا به حال خیلی خیلی کم پیش اومده که برای یه مرد خرید کنم! اگرم چیزی بوده یا با مامان خرسه بودم و برای شوهر خواهر هام خرید کردیم یا واسه برادر خرس کوچیکه بوده که جای برادرمه. این می شه که وقتی با هم دوتایی می ریم توی فروشگاه طبقه زیرین پایتخت و تو قفسه شامپو ها و دئودورانت ها و افتر شیو ها چرخ می زنیم من با خنده نگاش می کنم و می گم: من چقدر ناآشنام با اینجور وسائل مردونه!! ناراضی نیستم. خدا رو شکر می کنم که همه احساسم رو نگه داشتم که خرج یه نفر کنم. و خدا رو بشتر شکر می کنم که اون یه نفر هم همینطوره. خوشحالم که خودمون رو آلوده نکردیم!!

پ.ن: ریحانه پاشده رفته سشوار رو کشیده آورده به مامانش گفته: موهامو مثه موهای خاله درست کن! می خوام عروس بشم!!

پ.پ.ن: می گن که از لباستم بگو! لباسم زرشکی بود. کلی هم سرش گریه کرده بودم! چون وقتی بهم تحویلش داد پر ایراد بود! طفلی مامان خرسه نشست نصفه شبی اشکالاش رو رفع کرد! بعدش خوب شد. همین دیگه!

یکشنبه 11 آذر1386
دویست و چهل و نهمین کوزه عسل

باورم نمی شه تموم شد! اصلا باورم نمی شه که همچین مجلسی بود و اینهمه آدم توش غرق شدیم و حالا فقط ازش یه خاطره مونده و یه عالمه عکس و فیلم...و البته یه یار نازنین...! نمی دونم به همه شب نامزدیشون انقدر خوش می گذره یا من و سهیل استثنا بودیم! انقدر همه چیز عالی و رو روال بود که ما یه سر سوزن هم حرص نخوردیم! به موقع رسیدم آرایشگاه٬ آرایشگرم عالی کار کرد٬ به موقع رسیدیم آتلیه٬ عکاسم ماه عکس گرفت٬ خیلی هم زود رسیدیم به مجلس که البته تو خونه برگزار شده بود. یعنی ما انقدر زود رسیدیم که یک ساعت و نیمی تو اتاق بودیم تا مهمونا بیان! مخصوصا اینکه خرس کوچیکه دیر کرده بود و زنگ زد که نیاین تو مجلس تا منم برسم! مام که ته مرام!! بعدم که همه مراحل توی نامزدی به خوبی و خوشی و به بهترین نحو انجام شد و شام خوردیم و مهمونا رو انداختیم بیرون و خودمون دوتایی نشستیم زل زدیم به عکس هدیه آتلیه که انقـــــــــــــــــــدر قشنگ و زنده افتاده بود که ما جای دیدن همدیگه فقط بر بر این عکسه رو قورت می دادیم! وقتی هم که سهیل رفت من با همون شمایل و ریخت و قیافه بیهوش شدم تا صبح!! و صبح هم با صداهای قشنگ جیغ و فریاد و اشک و گریه نی نی ریحان و امیر عباس و امیر علی از خواب ناز بیدار شدم!! تازه اونموقع بود که همه دوره م کردن و کلی گل گفتیم و گل شنیدیم و یاد شب قبل کردیم.
اولش که رفتیم تو مجلس و تو جایگاه نشستیم نی نی ریحان اومد زل زد به ما دوتا. هی من گفتم: خاله جونم بیا...بیا پیش خودم...نانای کردی واسم؟؟٬ دیدیم نخیر! ایشون از بهت در نمیان! دوزار منو تحویل نگرفت!! حالا سهیل همچین که بهش تعارف زد ریحان هم پرید تو بغلش نشست!! هی هم منو چپ چپ نگاه می کرد! رفته بود به مامانش گفته بود خاله مریم کوش؟؟ ی چند دقیقه این امیر عباس و ریحان پیش ماها بودن و ما عکسای چارنفره انداختیم و همه کلی خندیدن به حالت ما٬ بعد که بچه ها رو گذاشتیم زمین و رفتن پی بازیشون یوهو دیدم در یک لحظه نین ریحان امیر علی رو هول داد٬ اون زد زیر گریه٬ امیر عباس امیر علی رو بغل کرد٬ ریحان هم پرید کمر امیر عباس و گاز گرفت!! حالا همه این اتفاقات جلوی جایگاه عروس و داماد می افتاد!! فکر کنم سهیل فهمید با خانواده خرس های گریزلی وصلت کرده!!
آخر مجلس که دیگه همه دتقریبا رفته بودن برو بچز ریختن دور من که بریم عکس بندازیم. هی این صورتی طفلک اومد عکس بندازه با من هی عین گوشت قربونی منو کشوندن اینور اونور! بعد چند دقیقه برگشتم می بینم بچه ها همه کبودن از خنده! هی هم صدای یکی میاد که می گه قهوه ای نیاد اینجا! رفتم دیدم اینا عکس منو گذاشتن کنار دیوار (اندازه ش ۱۰۰ در ۷۰ ه) صورتی نشسته جلوی عکس من٬ ژست منو گرفته٬ مریم هم داره عکس می ندازه ازش!! اونوقت چی؟؟ انگار که اون جای عروس بود! یعنی انگار سهیل کنار اون نشسته بود!!حالا هم از خنده نفسم بالا نمی اومد٬ هم جیغ می زدم پاشــــــــــــــــــو مگه من غیرت ندارم؟؟؟؟ آبرو نمی ذارن این رفقا واسه آدم!
(محبوب چرا نیومده بودی؟؟)

تو تمام اون شب فقط یه اتفاق افتاد که یه کم خوشی مون رو زایل کرد. اونم اینکه سهیل موبایلش و گذاشته بود روی تخت من٬ منم سکه ای رو که مامان بزرگ خرسه بهم داده بود رو گذاشته بودم لب میز. ما رفتیم و برگشتیم هیچکدوم از این دوتا نبودن! طفلی سهیل همش چند ماه بود این گوشی رو گرفته بود! خیلی دلم سوخت. آبجی خرسه می گفت قضا بلایی بوده که گرفته به مالتون. حالا برو خدا رو شکر کن به خودتون نگرفته!ولی من فکر کنم اثرات وصلت با خانواده ایه که یا موبایلاشون رو دزد می زنه یا روانه چاه موال می شن!

مرسی بابات تبریکای قشنگتون. شرمنده م که نمی تونم یکی یکی بیام تو بلاگ هاتون و تشکر کنم. اما بدونین واسم خیلی ارزش داشت. مرسی.

پ.ن: ریحان اومده بوده به مامانش گفته بوده من عروسم امیر عباس هم داماد!! این عکسشون: (1) (2)
اینم ماشینمون: (+)
اینم میز نامزدیمون: (+)
اینم خود نینی ریحان: (+) (+)

جمعه 9 آذر1386
دویست و چهل و هشتمین کوزه عسل
یخ یخم...
از اضطراب...
و شوق...
امروز هم رسید...

پ.ن: دلم برای پیوستگی ابروهام تنگ شده...

ساعت: ۶:۴۰ صبح...

پنجشنبه 8 آذر1386
دویست و چهل و هفتمین کوزه عسل

الان ساعت دقیقا ۱:۴۹ دقیقه صبحه...الان خرس قهوه ای باید توی رختخواب خواب هفت تا پادشاه رو ببینه...اما خرس قهوه ای انگار رفته تو کما! انگار تو خلسه س! خرس قهوه ای هنوز تو شوک چند ساعت پیشه...هنوز تو بهت اولین حضوره...! خرس قهوه ای پر از تجربه های تازه س...پر از حس های جدیده. جسم خرس قهوه ای خیلی خسته اس اما فکرش نمی تونه بخوابه. خرس قهوه ای داره به رنگ چشمایی فکر می کنه که با کنجکاوی و خجالت نیم نگاه خرجش می کردن... به گرمای دستی فکر می کنه که سردی دستهاش رو خنثی کرد... به عجیب بودن حضور یه مرد کنارش فکر می کنه... به اینکه کراوات رو چه جوری می بندن...به اینکه رنگ آبی می تونه به یه نفر چقدر بیاد... به اینکه انگار سالهاس اون یه نفر رو می شناسه و باهاش زندگی کرده...و اینکه چقدر راحت التماس کنون می گه: نرو!
خرس قهوه ای دلش گرم شده...خیلی گرم. خرس قهوه ای حالا یه جور دیگه ای برای جمعه انتظار می کشه... خرس قهوه ای...نه! خرس قهوه ای الان فقط به یه سکوت طولانی و یه لبخند شیرین و یه نماز شکر احتیاج داره...

خدایا شکرت...

پ.ن: امشب بله برونم بود. محرممون کردن...

پ.پ.ن: چقدر این آهنگ روی وبلاگم امشب وصف حال منه...

شنبه 3 آذر1386
دویست و چهل و ششمین کوزه عسل

*خرس کوچیکه دیشب به آقای همسر بعد از این می گفت ما خیلی انتظار کشیدیم که این جمع بشه یه جمع ۴ نفره! منظورش از ما من و خودش و آقای عسل بودیم. آخه دیشب ما اولین تجربه یه جمع دوستانه و در عین حال خانوادگی رو از سر گذروندیم. تجربه عجیبی بود. جدا از اینکه چقـــــــــدر خوش گذشت٬ یه جور شیرینی ای توش داشت که شاید مال همه انتظاری بود که برای پر شدن جایگاه نفر چهارم کشیده بودیم و همیشه برامون یه علامت سوال بود که بالاخره کی راضی می شه توی رستوران روی صندلی چهارم و کنار دست خرس قهوه ای بشینه! خنده داره ولی حسم٬‌حس خاله بازی های بچگی هام بود! احساس می کردم فقط دارم ادای آدم بزرگا رو در می یارم! آدم بزرگایی که ازدواج می کنن و با شوهراشون و دوستای خودش و همسراشون می رن بیرون! چرا من باور نمی کنم که گنده شده م؟؟؟؟

*وقتی قیافه مامان تو همه و جواباش کوتاه و سربالان٬ یعنی اعلام وضعیت قرمز! یعنی خطر برق گرفتگی! یعنی از اینورا که رد می شی حواست رو جمع کن! نمی تونی بپرسی: چیزی شده؟ ٬ چون جواب می شنوی: خودت می دونی چی شده! نمی تونی هم بی خیال رد شی بری پی کارت٬ چون اوضاع حادتر می شه! اونی که کتابای هری پاتر رو خونده باشه می دونه نامه عربده کش چیه!!! حالت مامان هم تو اون لحظه کاملا شبیه یه نامه عربده کش آماده انفجاره! باید همینجوری بیای و بری و جلوی چشمش باشی و از در و دیوار و آب و هوا حرف بزنی تا خودش یوهو شروع کنه و بهت بگه از چی دلخوره. هیچ راه فراری هم وجود نداره!  باید وایسی و جواب بدی! البته گاهی این حالت خلسه تا چند روز هم طول می کشه و تو مجبوری انقـــــــــــــــــدر تو خماری بمونی تا بالاخره ماه از پشت ابر در بیاد!
حالا اصلا اینا هیچی! یه وقتا آدم یه اشتباهی می کنه بعد هم به خاطرش جواب پس می ده و تنبیه هم می شه. یه وقتا مامان از من انتظار داره بابت چیزی شرمنده باشم که خوب...نیستم! یعنی اونقدری که اون فکر می کنه من کارم اشتباه بوده٬ من فکر نمی کنم! خیلی هم خوشحالم که کار درستی کرده م! بعدم خوب...زورم می اد برم واسه کاری که به نظرم اشتباه نبوده معذرت خواهی کنم!!
وای من خیلی اخلاقم گنده!

*آخه هوا به این قشنگی٬ هوا به این ماهی٬ هوا به این خوشگلی٬ آدم می ره ذات الریه می گیره که دو دقیقه نتونه زیر بارونش راه بره!؟؟؟! اه که من چقدر بدشانسم!! دلم می خواد امروز از دم خونه مون تا موسسه زبانم رو پیاده گز کنم. حیف که می ترسم بمیرم به جمعه نرسم جوون مردم بی مامان بزرگ بشه! (اقای همسر بعد از این به من می گه مامان بزرگ!) وگرنه الان داشتم زیر بارون قل می خوردم!!

DaisypathNext Anniversary Ticker