تبليغاتX
.: خرس قهوه ای :.
زندگی به روایت...
خرس قهوه ای
سه شنبه 29 آبان1386
دویست و چهل و پنجمین کوزه عسل

وقتی یه بنی بشر جو گیر پیدا بشه که ادعای خرس بودن کنه و یه غرور کاذب و قلدرمابانه هم سرتا پایش رو پوشونده باشه٬ پا می شه با الدرم بلدرم های فراوون و البسه تابستونی می ره تو خیابونها و اینجوری می شه که یه شب می خوابه و صبح٬ زندگی ش رو در حال پرواز بر روی باد فنا می بینه!!! حالا چطوری؟؟ عرض می کنیم! این انسان خرس نما بعد از نوش جون کردن همه بادها و سوزهای سرد می رسه خونه و می لاله (از مصدر لالیدن به معنی لالا کردن!). و صبح زیبای پاییزی بعد به محض اینکه چشماش رو باز می کنه می بینه که چیزی به نام نفس یا ریه یا شش براش باقی نمونده و مثه پیرزن های دویست و بیست کیلویی هن و هن می کنه! و البت اوضاع اونجایی خفن تر می شه که سرفه هم به این حالات اضافه می شه و بعد از۴ تا سرفه پر و پیمون ریه های نازنین خراشیده می شن و درد  قفسه سینه و تخت پشت هم به زیبایی شرایط اضافه می شه!
ها؟ چیه؟ فکر می کنی این خرس نما همون ریق معروف را سر کشید یا تمام روز رو تو رختخواب مچاله شد؟! پس معلومه هنوز نفهمیدی این آدم چقدر پر روه! چون خیلی بی خیال و ریلکس بلند می شه٬ با آب یخ وضو می گیره و نماز می خونه٬ صبونه درست می کنه و می خوره٬بعدم لباس می پوشه و پیش به سوی یونی دِ برو که رفتیم!بقیه روز هم که عالی می گذره!! هم اتوبوس یه ربع تاخیر نداره!! هم خیابونا رو واسه تشییع جنازه اون آقاهه نبستن و خرسه هم مجبور نمی شه از ۴ تا ایستگاه ۳ تاش رو پیاده بره!! تو مترو هم رانندهه جوگیر نمی شه و کولرهای قطار و نمی زنه که این آدم نقش ژله رو بازی کنه!! دانشگاه هم عـــــــــــــــالی!!هی هر لحظه حس نمی کنه که داره بیشتر یخ می کنه و بیشتر می لرزه و سرفه هاش بدجور تر شده ن و ناخوناش دارن سیاه می شن و تنش داره ضعف می ره و سرش داره می چرخه و خلاصه در کل داره بوی الرحمان می گیره!!! فقط می ره می شینه تو نمازخونه و زانوهاش و بغل می کنه و به این فکر می کنه که به به چه روز خوبی! اصلا فکر نکنی همونجا داشته غش می کرده ها!! بعدم میاد توی سلف دانشگاه که یه چایی داغ بخوره راه نفسش باز شه. بعد می بینه سلف خیلی خلوته و سر همه میزهام یه دختر و یه پسر در حال انجام پروژه هاشون نَشسته ن(به به! چه فرهیخته!) و کاملا جا هست برای نشستن!!!! همینجوری واسه دل شما یه یه ربع نیم ساعتی یه لنگه پا وایمی سه که سلف یکم شلوغ شه!!! نه که فکر کنی منتظر بود صندلی خالی شه ها!
خلاصه زمان رفتن به منزل می رسه. حالا فکر می کنی مثه بچه آدم سرش و می ندازه پایین و می ره خونه؟؟ ها!! نه خیـــــــــــــر! یادش می یوفته زنگ بزنه به صورتی که بیا با من بریم فلان جا من تابلو بخرم!  اینجوری می شه که می رن اون ور شهر و یه تابلوی گنده می خرن و بعدم از هم جدا می شن. حالا خرسه می مونه و یه تابلوی غول و یه درجه حرارت ۳۹ درجه ای و یه حالت تهوع قشنگ و یه سرگیجه خفیف و یه خیابونی که تاکسی هاش هیچکدوم دوست ندارن برن میدون سپاه!! 
از اینجا به بعد رو کسی اطلاع نداره خرسه چه جوری رسیده خونه شون! چون انقدر حالش خوب بوده که هیچی از مسیر نمی فهمیده!! فقط یه موقع چشماش رو باز کرده دیده افتاده وسط آشپزخونه و نفس نمی تونه بکشه و مامانش با یه شربت قند وایساده بالای سرش و خواهرشم از اونور داره شونه هاشو می ماله بلکه نفسش بیاد بالا حرف بتونه بزنه! حالا تو  اون هاگیر واگیر لای چشمش و باز کرده می گه: "تابـ...لوم...قشنـ...گه...؟؟"
اصلا اگه فکر کنی یه ذره این آدم از غرورش کم شد! اصلا اگه فکر کنی پاشد رفت خونه اون یکی خواهرش که شوهرش معاینه ش کنه! اصلا اگه فکر کنی هرچی علائم مریضی رو ازش می پرسیدن که داره یا نه خرسه می گفت اره اینم هست! اصلا اگه فکر بکنی دو طرف نسخه رو جناب دکتر پر فرمودن!!!  اصلا اگه فکر کنی خواهرش یه آمپول پنی سیلین رو با یه آمپول ضد حساسیت یکی کرد و ...!!!!  اصلا کی گفته دو تا آمپول دیگه هم داره؟ کی گفته یه عالمه کپسول و شربت و قرص هم داره؟؟ هرکی گفته راست گفته!!
برای شادی روح این عزیز در شرف در گذشتن یه صلوات!

* نی نی ریحان داشت گریه می کرد (حالا تو چیکار داری واسه چی!) این آبجی خرسه می خواست حواسش و پرت کنه. من رفته بودم تو اتاق دراز کشیده بودم منتظر لحظه فرود سوزن آمپول٬ می بینم آبجی خرسه داره با ذوق و شوق می گه:" ریحانه بیا بریم می خوام به خرس قهوه ای آمپول بزنم بخندیم!" خدایا نمی دونم چه جوری به درگاه تو شکر به جا بیارم!! برگشتم می بینم نی نی ریحان اومده با لبخند ژکوند و دماغ آویزن کنار من وایساده منتظر خنده منه! اومدم اعتراض کنم آبجی خرسه می گه: "آخ و اوخ نکنی ها! بچه می ترسه! " حالا من بدبخت هم یه سال بود آمپول نزده بودم! هیچی دیگه. چشمت روز بد نبینه. این امپول و زد من هی گفتم: وااااااااااااااااااای! چقـــــــــــــدر داره خوش می گذرهههههه! چقدر من اصلا دردم نمیـــــــــــــــــاد! به به چه قلقلکـــــــــــــــــــــــــی! بخندم من هاهاها!   کاملا هم معلوم بود چقدر داره بهم خوش می گذره! کبود شده بودم! این نی نی ریحان هم زل زده بود تو تخم چشم من جرات نداشتم لبخند و بردارم از رو لبم!   شده حکایت دندون کشیدنم! آخه یه نفر دیگه ای هم با من و مامانم بود که خیــــــــــــــــــــــــــلی از دندون پزشکی می ترسه. حالا این دکتر من می خواست کارش و شروع کنه می گفت:"آخ نگی ها! این حساسه!" من بدبخت زیر دست دکتر جون دادم٬ همینجور اشکام میومد پایین٬ جرات داشتم مگه نفس بکشم؟ چه برسه به آخ! ای بمیرم واسه خودم که انقدر مظلومم!!

* نمی دونم صفت "بدمریض" رو دقیقا به کی اطلاق می کنن. اینکه آدم بداخلاق بشه؟ یا مثلا غر بزنه؟ ایراد بگیره؟ بهونه گیری کنه؟ نمی دونم. من  هیچکدوم از این اخلاقا رو ندارم. اما شدیدا شدیدا ساکت می شم. بعد فقط دلم می خواد یکی بشینه پهلوم. هیچ کاری هم نکنه. اما فقط کنارم باشه. بیاد پایین تختم بشینه و با موهام بازی کنه. نه. فقط بشینه و نگام کنه. شاید بد مریضی منم تعریف جدیدی داره...اینکه من لوس می شم...خیلی لوس...

جمعه 25 آبان1386
دویست و چهل و چهارمین کوزه عسل

* ممنونم از همه تون بابت تبریکای قشنگتون. ایشالا خودم بیام بالا سر همه تو قند بسابم!!

* به قول مامان خرسه٬ نصف عقلم رو نگه داشته بودم که باهاش شوهر پیدا کنم٬ بعدش که خیالم راحت شد همون نصفی رو هم بر باد دادم! الان ۳ روزه که دارم خون می خورم! خون جیگر نه ها! خون دندون! دلم خوش بود مثه دندون عقل های بالاییم این پایینیه هم راحت کنده می شه می ره پی کارش. واقعا هم راحت کنده شد ارواح عمه ش! فقط کم مونده بود دکترم پاش و بذاره رو صورت من و دو دستی با اون انبرش دندون ۵ ریشه ای منو (!!) از جا در بیاره! ارواح هفت جدم اومدن زیارتم. ماشالا چه خوب هم مونده بودن همه شون! دامن همه اون ۱۲۴ هزار پیامبر و ۱۴ معصوم هم ٬تو دستای من و دکترم بود! بیچاره یکی یکی می گفت: یا ابوالفضـــــــــــــــــــــــل! یا علـــــــــــــــــــی! خدایــــــــــــــــــــا! هرچی ذکر بلد بود خوند. کم مونده بود اسفند بگردونه و ورد بگه! آخرشم دندونه خورد شد!!  از تعریف کردن بقیه ش معذورم چون از اینجا خانواده رد می شه دل بچه کوچیک ها ریش ریش می شه! هرچی این ریشه های دندون های من محکمن٬ جنسشون پوکه! من کم کم روزی ۳ بار مسواک می زنم. انقدرم وسواس دارم رو بهداشت دندون همه از دست عاصی ان. اونوقت همچین که دکترم ویزیتم کرد گفت خرسی جان چه نشستی که پشت دندونای جلوت خال زده ن!! منم رو دندونای جلوم حســـــــــــــــــــــاس! دلم شیکست. حالا دندونا جلوم رو پر کرده منم همینجور غصه س که دارم می خورم.

* آخ جون من بالاخره این احسان خواجه امیری نازنین رو از نزدیک زیارت کردم!  دست صورتی درد نکنه که بهم خبر داد. یه جشنی بود مال این شرکت نفتی ها که این صورتی توی مجله ش کار می کنه. کلی عمو پورنگ و امیر محمد اومدن و کلی برنامه های شاد و مهیج و اینا داشتن و آخرشم جهت سورپریز کردن ملت آقا احسان پرت شدن وسط صحنه. با همون کت شلوار سفید و بلیز قهوه ای سوخته!! هیچی دیگه. قاطی آهنگاش این آهنگ خیال تو رو شروع کرد خوندن٬ منم که عشق این آهنگ٬ رسما دست و پام و گره زده بود به صندلی که یوهو نپرم وسط سالن حرکات موزون و ناموزون دربیارم از خودم!  دیگه هرکی ندونه شماها که می دونین من چقــــــــــــــــــــــــــــــــدر استاد رقصم!!!!  ازم دعوت شده تو دوران بارداری جنیفر لوپز برم جای اون برنامه اجرا کنم!! به به! به به!

* توی دوران راهنمایی و دبیرستان یه دوستی داشتم که خیلی به رفاقت باهاش می نازیدم! انقدر این بشر برای من عزیز بود و انقدر قبولش داشتم که یحتمل اگه می گفت فوت کن درجا درازکش می شدم! حالا بعد از گذشتن اینهمه سال و قطع رابطه مون به مرور زمان٬ وقتی به طور اتفاقی فهمیدم همچینم آدم پاک و سالمی نبوده و چقــــــــــــــــدر به منی که دوست صمیمی ش به حساب می اومدم دروغ گفته بود و پشت سرم به خریت من خندیده بود٬ از تمام اون روزایی که با هم گذروندیم و تمام کارایی که در حقش کردم حالم بهم می خوره! من آدمی نیستم که وقتی برای کسی کاری انجام می دم منت بذارم سرش. اما در مورد این آدم شدیدا متاسفم که انقـــــــــــــــدر لطف کردم بهش! چون اون برای من هیج کاری نکرد جز اینکه از خریت من سو استفاده کرد. فقط از این خوشحالم که وقتی بعد از چند سال به خاطر کاری که واسش پیش اومده بود یاد من افتاد و ازم خواست اون کارو واسش انجام بدم خیلی راحت برگشتم گفتم شرمنده! نمی تونم! آخ دلم خنک شد! همچین کرمی افتاده به جونم برم به شوهرش بگم همسر نازنینش قبل از ازدواج چه آدمی بوده! بدبختی خودم و می شناسم دیگه! می دونم ازم همچین کاری برنمیاد! عمراْ!!

سه شنبه 22 آبان1386
دویست و چهل و سومین کوزه عسل

و آنگاه که خرس قهوه ای لباس ازدباج بر تن می کند!!!!

چیه؟ چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟؟  مگه دست خودم بوده که خرس شدم؟ حالا خرس شده م حق ازدباج کردن هم ندارم؟  چیه بابا؟ فکر می کنی باز سر کاری؟ نه به جان قهوه ای! این یکی جدی جدیه! وا!! به من چه اصلا! می خوای باور کن می خوای نکن!  منم واسه اونایی تعریف می کنم که حرفمو باور می کنن!! ( بیاین بچه ها. بیاین در گوش خودتون بگم. بذارین از فضولی باد کنه! )

پته مون رو که ریختن روی آب! گذاشته بودم این پست رو دو هفته دیگه بفرستم. اما دیدم هی از اینور اونور درز کرده که قراره چه اتفاق خاصی واسه خرس قهوه ای بیوفته! انگاری دیگه یخ می کنه تا دو هفته دیگه. بذار همین الان بگم که وقتم ازادتره و می تونم غشی ها و سکته ای ها و خودکشونده ها رو جمع کنم!!

بله دوستان. همونطور که نرگس جان و مریمی عزیز و سجاد خان و علی آقا دست به دست هم دادن و افشاگری کردن (به حساب همه تون می رسم بعدا! ) بنده در شرف مزدوج شدن هستم!! ای وای بگیرین اونو! چرا غش کرد؟؟ ای وای اون یکی چرا داره چنگ می زنه خودشو؟؟ اوه اوه اون از حسادت ترکید! وای وای آتیش سوزی! یکی هم دماغش هم یه جای دیگه ش داره می سوزه! عجب آدمای بی جنبه ای پیدا می شن ها! اونوقت هی اصرار می کنن من بگم که این چند وقته کدوم گوری ام که پیدام نیست! خوب نمی گین مردم چشم ندارن ببینن خرس قهوه ای بالاخره یه عنصر ذکور رو به غارش راه داد!؟

قضیه اون خواستگاری رو یادتونه یا نه؟ این آقای همسر بعد از این٬ همون آقای خواستگاره.من بعد از کلی فکر و بررسی جوانب مختلف به این نتیجه رسیدم که کسی که بتونه از من در مقابل هجوم موجود خبیثی مثل سوسک دفاع کنه٬ حتما مرد خوبی برای ازدباجه! چشاتون در بیاد!! حالا برین همه دنیا رو بگردین! پیدا نمی کنین که!

من و آقای همسر بعد از این هم اصلا همدیگرو نمی شناختیم!  اصلا با هم رابطه فامیلی یه ذره دور نداشتیم! اصلا هم یه نموره از بچگی همدیگه تو ذهنمون نمونده بود! اصلا اصلا هم این آقا آدرس وبلاگ من رو از توی اورکات پیدا نکرده بود و ریز و درشت زندگی منو نمی دونست!  اصلا هم یه شب یوهویی بهم پی ام نداد و با هم حرف نزدیم! اصلا هم به طور اتفاقی زن دایی من این اقا رو واسه خواستگاری به من پیشنهاد نداد!  اصلا هم این موضوع اشناییت قبلی ما از خانواده هامون مخفی نمونده!  خلاصه اصلا هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد! آقای همسر بعد از این اومد خواستگاری بنده بعدم من یه شونصد سالی فکر کردم و هی طومار طومار ازش سوال پرسیدم و هی مجبورش کردم منو ببره بیرون بگردونه و شام بده و قاقا لی لی بخره و ته ته ش هم نیشم و باز کردم و گفتم: بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! حالا الان ریخت من شکل یه خرس کپل قهوه ایه که رو سرش یه تور چسبوندن! یه جفت کفش پاشنه بلند هم پاش کردن که مثه اردک راه بره!!

حالا می تونین برین از الان تا ۹ آذر که نامزدیمه واسم آرزوی خوشبختی کنین!

آهان راستی یه چیزی. دنبال یه اسم مستعارم واسه این آقای همسر بعد از این! کمک فکری می خوام. پیشنهاد بدین پلیز!

پ.ن: گوشیم خراب شده. نمی تونم اس ام اس بزنم. قابل توجه شاکی ها!

جمعه 18 آبان1386
دویست و چهل و دومین کوزه عسل

از بچگی م از جمعه ها بدم میومد. از اون صبحش که لنگ ظهر با خمیازه های کشدار و چشمای پف کرده از تو رختخواب خودم و می کشیدم بیرون. از اون ظهرهای کسلش که هرم گرما پخش می شد تو خونه و ناهاری که ساعت ۳ خورده می شد و فیلم های مزخرفی که روز تعطیلی به خورد آدم می دادن. از اون عصرای غمگین دلگیرش که همه مون حوصله مون سر می رفت اما مجبور بودیم بشینیم سر درس و مشقمون. فقط شبش خوب بود. شبش که دیگه جمعه تموم شده بود و همه خونواده دور هم بودیم و آرامش داشتیم. گاهی می رفتیم مهمونی و خوش می گذروندیم. اما همیشه از بیرون رفتن های سر ظهرمون بدم میومد که فقط گرما می خوردیم و خسته کوفته تو اون عصر دلگیر برمی گشتیم. از مغازه های بسته و شهری که انگار خاک مرده توش پاشدین بدم میومد. واسه همین اذیت می شدم اگه در طول روز می رفتیم بیرون. مگر اینکه می رفتیم خارج شهر اونم با فامیل.
نمی دونم دست خودم نیست. جمعه ها همیشه کسلم. نه فقط جمعه٬ همه روزای تعطیلی که اینجوری بگذره. مهمونی رفتن و تو روزای تعطیل دوست دارم ولی. یعنی یه جوری بگذره روزم که نفهممش. با همه این اوصاف جمعه شبها هنوزم خوبن. وقتی دایی میاد خونه مامان بزرگ و باز ماها جمع می شیم دور هم. گاهی فکر می کنم اگه یه روز خدای نکرده٬ خدای نکرده...نه هیچی اصلا...! چند ساله رو خودم کار کرده م که به فکرهای بد میدون ندم. به خودم یاد داده م که به یه اتفاق بد فکر نکنم تا وقتی که بیوفته. اونوقتی که افتاد یه کاریش می کنم دیگه! (شیوه اسکارلت ای!==> فردا بهش فکر می کنم!)
الان تابلوه دلم گرفته؟ دلم واسه کلمه "خانواده" تنگ شده...اینی که اینجاس خانواده نیست. اون از خواهرا که ازدواج کردن و خودشون جداگانه شدن یه خانواده٬ اون از بابا٬ اینم از من و مامان که از ۷ روز هفته یه جمعه رو باهمیم که اونم روز بشور بساب و کار خونه س! خودم که از همه بدترم. نیستم اصلا. وقتی هم فیزیکم هست حواسم نیست! همش پی درس و کلاس و کتاب و وبلاگ و تنهایی خودمم. خدای نکرده دلمم گرفته باشه که دیگه هیچ! همه از دم بایکوت! آدمای شوخ همیشه خندون وقتی برن تو غار تنهایی شون سخت در میان...سخت...

پ.ن: اینا همش مال حال و روز جمعه س...می دونم!

پ.پ.ن: اگه یه گل داشته باشی که جونت به شادابی ش بسته باشه بعد یه روز چشم باز کنی و ببینی داره پر پر می شه چیکار می کنی؟ طفلی گلم فقط اروم آه می کشه...تو رو خدا سام بادی هلپ می! گلم داره می خشکه...

پ.پ.پ.ن: گوش کنین ... (تو رو خدا نگین که تا حالا از این سایت آهنگ نشنیدین و بلد نیستین باهاش کار کنین!)

بی ربط نوشت: چرا به Bluetooth این اسم و دادن؟
Bluetooth was named after a late tenth century king, Harald Bluetooth King of Denmark and Norway.
بقیه شم برین از اینجا بخونین.

* آقا؟ اجازه می دهید اینجا بویی از شما بگیرد؟...

چه روزها که يک به يک غروب شد نيامدي
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن تبر بدوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
دوباره جنگ نهروان دوباره مکر کوفيان
چه حيله ها  که ساکن قلوب شد نيامدي
براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم نه
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح- ظهر- نه غروب شد نيامدي

سه شنبه 15 آبان1386
دویست و چهل و یکمین کوزه عسل

* من که خوبم. شما چطورین؟ قربون شما خانوم بچه ها هم خوبن! به کوری چشم دشمنا نه مریضم نه افسرده م نه ریق رحمت و سر کشیدم! سر و مر و گنده واسه خودم راه می رم حال اینو اون می گیرم سر به سر ملت می ذارم شاکی شون می کنم و خودم غش غش می خندم! کاملا مثل یک خرس خبیث از جهنم خدا در رفته!
دیروز همینجوری یوهو ویرم گرفت پاشم برم خونه خاله خرسه اینا. یعنی حقیقتش یکم اذیت هام قلمبه شده بودن می خواستم جیغ دختر خاله فری رو دربیارم! حالا آخر شب بعد کلــــــــــــــــــــی خنده و شوخی و غش و ریسه و اینا دختر خاله مهدیه می گه: ببین خرسه٬ تو زود به زود بیا اینجا. وقتی میای ما خیلی می خندیم! خدایا شکرت انقدر عمر دادی بهم که بفهمم استعداد دلقک بودنم دارم! حالا من دارم لف لف دختر خاله مهدیه رو نگاه می کنم٬ دختر خاله فری می گه: نه واسه این نیس که. خرسه که میاد اینجا ماها دور هم جمع می شیم خوشحالیم! فکر کنم می خواست حرف خواهرش رو ماست مالی کنه احیانا! مگه نه؟ تو رو خدا دلم و نشکن!! اگه دیگه تا ساعت ۲ نصفه شب نشستم هی باهاش عکس های خل و چلی بندازم و هور هور بخندیم!

* آقای الف:
خرس قهوه ای: ببخشید آقا؟ زبونتون از دهنتون بیرون مونده!!
آقای الف:

* سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
          با همين سنگ زدن، ماه به هم مي ريزد
                            كي به انداختن سنگ پياپي در آب
                                    ماه را مي شود از حافظه آب گرفت ؟!

* به یک عدد معلم خصوصی زبان ش خ ق (ملقب به آلمانی!!) نیازمندیم!

* یکی از اساتید توصیه شدید فرمودن به بنده که همه زندگی م رو غیر حضوری کنم!!

* اگه یکی رو دیدین توی خیابون که وایساده داره به درخت و مغازه و چراغ قرمز و لنگه کفش و دوچرخه و هر کوفت دیگه ای مسلسل وار می گه: I hate you, I hate you بدونین یا منم یا دختر  خاله فری یا دختر خاله مهدیه! گیر جدید این هفته بود که درست و حسابی انداختم تو دهنشون!

* حال ندارم بنویسم!

* اضافه نوشت: Shortest Short Story Ever!

سه شنبه 8 آبان1386
دویست و چهلمین کوزه عسل

اي خدا! اينهمه علم پيشرفت کرده اونوقت هنوز هيچ درماني واسه اين سرما خوردگي کوفتي پيدا نشده! معظل (معضل؟معزل؟ معذل؟) ايدز هم حل شد اما اين بشر همچنان تو کار اين فين فين مونده! کلفتي گردنم شده قد تنه اين دخت هاي کنار خيابون وليعصر! انگاري يه سيب رو درسته قورت دادم و گير کرده ته گلوم. آبجي خرسه مي گه مثه مستا حرف مي زني. جل الخالق! اين مست از کجا ديده؟؟ خيلي صدام قشنگ بود حالا ديگه بايد برم دوبلر بشم! اي ول چه توهمي!!


روي دیوار يه مدرسه يه جمله خوشگل ديدم از حضرت علي. نوشته بود: "آداب و رسوم زمان خود را با فشار و زور به فرزنداتان تحميل نکنيد ،زيرا آنان براي زماني غير از زمان شما آفريده شده اند." آخ که کيف کردم! جیگرم حال اومد. دلم می خواد بردارم گنده قابش کنم بزنم به دیوار اتاقم! نه اصلا بزنم رو سر در خونه مون که همه ببیننش! همه اونایی که فکر می کنن باید هم خودشون هم بچه هاشون مثه 50 سال پیش زندگی کنن! من مخالف اخلاقیات نیستم. یه سری چیزا ادب به حساب میاد. اینکه واسه آدما ارزش قائل باشیم،براشون وقت بذاریم، احترام بزرگترا رو نگه داریم، خوش برخورد باشیم و تا اونجایی که می تونیم به هم کمک کنیم خیلی قشنگه. اینا ارزش هایی ان که هیچوقت نباید بمیرن. اینا عین آدمیت ان. اما یه سری چیزا واقعا چرت ان! یه سری رسم و رسوم های بی خود و حرفای خاله زنکی و دهن بینی ها آدم رو به ستوه می یاره! ماها مال نسلی هستیم که داره به سمت سادگی می ره. به سمت بی تکلفی. ما نسلی هستیم که همه چیو بدون قید و بند و تعارف و ادا می خوایم. دلمون می خواد واسه خودمون زندگی کنیم. دوست نداریم کسی به جای ما تصمیم بگیره. شاید خیلی چیزا که واسه پدر مادرای ما مهمه واسه ما مهم نباشه. دور و ورم رو که نگاه می کنم می بینم یه جنگ زیر پوستی بین بچه های این نسل و بچه های نسل قبل هست. خود من با وجود وجوه مشترکی که بین خودم و خواهر وسطی ام می بینم یه وقتا باهاش دعوام می شه و بهش می گم خاله زنک! نیستا. واقعا فکر بازی داره. اما این 6 سال اختلاف سن دنیای ما رو از هم جدا کرده. من مال نسلی م که وقتی حرف ازدواجم می شه می گم دلم حلقه سبک می خواد، دلم مجلس ساده و لباس ساده می خواد, طالب آرایش سبکم، واسم مهم نیست که فیلمبردار نداشته باشم و فقط عکس دوست دارم، از مهمونی های بزرگ و مهمون های الکی و ریخت و پاش اضافی حالم بد می شه، من مال نسلی ام که دلم می خواد لباس جنس خوب اما ساده بپوشم، دلم می خواد غذایی که می خورم خوشمزه اما بی دردسر باشه، برام افت نیست که سوار اتوبوس و مترو بشم، دوست دارم اگه به کسی زنگ می زنم دلم بخواد که اینکارو بکنم نه با زور و به خاطر پاچه خاری، من مال نسلی ام که راحت می گه فلانی من خیلی دست دارم، من چقدر از این لباست خوشم میاد، چقدر این مدل ابرو بهت میاد، دلم گرفته میای بریم قدم بزنیم؟! من این نسل و دوست دارم. هزاری همه بگن نسل بی ادبی که از ارزش ها دور شده. من که فکر می کنم راحت بودن آدما نشون ی تربیتی شون نیست. شاید به حساب تعریف از خود گذاشته بشه. اما من آدم ظاهر سازی نیستم. کلا همه رو دوست دارم. هرچقدم یکی بدی کرده باشه بهم وقتی می بینمش نمی تونم واسش قیافه بگیرم و ناخودآگاه یادم می ره همه چی. اما اگه از یکی خوشمم نیاد سعی نمی کنم زیاد باهاش گرم بگیرم. خیلی راحت ازش فاصله می گیرم. فکر می کنم اینجوری خیلی بهتره تا اینکه تو روی یکی بخندی و روش رو که می چرخونه براش شکلک در بیاری! خیلی ها رو دیدم توی همین فامیل خودمون یا حتی بین دوستام که مسخره کردن آدما و غیبت کردن براشون شده مثل نفس کشیدن! خودشون نیم فهمن چه کار زشتیه. هزاری یه نفر تو خیابون جلوی من راه بره که خیلی ظاهر خنده داری داشته باشه من اشاره ای به بغل دستی م نمی کنم. شاید بعدا واسه کسی که اون آدم رو ندیده تعریف کنم اما هیچوقت به اونی که داره می بینه نمی گم: اونو نگاش کن! کاشکی یکم یاد گیریم واسه اعتقادات و باورهای همدیگه احترام قائل باشیم. یاد بگیریم همه اونجوری نیستن که ما دوست داریم. یاد بگیریم آدما هرجوری که باشن آدمن. واسه یه کسایی عزیزن.
خوب بسه! جزوه هاتون و جمع کنین برین!

بعدا نوشت: امر شده که همه رو با هم جا ندم توی یه دسته! چشم. خانوما آقایون فقط من خلم که این شکلی ام!

وای وای وای! انقدر اب پرتقال و آب لیمو شیرین خوردم که داره از تو چشام می زنه بیرون! فکر کنم باید برم لگن نی نی ریحان و قرض بگیرم!!

پ.ن1: چه باحال شده اینجا! قریبا روزی صدتا ویزیتور داره انوقت صدا از هیچکی در نمیاد! احساس می کنم رفته م نشسته م پشت ویترین همه می یان یه نگاه می کنن و می رن!

پ.ن۲: گیر این هفته: خیال و زشت و زیبا احسان خواجه امیری!
 

جمعه 4 آبان1386
دویست و سی و نهمین کوزه عسل

جای همه حسرت به دلها خالی. ما امروز رفتیم بهشت. اونم از نوع زهرا ش. انواع دیگه ش رو هنوز امتاحان نکرده م! مرسی مرسی٬ قبول حق باشه. ولی فکر کنم بوی الرحمان گرفته م ها! هی این مورچه چاق ها دور و ور من می پلکیدن و از سر و کله م بالا می رفتن!  مورچه های آدمخوار هم مورچه های آدمخوار قدیم. لااقل یه ذره شعور داشتن که سراغ جنازه برن٬ نه اونی که هنوز داره نفس می کشه!  این رفقای فاتحه خونمون هم هی میومدن سمتی که من نشسته بودم٬ زل می زدن به من٬ تق تق می کوبوندن رو قبر٬ "سین" ها رو "شین" می کردن و "ز" ها رو "ژ"٬ و بعدم می گفتن "خدا بیامرژه" و اسکناس و می چپوندن تو جیبشون و می رفتن. من که نفهمیدم اموات رو می گفتن یا منو!  کلا خیلی توفیری نداره. خدا منم بیامرزه. اصلا کی بخیله؟ شماها رم خدا بیامرزه!
اومدیم خونه٬ این مامان خرسه می خواست بره جایی مهمونی. دیدم این خودرو ی بدبخت شده همرنگ زمین٬ از دور قابل تشخیص نیست. اگه فکر کنی این ماشین بی نوا سرمه ایه! یه خورده چپ چپ نگاه کردم به ماشین٬ بعد یوهو اون رگ مهربونیم باد کرد گفتم می خوای بشورمش؟ مامان خرسه هم که اصلا منتظر این فرصت نبود!!!! فقط خوشحالی داشت از تو چشماش می پاچید بیرون!  هیچی دیگه. رفتم یه تیکه ابر آوردم٬ شلنگ اب رو هم باز کردم گرفتم رو ماشین. بعد دیدم ماشین تمیز شد همچین که آب ریختم. منم خوچحال اومدم تو. کلی مامان خرسه ذوق ذوق شد دیگه. بعد شب که می خواستیم بریم تولد پسرخاله٬ تو کوچه رفتم وسیله بذارم تو صندوق عقب برق از سرم پرید! این ماشین دوباره شده بود عین ۴ ساعت قبلش! یه لحظه فکر کردم توهم زده م که شستمش. هی غر زده م که این چه وضعشه و چقدر کثیف کردی دوباره ماشینه رو و مگه من جون زیادی دارم و اینا. ولی این سکوت مامان خرسه خیلی مشکوک بودا. یعنی فهمیده بود من دست به ابره نزده بودم؟
انقدر تو این تولده دست زدم و جیغ جیغ کردم و غش غش خندیدم و قل خوردم الآن جنازه م. کلا من این خاندان مادری به خصوص نسل دوم که می شن دختر خاله هام و دختر دایی م رو که می بینم همچین جرقه می زنم! داشتم با خاله خرسه بحث جدی سر مدل لباس دختر خاله خرسه می کردم یوهو یه چیزی محکــــــــــــــــــــــم خورد تو گودی گلوم! برگشته م می بینم دایی خرسه س از اون سر اتاق می گه: هیس! سرم و خوردی!!  اونوقت می گن این جوونا چرا می رن معتاد می شن اچ آی وی و پی اچ دی و اینا می گیرن. از اونور هم هی این دخترخاله نازی می گه تو ازدواج کنی اول اخلاق بدهات و نشون می دی بعد خوش اخلاقی هات رو رو می کنی! هی هم رفت اومد برچسب بداخلاق چسبوند تو پیشونی م!  حالا خوبه همین دایی خرسه همیشه به من می گه نشد من یه بار تو رو ببینم نیشت باز نباشه! زود باشین مواد خوب معرفی کنین می خوام برم معتاد شم!

پ.ن۱: قدر عمر کلاغ سنمه٬ هنوز نفهمیده م دندونی که درد می کنه با مسواک زدن خوب نمی شه!  حتما یه مرگیش هست که ذوق ذوق می کنه. حالا من هی چپ برم راست بیام فرچه بکشم روش! چه فرجی حاصل می شه؟ دندون نموند دیگه برام! گیلاس جان از اون دندون مصنوعی هات داری به منم قرض بدی؟؟

پ.ن۲: باز هوا سرد شد این پتو کشی من شروع شد!  هرجا برم و تو هر حالتی که باشم یه پتو مثه قنداق دورمه. ولم کنن تا خود دست به آب هم می برمش!

خدافس

چهارشنبه 2 آبان1386
دویست و سی و هشتمین کوزه عسل

*
جایی نیستم. همین دور و ور هام. وسط یه عالمه تجربه های جدید غلت می خورم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دنبال کارا و شلوغی های زندگی م می دوم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پای چرتکه نشسته م و افکارم رو دسته بندی می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. انتظار خنکی هوا و نم بارون رو می کشم.
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گاهی یواشکی لبخند می زنم و گاهی توی اضطراب غرق می شم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. کنج دیوار زندگی م چمباته زده م و نگاه های آدم ها رو تحلیل می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. گره حرف و نقل ها رو از دست و پا و گردنم باز می کنم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. پی خلوت یه بعدالظر نمناک پاییزی٬ همپای یه دوست٬ توی خیابون ولیعصر می گردم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. دست زیر چونه٬ برای خودم خیال می بافم...
جایی نیستم. همین دور و ور هام. همین دور و ور هام...

* می گن هرچی بیشتر بگین سرم شلوغه٬ بیشتر سرتون شلوغ می شه! هرچی بیشتر بگین وقت ندارم٬ بیشتر وقت کم میارین! رو هرچی هم حساسیت نشون بدین بدتر خراب می شه. مثه من که همه عمرم یه  چیز داشتم تو کل ریخت و هیکلم که بهش بنازم٬ اونم پوست خوب صورتم بود! این مردم چشم ندارن این یه حسن رو هم به آدم ببینن که!! درجا چشم می زنن آدمو! الآن که احتیاج دارم به شادابی پوستم شده مثل سر زانوی شتر!!! زبـــــــــــــــــــر! از بس از زیر ریخته بیرون!! ای خدا! نمی شد حالا این پوست ما صبر می کرد یه ماه بعد تلافی ش و در می آورد زیگیل می زد؟؟؟ اه!  

* ۲تا حسرت دارن منو می ترکونن! یکی اینکه اینا همه قرار وبلاگی گذاشته ن دارن می رن سعدآباد و ناهار و ددر دودور و اینا! یکی دیگه م اینکه جمعه بچه های یونی دارن می رن ابیانه! اونوقت من هیچکدومش و نمی تونم برم! خیلی نامردین. چی می شد  دو سه ماه زودتر می رفتین خوووووووووب؟؟

* رفته بودم تو یه فروشگاه لباس٬ یه خانومه هم اومده بود که یه دختر شیش هفت ساله داشت. یه دامن برداشته بود داشت با فروشندهه بحث می کرد که کوچیکترش رو داره یا نه. گویا براش بزرگ بود. دخترش یه خورده به مامانه نگاه کرد یه خورده به فروشنده هه٬ بعد برگشت خیلی جدی به مامانش گفت: "اشکال نداره مامان. بخرش. سال دیگه قدت می شه!"

DaisypathNext Anniversary Ticker